بعد از سومین بوق صدای مردانه ای(بیحوصله) از اونطرف خط میگه :بعععله
مدوسا : خسته نباشین، آموزش پ...
قبل از اینکه جمله ام تموم بشه آهنگ Fur elise ، با تمپوی تندتر از عادی تو گوشی میپیچه.
-(صدای زنانه، تو پس زمینه صدای اتاقی شلوغ ) الو
-سلام. میتونم با خانم صولتی صحبت کنم؟
-اینجا آموزش پرستاریه (بوق قطع تلفن)
برای بار دوم شماره دانشکده رو میگیرم. و شروع میکنم به خط خطی کردن کاغذ روبروم.
-بعععله؟
- دفعه پیش اشتباه وصل کردین، با خانم صولتی کار دارم تو آموزش...
سه بار تکرار ۲میزان اول فورالیز
-(صدای مردانه و خیلی شاد) بله؟
-خانم صولتی لطفا
-خانم صولتی؟ اینجا آقای صولتی داریم....نه، اینجا آزمایشگاه حشره شناسیه
خط محکمی روی کاغذ روبروی جائیکه نوشته م مرداد میکشم : الو...آقای محترم، وایسا جمله من تموم شه ... آموزش پ-زش-کی
بعد از ۴ بار تکرار مکانیکی و بی احساس همون آهنگ
-بللللللله؟
- آخ سلام خانم صولتی. خوبین؟ گئورگن هستم
-خوبی خانم
-مرسی...ببینید خانم صولتی. من میخوام مرداد بخش داخلیم (خودکار رو میذارم روی مرداد ماه) رو مرخصی بگیرم بجاش(خودکار رو میبرم روی مهر) مهرماه برش دارم
-خب چرا؟
مکث میکنم و یه لحظه فکر میکنم براش توضیح بدم که تو گرما حالم بد میشه و از حالا دست و چشمم داره اذیت میکنه و میخوام داروی جدیدی رو -که چند دوزش اثر خیلی خوبی برام داشته،با وجود تمام عوارضش، تحمل کنم و بخاطر تهوع و بیخوابی که میده میخوام صبحها خونه باشم و....هی، اصلا چرا باید توضیح بدم؟
-مگه ما ۳ماه مرخصی نداریم؟
-خب چرا دارین
- باید دلیلی بیارم برای مرخصی؟(یه علامت سوال روی کاغذ میکشم)
-خب کدوم ماه؟
از اول توضیح میدم
-نمیشه. ظرفیتش پره
- پر نیست خانم صولتی. من اطلاع دارم خانم(ورقه رو برمیگردونم و پشتش رو میخونم) دکتر صابری جاش خالی شده
- گفتم که پره
- یعنی کسی رفته بجاش؟
- نه
-وااا! پس چه جوری پره؟ من واقعا این جابجایی رو لازم دارم
- ببین من سرم خیلی شلوغه. میگم پره دیگه. من میدونم یا شما؟
خودکار رو پرت میکنم رو میز و خم میشم به جلو : ببین خانم صولتی (سعی میکنم شمرده حرف بزنم) دوتا پرنده نشستن رو یه شاخه، یکیشون میپره میره، چندتا پرنده باقیمیمونن؟
صدای نفس عمیقش از پشت گوشی میاد و بعد جملاتی که مسلسل وار رها میکنه. این بین فقط میفهمم همه پزشکها رو متهم میکنه به اینکه خودشونو بالاتر میبینن .
- اینطورم نیست خانم صولتی.تو یه دلیل منطقی بیار که اون ماه پره...نه مساله تو اینه که سقّتو با نه برداشتن، کار کسیو نمیخوای را بندازی. همه بچه ها شاکین ازت...الو؟ الوووووووووووووووو؟
گوشی رو میکوبم رو تلفن، خم میشم روی دست چپ دردناکم و چشمهام رو میبندم. نفسم که به شماره عادی برمیگرده صاف میشینم و بلند میگم: من چیکار کردم؟؟
چند لحظه خیره به جلوم نگاه میکنم : مدوسا...این که دیگه کاری برات انجام نمیده.
