مریض من یه ۶سالی ازم کوچیکتره. دیدن این مامان کوچولو با دو تا نی نی که ۳ ساعتی هست کنارش خوابیدن خیلی باحاله. یکی از نی نی ها داره با ولع شیر میخوره و مامان کوچولو داره به سوالای من جواب میده. یکم گیج میزنه و هر چند لحظه یادش میاد که جواب یه سوالم رو ناقص داده و مثل بچه دبیرستانیا میگه : بعد ببخشید...اونی که پرسیدین...من...من...اونموقع یادم رفت بگم که.. .
قبل از زایمانش دست گذاشتم روی شکمشو * و به ماما کوچولو حسادت کردم. صدای قلب جنینها رو شنیدم و بهش حسادت کردم.درد کشیدنشو دیدم و بهش حسادت کردم. حرکات جنینها رو شماردم و بهش حسادت کردم.تا روی تخت زایمان رفت برق قطع شد، مامان کوچولو از ترس افتادن اتفاقی برای نی نیهاش گریه کرد...بازم بهش حسادت کردم.
انگشتشو روی پیشونی پشمالوی نی نی میکشه.صدای زنگ موبایلش بلند میشه، یه آهنگ تین ایجریه از خواننده ای که نمیشناسم.گوشی رو از کنار تخت میدم دستش.خم میشم رو نی نیا : سلاااام نی نی...تولدت مبارک...خوش اومدی نی نی. نی نیا بیشتر شبیه دوتا بچه مبمون سیاه و زشت میمونن. دوست دارم یکیشونو بردارم و فرار کنم. دوست دارم یک ساعت هم که شده فکر کنم این نی نی مال منه.
* دست گذاشتن روی شکم زن حامله یکی از عجیبترین احساساتی که تا حالا تجربه کردم رو بهم داد.(اونیکی دستم رو یه لحظه بردم طرف شکم خودم !)
تا حالا بیشتر بلاهایی که سرم اومده مال نیمه چپ بدنم بوده.پای چپم خیلی ضغیفه و اتکای وزنم موقع وایستادن و راه رفتن و ... رو پای راستم بوده. ولی الان زانوی راستم هم بدجور درد میکنه...راه رفتنم مختل شده بدجور...میترسم بدجوری...بدجور . از ویلچر میترسم بدجور![]()
خیلی وقته نبودم. اوووف که این چند وقت چقدر اتفاق افتاده. یه دوره ش بدترین ناتوانی رو که تا حالا داشته م سراغم اومد(هنوز هم تو کابوس برگشتشم). یکی از بهترین سفرهای زندگیم رو،با "میم"، تجربه کردم(هرچند خیلی کوتاه بود). بدترین تحقیری رو که تو این مدت بخاطر "مشکلم" شنیدم تو همین دوره بود...دیگه...یه سفر عالی و پرماجرا با سحر و دوستام داشتم.یه فیزیوتراپی خیلی بد داشتم که عوارضش هنوزم همراهمه و باعث شده همون چند تا پله رو هم که میتونستم به زحمت بالا برم حالا با درد و مصیبت برم... دیگه...دانشگاه خوبه...بیمارستان رو از عهده اش برمیام. گرما حالم رو بدتر میکنه ولی خب...تا حالاش که ساخته م باهاش. در کل خیلی دل و مماغ نداشتم که بیام اینجا و حتی وبلاگهای دیگه رو با حوصله بخونم.همین دیگه.مرسی که ایمیل دادی یا تو مسنجر و کامنت دونی پرسیدی...فکر کنم یکم طول میکشه ادبیات رو پیدا کنم دوباره.خیلی سختم بود باز برگردم اینجا. به هر حال...امیدوارم برای تو این دوره بهتر از من بوده باشه.