چنگ میزنم و برگه رو از روی میز برمیدارم : دیگه کجا رو میشه خالی کرد؟ آی ی ی چیکار کردی مدوسا؟
برگه رو مچاله میکنم و پرت میکنم گوشه اتاق. دستام رو میزنم زیر چونه و به میز تکیه میدم. دست چپم ول میشه و سرم یکوری میره. تکیه میدم به صندلی : چی گفتی مدوسا؟
جمله پرنده رو یادم میاد و ریز ریز میخندم. سعی میکنم درحالت عصبانیت تصورش کنم ولی فقط حالت همیشگیش یادم میاد : اخم بزرگ و دماغی که جوری چین داده که انگار بوی بدی شنیده باشه.
------------------------------------------------------------------------------------------
این چند روز عصبانیم. حالت سرخوردگی و ناراحتی چند ساعت اولم تبدیل شده به خشم و خشم و خشم. با همه دارم دعوا میکنم ...مسئول دفتر تلفن همراه، آشپز بیمارستان، همراه مریض، منشی دکتر و... . اول میخواستم از روز رای گیری بنویسم ...دیگه حسش نیست.
از توی اتاقک اپیلاسیون فقط صداش رو میتونم بشنوم : نه خانم...شما برین تاریخ رو مطالعه کنین، میفهمین که نباید رای داد
رو میکنم به "آوا" و بی صدا میپرسم : این کیه؟
موم داغ رو میکشه رو دست من و لب میزنه : شهلا
صدای جوانتری از پشت پاراوان میاد : شهلا خانم، شما که از همه ما بزرگتری دیگه چرا این حرف رو میزنی؟ این ۳۰ سال با رای ندادن چی درس شده؟
-من فقط میگم رای دادن فایده ای نداره...همین. حوصله(صدا بتدریج دورتر میشه) حرفای هیچکدومتونم ندارم. این سشوار منو ندیدن؟
آوا : فرق نداره که (کاغذ موم رو روی پوستم سفت میکنه) چه رای بدی چه ندی به هرحال احمدی رای میاره (کاغذ رو با یه حرکت میکشه بالا)
مدوسا : اوووووووووووووووووووووی سوختم...چه حرفیه آوا جان، آدمی که داره غرق میشه هم بالاخره یه دست و پایی میزنه
-----------------------------------------------------------------------------------------
"مینا" از در پاویون میاد تو و مقنعه اش رو بالا میزنه : خفه شدم امروز، درمانگاه شلوووغه ها(روبان سبز و دستش رو میگیره طرف من) اینو سفتش کن
همینطور که گره رو سفت میکنم سرک میکشم پشت سر مینا : چطوری شیرین؟ بیا پیش ما
"شیرین" از پشت میپره روی میز : چقد طرفدار احمدی نژاد داریم تو پاویون (کیسه میوه هاش رو میگیره طرف من)
یه زردآلو برمیدارم : کیو میگی؟" سپیده" که اکی شد
هسته گوجه سبز رو از دهنش درمیاره : نه، این دختره(با دستش دور صورتش یه لوزی میکشه) محجبه که تازه عروسی کرده
مینا میخنده و دست میذاره رو شونه من : با مدوسا کلی سعی کردیم مخشو بزنیم،این نشد. آخرشم مدوسا بهش گفت تو شرفتو به یه میلیون تومن وام فروختی (دوباره میخنده) .
"شادی،ساحل و سمن" چای بدست وارد میشن.
مدوسا : به به...یاران "تغییرات"...راستی، نیناش ناشم بلده؟
ساحل با لحن لاتی میگه : آره آقاجون...بلده
شروع میکنم به بازپخش "سخنان نو آموخته" به امید بدست آوردن ۳رای بیشتر. حرفهام که تموم میشه "عسل" با موهای بهم ریخته و چشمهای خواب آلود از اتاق بغلی میاد تو،میره طرف یخچال: چقد سروصدا میکنین؟ من تا صبح بیدار بودم( در یخچال رو باز میکنه و خم میشه) اولین باره تو دانشکده پزشکی بحث سیاسی راه افتاده (بطری آب رو برمیداره)
"پریسا" مثل همیشه با یه لبخند بزرگ وارد میشه و خودش رو ولو میکنه رو اولین صندلی خالی : اینجا چرا مثل زندان زنان شده؟ (رو میکنه به شیرین) هرکاری کردم نشد، پزشک اورژانس نمیخواد رای بده. (دستش رو میذاره رو شکمش و خودش رو تا میکنه) اون بیسکویت رو بده
------------------------------------------------------------------------------------------
(دستش رو میذاره رو بوق و یرش رو از شیشه میاره بیرون) : ددددد برو دیگه.(سرش رو میاره داخل) دیگه ازادی بیشتر از این میخواین؟ گشت ارشاد رو بردارن هرجور میخواین لباس بپوشین
پسری که کنار من نشسته پوزخند میزنه : مساله اینا نیس، آبرومونو تو دنیا برده
- پس چیه؟ بده کاری کرده همه تو دنیا از ما میترسن
خم میشم جلو : ای آقا...چه حرفیه؟ مگه جنگله که افتخار کنیم دیگران از شاخموم میترسن؟(اسکناس رو میگیرم طرفش) من جلوتر پیاده میشم
چرا به او رای میدهم
-سلام
سربرمیگردونم به سمت چهره نا آشنای دختری که پا به پای من داره راه میاد : سلام؟!
- سخت بود نه؟
- چی؟
- وا!! امتحان دیگه
یادم میاد که صبح دم مرکز فنی حرفه ای -روبروی بیمارستان- شلوغ بوده.
-آها...امتحان بوده اونجا؟ من فنی حرفه ای نیستم
نوار دور یه بسته ادامس رو باز میکنه : پس از کجا میای؟ (بسته آدامس رو میگیره طرفم) بخور
- (ساک ورزشی رو روی دوشم جابجا میکنم) نه مرسی. از بیمارستان
- بهیاری؟
-نه
-پرستاری؟
-نه، دانشجوی پزشکی ام
- پزشک زنان؟
ساک رو میذارم بالای دیوار کوتاه که حصار دور پارک و پام رو از زانو خم و راست میکنم تا اسپاسمش بیشتر نشه. تازه الان میتونم خوب ببینمش : حداقل ۵سال از من کوچکتره.
-نه پزشکی عمومی
-خسته شدی همین دوقدم راهو؟ (چونه مقنعه قهوه ای رنگش رو صاف میکنه) چرا ماشین نمیخری؟
- نمیتونم رانندگی کنم( بند ساک رو که به نرده ها گیر کرده آزاد میکنم)
-چرا؟(بدون اینکه منتظر جوابی از من باشه ادامه میده) اگه امتحانو قبول شم بابام واسه من ماشین میخره(منتظر سوال من میمونه)
-پس امیدوارم قبول شی(دست میکنم تو ساک دنبال بطری آب معدنی)
-پی کی میخره
-به سلامتی(بطری رو میبرم طرف دهنم ) ببخشید تعارف نمیکنم، قبلا خورده م ازش
- تشنه م نیست. ساندیس دادن اونجا.(با چشم اشاره میکنه) گوشه زیپش باز موند...میخوای کمکت کنم؟
ساک رو بلند میکنم و راه میافتم: نه...سنگین نیست
- چیه توش؟
- لباس و جاغذایی و خرت و پرت
-وااا! واسه صبح تا حالا؟
- نه برای دیشب
- آها. شیفت بودی؟
- آره
-سخته؟
-چی؟
-دکتری دیگه؟
بیحوصله جواب میدم :نمیدونم
-بابات مجبورت کرد؟
میخندم: چرا؟؟
-همینجوری....چه جوری میشه بهیار شد؟
-چه بدونم...ببین میشه بیای سمت راست من وایستی هی این ساک نخوره به تو؟... مرسی
چند لحظه به سکوت میگذره
- نذر داری؟
-چی؟
- نذر داری میگم؟( اشاره به روبان دور مچ دست راستم میکنه)
-آها...نه. حمایت از میرحسین(ساک رو بلند میکنم تا بین موانع جلوی پل هوایی گیر نکنه) موسویه
پله ها رو تند میره بالا : کی؟
از چهارتا پله پایینتر نگاهش میکنم : موسوی
- آها... صبح ماست خوردی؟ تند بیا دیگه
کنار میکشم تا زنی که پشت سرم وایستاده بره بالا : من گفتم منتظر من وایسی؟
بالا میره و رو پاگرد منتظرم وایمیسته : چرا اینقدر خودتو میگیری؟
-نمیگیرم، خسته م
- شوهر کردی؟
-نه
-خوبه باز ( ۴تا پله میره بالا) لازم نیس رفتی خونه غذا درس کنی. چه هن و هنی میکنی. بیا زیاد نمونده
بالای پله ها که میرسم ساک رو میدم دستش: یه لحظه اینو بگیر
- اَه! سنگین نیس که
چشهام رو میبندم و گردنم رو از پشت خم میکنم : گفتم نیست که...مرسی، نه نمیخواد مرسی میارم خودم
- آدم از این بالا بیُفته میمیره؟
- نه
تا نزدیک انتهای پل ساکت میمونه. آدامسش رو از دهنش درمیاره و بین انگشت شصت و اشاره اش میکشه و فکری میگه : ولی امتحانه سخت بوداااا، تو چند تا درست زدی؟