بوس
مدوسا
مدوسا : سحر خیلی گرمه...بدنم داره میسوزه....الان باز حالم بدتر میشه
سحر: جیگرترینم الان میرسیم دانشگاه دیگه...یه گاز دیگه از بستنیت بخور...چی چی حالم بهم میخوره؟ تو که عاشق بستنی هستی...آق قربونش برم بخور
مدوسا: فکر نکنم دیگه تابستون امسال رو بتونم دووم بیارم.نه بابا گریه نمیکنم...پارسال یادته چه بلایی سرم اومد..بدنم داشت تیکه پاره میشد....آخی رسیدیم تو سایه...توی دسشویی میای باهام صورتم رو بشورم؟
سحر : آره گلم .این پله رو بپا...کیفتو بده من...این مقنعه رو هم در بیار، دستتو رو هم خیس کن پشت گردنت بکش
اونقدر شلوغه که به زحمت میتونم یه شیر آب گیر بیارم. مثل همیشه متقاضیهای استفاده از آیینه خیلی بیشتره از نیازمندان توالته.مچ بند دست چپم رو درمیارم و زیر بغلم نگه میدارم. صورتم رو میشورم، سرم رو بالا میارم که تو آیینه زیر چشمم رو پاک کنم. خنده ام میگیره...۵ تا صورت دیگه جز صورت خودم تو آیینه هست. دوتاشون دارن رژ لبشونو پررنگ میکنن.یکی ریمل میزنه. یکی لپهاشو جمع کرده و داره رژگونه میزنه، آخری هم گوشه پایین آیینه، یه مداد قد بند انگشت رو توی چشمش فرو کرده و... . به زور از بین این همه آدم که بازوهاشون رو چسبوندن به بدنش میام بیرون. یهو یه جیغ خفه ای میاد و یکی تند میگه : فاطی کماندو اومد
زنیکه ریز میزه چادرشو جمع کرده زیر بغلش تا به کف دستشویی نخوره و نجس(!)نشه. چونهء مقنعه سبز بدرنگش مثل پوزه بند تا زیرلبش اومده. چشماشو (که اگه اون نفرت همیشگی توش نبودحتی میشد گفت قشنگن) میدرونه دور دستشویی. مقنعه ها هُل هلی برمیگردن سرجاشون و لوازم آرایشها غلاف میشن. خودش رو تقرباً پرت میکنه رو یه دختر مو مش کرده و کیفشو میقاپه. دو سه تا مداد از کیفه پرت میشه بیرون. ظرف چند ثانیه بیشتر جمعیت دستشویی فرار میکنن. حالا من موندم و سحر. دختره و دوستش (که مردده بین موندن و در رفتن)، با ۴-۳ نفر دیگه.دختره مقنعه اش رو کج و کوله سر کرده و دکمه های مانتوش رو نصفه نیمه بسته.
-خانم تو رو خدا کیفمو بده...قول میدم دیگه تو دستشویی آرایش نکنم.
زنیکه زیپ کیف رو میبنده و رو یه جایی زیر مقنعه اش قایم میکنه : میای حراست تعهد میدی و پسش میگیری. (اشاره میکنه به خرگوش پلی-بوی روی کمر بند دختره) اون دکمه هاتم ببند تمام هیکلتو ریختی بیرون.
-وای تعهد برای چی؟ کیفمو بده دیگه...لوازم آرایش گرونه
با شنیدن این حرفش یاد شوخی ای میافتم که "میم" همیشه سر علاقه ام به لوازم آرایش با من میکنه. پقی میزنم زیر خنده. زنیکه ابروهای تاتو شده اش رو بالا میندازه و به عنوان طعمه جدید حمله میکنه طرف من. یادم میاد هنوز مقنعه سرم نیست. چنگ میزنه و مچ دست چپم رو میگیره. از درد داد میزنم و پسش میزنم. عصبانی میشه : حالا تو هم که تعهد دادی میفهمی خنده یعنی چی؟ میفهمی نباید تو دستشویی آرایش کنی
تعجب میکنم که روی این صورت تازه شسته من چی دیده. دندونام رو فشار میدم رو هم : من توی دستشویی تو آرایش نکردم.
بچه هایی که تو دستشویی مونده میزنن زیر خنده. اینکار جری ترش میکنه. مچ چپم رو میمالم که دردش کمتر بشه. ناخنهاش رو فرو میکنه تو دست راستم و میخواد منو دنبال خودش بکشه. سحر مثل گنجشکی که به جوجه اش حمله شده داره دور ما میچرخه و تند میگه : چیکارش داری ...ولش کن .