چند قدم میره جلو و متوجه میشه من کنارش نیستم . بر میگرده طرف من که ایستاده م و نگاهش میکنم. میزنم زیر خنده و دولا میشم رو زانوهام. خیلی وقته اینجور از ته دل و رها نخندیدم و دلم نمیخواد به این زودی تموم بشه. یکی از بندها از دستم درمیاد و ساک کشیده میشه رو زمین. با هر فشار خنده ای که بالا میاد احساس سبکی میکنم
با خنده نامطمئنی میاد طرفم :چیه؟؟؟؟
-وای مُردم...(دست میذارم رو شونه اش) مرسی عزیزم...روز منو ساختی
-چیه؟ بگو دیگه...به چی خندیدی؟ مسیج خنده دار اومد برات
دوباره منفجر میشم : نه عزیزم...هیچی...(یادم میاد بعد از سوتی های فراوانی که خودم دادم چه احساس بدی داشتم و خنده ام رو جمع میکنم) یه موضوع خنده دار یهو یادم اومد.
----------------------------------------------------------------------------------------------
چند تا پسته همش شده کشیک و پُست کشیک. هنوز نتونستم خودمو جمع کنم و عملاً زندگیم همینه و هیچ اتفاقی برام نمیوفته.
بعد از دومین بوق گوشی رو برمیداره، بعد از چد لحظه مکث و صدای قورت دادن لقمه میگه : الو، بله؟
فکر میکنم وایییی سر شام بوده، الان عصبانی میشه. سعی میکنم خودم رو مسلط نشون بدم : سلام اقای دکتر، مدوسا گئورگن هستم، اینترن داخلی....راجع به مریض تخت(پرونده رو میبندم و از رو جلدش میخونم) ۲۰ زنان، که (صفحه خلاصه پرونده که خودکار لاش گذاشتم رو باز میکنم) شما ماه پیش اندوسکوپی کرده بودینش
-آها...بله بله
خیالم راحت میشه که مریض رو میشناسه، صفحه آزمایشات-که با گوشی موبایلم از سایر صفحات جدا کردمش- رو باز میکنم : دکتر وقتی اومد من موفق نشدم با شما تماس بگیرم، فقط آزمایشات روتین براش رد کردم
گوشی رو که میذارم تندتند شروع به یادداشت orderی که دکتر داده میکنم :
همکاران محترم بخش، لطفا :
Position : RPR
Diet : NPO
نوبت کلونسکوپی برای فردا
...
سوپروایزر سرم داد میکشه : خانم برو بیرون دیگه...نصف شبی منو کشیدی اینجا
حس میکنم گوشام داغ شده. بی توجه به صدای زیر و برنده اش آخرین خط رو هم مینویسم. کلید به دست بالای سرم وایمیسته. در فلزی پرونده رو محکم میبندم و برمیگردم طرفش : چیکار کنم؟ گزارش پرونده ها رو نخونم واسه دکتر؟؟؟
چشمهای ریزش رو ریزتر میکنه : خب از همون بالا بخون منو نکشونی اینجا.
- خودم هم(وزنم رو میندازم روی دسته صندلی تا بتونم بلند شم) ترجیح میدم 3 طبقه نیام پایین و 10 دقیقه دنبال شما نگردم و پیچ نکنم
بیرون در می ایسته و کلید رو میکنه تو قفل : اه اه...هر شب 10 بار باید بیام در رو واستون باز کنم...خوب همه رو یکی کنیین بیاین زنگ بزنین. اصلا شماره دکترا رو بزنین تو موبایلتون....اه چیه خانوم؟؟ مگه چقدر میشه یه زنگ....گروهتون که همه پولدارین
پای چپم رو تکون میدم تا اسپاسم کمتر بشه. حرف دکتر حسنی یادم میاد : بچه ها...شما ماه اول دوم اینترنی هستین، خسته میشین، عصبانی میشین...ولی یکی از مهارتهایی که باید تو این دوران کسب کنیین اینه که چطور با پرستارا تعامل کنین...پس فردا باهاتون لج میکنه داروی مریضتون رو نمیده مریضتون میمیره کار میکشه به...
ساعت 10.30 شب اصلا حوصله کسب مهارت ندارم و تا به این چیزی نگم راحت نمیشم. با آرامش از درمیام بیرون و میگم : شما همین یه در رو هم نیان باز کنین دیگه خیلی بیکار میمونین
-----------------------------------------------------------------------
10 دقیقه مونده به تعویض بخش میرسم به پاویون. مقنعه ام رو درمیارم و دودستی میافتم به کار خاروندن سرم. فکر میکنم تو این ده دقیقه چیکار کنم...غذا بخورم؟صورتمو بشورم؟ سیگار بکشم؟ تاپم رو عوض کنم؟ دکمه های روپوش رو باز میکنم و پرتش میکنم طرف تخت. میپرم طرف دستشویی و دست و صورتم رو میشورم. یه سیگار میذارم گوشه لبم و آخرین محتویات فلاسک رو خالی میکنم تو لیوان. روی نون تست یکم شکلات میمالم که درباز میشه. نازلی خودش رو ول میده رو صندلی.
- هنوز از چاییم نخوردم...میخوای؟ آخی ...اورژانس خیلی شلوغ بود؟
مقنعه اش رو بالا میزنه : آره...4 نفر تاحالا خوابوندیم...14 نفر هم سرپایی بودن. بخش خبریه؟
- نه...فقط تخت 12 زنان چک هموگلوبین هر 8ساعت داره...میافته تو تایم تو.
- (نگاه بیحالش به لقمه منه) فکر میکنی بتونم بخوابم یکم؟ 2ساعت همش؟ من از الان تا فردا همین موقع میتونم بخوابم(گوشه ناخنشرو با دندون میکنه) این وسط آرمان هم زنگ زده داد و بیداد میکنه که نصف شبی حتما با پسراتون تو پاویونی و اینا.
-وااا! حرص نخور، تا 4 بخواب من حواسم هست...خسته که هستم ولی خوابم نمیبره(کارد شکلاتی رو میکشم روی نون) تا 4 بخواب ولی تا 8 بخش و اورژانس با تو...بیا بخور من برم چایی پیدا کنم واست
-اونم که میشه ۳ ساعت..نمیخوام،حال جویدن ندارم، یه چیز نرم تر نداری؟
----------------------------------------------------------------------------------
- فردا کدوم مریض رو تو Morning report معرفی میکنین خانوم دکتر؟
(سرم رو از کتاب بالا میارم. به چشمهای درخشان و صورت سرخ و سفید پزشک اورژانس نگاه میکنم، یعنی یه وقتی میرسه منم عادت کنم به کشیک؟ ) نمیدونم دکتر...فعلا که ۹ تا از اورژانس خوابوندیم...۵ تا هم تو بخش.
- خب خب...همه رو خوندی؟ میدونی که اینجا خیلی گیر میدن؟
-بله میدونم... دارم سعی میکنم ولی چشمام دیگه نمیبینه...آخه یعنی چی آدم تا صبح بیدار باشه، مریض ببینه، درسم بخونه، صبح هم بیاد توی مورنینگ ترور شخصیت بشه...(لبخندش داره حرصیم میکنه) نه راست میگم، دکتر زندی هرچی از دهنش درمیاد به آدم میگه، یه بار یکی از دخترامون آزمایش قبلی مریض حفظ نبود، اومد از پرونده نگاه کنه سرش داد کشید گمشو بیرون گوساله...نه بابا اغراق چیه دکتر...راس میگم
- پزشکی همینه دیگه خانم دکتر، بخوای حرص بخوری داغون میشی( کتاب رو از زیر دستم میکشه) بسه هرچی خوندی، برو استراحت کن مریض اومد بیدارت میکنم.راستی پای چپت ضرب دیده که میکشیش رو زمین؟
---------------------------------------------------------------------------------------------
به خودم لعنت میفرستم که چرا صبح ملافه روی تخت نکشیدم. گیجم و ملافه رو هرجور میذارم از یه طرف کم میاد. گیره مو رو میندازم دور مچم و میشینم لب تخت. صدای پیج میاد : انترن داخلی به اورژانس...انترن...