زنیکه اینقدر عصبانیه که حتی حالیش نیست من چیزی سرم نیست. سحر رو کنار میزنه و دستم رو میکشه. دست راستم به جبران ضعف چند ساله دست چپ زیاده از حد قوی شده. میام دستم رو از دستش بکشم که زنیکه تقریبا پرت میشه عقب.هر دوتامون یه لحظه خشکمون میزنه. انگار که زده باشم زیر گوشش، صداش رو میبره بالا و با صدایی جیغ جیغی شروع میکنه حرفهای نامفهوم زدن. حواسش نیست که چادرش ول شده و کشیده میشه توی آب کف دستشویی. حتی حواسش نیست دختره کیفش رو از رو زمین برمیداره و با دوستش جیم میشه. یه نگاه بی تفاوت بهش میکنم و مقنعه ام رو از سحر میگیرم و برمیگردم طرف آیینه. از لابلای جیغهاش تنها چیزی که میتونم بفهمم کلمه:حراست و اخراج و کمیته انضباطیه. میدوئه از دستشویی بیرون. سحر کیفم رو میذاره رو دستم : هیچ گهی نمیتونه بخوره...فقط بیا بریم زود، خب؟
دستشویی ۱۰ متری با دفتر حراست فاصله داره...زنیکه رو محو میبینم که کنار یه مردی وایستاده و صداش رو واضح میشنوم که داره از حمله ای که بهش شده حرف میزنه.
بدنم از داخل داره میلرزه. کمرم رو صاف میکنم. چونه ام داره میلرزه...اگه این ۵سال با زجر درس خوندنم بپره چی.کمرم رو صافتر میگیرم...بمیرم هم نمیذارم زنیکه بفهمه ترسیدم. پا میذارم رو پله اول.داد میزنه : وایستا ببینم.
سحر پشت سرم میگه : برو مدوس...نیوفتی مدوس...برنگرد فقط برو...همینجور یکی یکی...تند نری دوباره بیوفتی.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
این اتفاق چند وقت پیش افتاد. اونروز که به خیر گذشت. بعد از اونم چند باری زنیکه رو تو راهرو دیدم. هر دفعه بعد از رد شدن از کنارم تازه منو شناخته و یه"هین" کشیده :) . خب تاحالا که نتونسته کاری بکنه ولی کی زهرش رو بریزه...نمیدونم.
یک نفر زحمت میکشه منو پینگ کنه.مرسی
همیشه روزهای آخر سال برام یه جور قشنگی بود. ولی دیگه نسبت به اینم بیتفاوت شدم.نمیدونم...اتفاق جدیدی نیافتاده که فکر کنی از اون ناراحتم. وضعیت جسمی هم تقریبا فرقی نکرده(فرق یعنی بدتر نشده وگرنه بهتر شدنی که در کار نیست).اوووف فقط خستگی.یه قسمتیش به خاطر بیخوابیه.انرژی رو از خوابیدن نمیتونم بگیرم خب...سعی میکنم از غذا بگیرم.چرا میخندی...باور کن. مثل خرس میخورم و مثل خرس دارم چاقتر میشم. کاش میتونستم یک کم مثل خرس بخوابم.
چند روز پیش بدون برنامه بیمارستان رو دودر کردم و رفتم کوه.خوب معلومه که بالا نتونستم برم.نمیدونم این چه جای فرار کردنه.چرا همیشه ذهنم که آشفته میشه دلم میخواد برم کوه. هی منتظر نشستم یه الهامی ملهامی چیزی بهم بشه یه کتاب از آسمون بیافته تو بغلم و بیام پایین و کلی آدم رو بدبخت کنم یا نه حداقل یه ریزه جراتم زیاد بشه واسه از یه صخره پریدن.خب...هیچکدوم نشد و منم با صورت سیاه و گردن خشک و سردرد وحشتناک اومدم پایین و عین زنایی که هوو اومده سرشون تو ماشین "میم" جیغ کشیدم و گریه کردم. چه میدونم. اوه نه...چی گفتم بدتر نشده...چشم راستم هم بازی شروع کرد.دیگه شبا هم که میرم بیرون مجبوره عینک آفتابی بزنم :))) خنده ات نمیگیره؟؟؟ :(((
ببین...تو احمقی داری اراجیف منو میخونی؟؟؟برو دیگه...چه بدونم کجا...هنوز نمیترسی تو عید لخت بمونی؟ نذر نداری بری تجریش گردی؟ چه بدونم برو ماهی گلی بخر...یا موشک سوتی...یا سمنو عمّه لیلا. نخون اینجا رو. اینا رو مینویسم که یکم بغضم بره. نمیخوام روحیه تو رو هم با خودم بکشم پایین این دم عیدی. اَه برو دیگه...چی نشستی؟ میخوای اشکم رو هم ببینی؟؟؟؟
راستی پست قبل کتابه نمایش نامه "باغ وحش شیشه ای" بود.تنسی ویلیامز