اشکم سرازیر میشه. کورمال کورمال دنبال روپوش میگردم و زیر لب تکرار میکنم : متنفرم...متنفرم. نمیدونم از کی یا چی...فقط تکرار این کلمه آرومم میکنه.
فاصله پاویون تا اورژانس رو تا حدی که میتونم تند میرم. انتظار دیدن صحنه اورژانسی تری از این رو دارم : یه پیرزن نقلی با روسری سفید روی صندلی نشسته و با خجالت لبخند میزنه. چشمهاش از پشت عینک کانونی ش خیلی بزرگ به نظر میرسه.
-چی شده خانم؟
لب پائینشو گاز میگیره : کبدم از کار افتاده
چشمام گرد میشه : یعنی چی؟ دکتر بهت گفته؟...نه؟ آزمایش دادی؟...پس چی؟
نگاهی به بهیار مرد میکنه و دوباره لبش رو گاز میگیره : از کار افتاده دیگه...از خواب بیدار شدم فهمیدم از کار افتاده
تصورش میکنم که رو تخت خوابیده، با صدایی چشماش رو باز میکنه. صفحه ی سبزرنگی روبروی تختش تو فضا نمایان میشه و صدایی میگه : هشدار...هشدار...سطح آنزیمهای کبدی به حد خطرناکی رسیده است.
نمیتونم مهربون باشم...نمیخوام مهربون باشم...اصلا نمیفهمم و نمیخوامم بفهمم چرا مردم انتظار دارن حتی نصف شب هم مهربون باشی : برو اونور بخواب رو تخت ببینم چی میگی
کشوی فلزی رو محکم میکشم بیرون. از صدای بلندی که درمیاد خوشم میاد. گوشی رو میارم بیرون و سرش رو چند لحظه کف دست نگه میدارم که برخورد فلز سرد ناراحتش نکنه.
دستم فشار میدم روی شکمش : هرجا درد گرفت بگو ...اینجا درد نمیکنه؟ (نگاه به صورتش میکنم تا بفهمم درد میکنه یا نه) اینجا چی؟...اینجا چطور؟
- نه درد نمیکنه دردت به جونم....جلوی اون آقاهه روم نبود بگم،(صداش رو پایینتر میاره) از دیروز شکمم کار نکرده...آره دخترم همون مدفوع ...ترسیدم کبدم از کار افتاده باشه،(با امیدواری) باید بستری شم؟
نگاهش میکنم، قضیه مضحک تر از اونه که جایی واسه ادامه گریه ام باقی بذاره...این پیرزن هم معصوم تر و نازتر از اونه که فکر شکستن گردنش آرومم کنه... فقط توجه میخواد. میخندم : نه مادر جان بستری نمیخواد...تنها اومدی؟ بچه هات کجان؟...حالا که خوابیدی بذار یه فشار هم ازت بگیرم.فردا صبح هم بهشون زنگ میزنی بیارنت درمانگاه گوارش...مادرشونی وظیفشونه.
----------------------------------------------------------------------
چراغ رو روشن میکنم و نازلی رو تکون میدم : نازلی جون...گلم بیدار نمیشی؟ هیچی نخوندی ها ( نگاه میافته به بیسکوئیت ساقه طلایی نیمه جویده شده ای که تو دستش مشت کرده) آخی....نازلی جون؟
پتو رو میکشه رو سرش و هق هق میکنه : من میخوام بخوابم
-(موبایلشو برمیدارم ) باشه پس ساعت میذارم برای نیم ساعت دیگه...باز نخوابی ها، تجدید بخش میکنن ما رو.
نگاه میکنم به صفحه موبایلش- عکس آرمان با یه لبخند بزرگ، تیشرت سفید و عینکی آفتابی ی که رو موهای سیخش گذاشته. زنگSnoozeموبایل نازلی روشن میشه. ساعتش رو تنظیم میکنم برای نیم ساعت دیگه...پاک میکنم، یه ربع هم یه ربعه...۴۵ دقیقه دیگه بهتره.



