مدوسا

دراینجا آپ شد

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 8 PM  توسط مدوسا  | 

مطلب جدید

مطلب جدید در اینجا بروز شد.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 11 PM  توسط مدوسا 

عروسک گردان-همسر-ارباب

از این به بعد من رو اینجا بخونید

 

ورقها رو مرتب میکنه و میذاره کنار تخت. شوهرشو نیمه هولی میده و از تخت میان پایین و شروع میکنن به پوشیدن لباسهای بیرونشون. اشاره ای به شوهرش میکنه و اونم برمیگرده طرف من و” میم “: ما داریم میریم ساحل

 “میم” گیج خواب میگه : ها؟ باشه. خوش بگذره

فکر میکنم چه مسخره، انگار ۲تا گروه ۲تایی اومده باشیم سفر، نه ۴ نفری

نیم ساعتی دراز میکشم و با موهای میم ور میرم و غر میزنم : داری کچل میشی

صورتشو توی بالش قایم میکنه : تو که کچل دوس داری

 مدوس: آره ولی کسی که خودش کچل کرده باشه، تازه کچلی به تو نمیاد. پاشو (میزنم رو کمرش)پاشو بریم بیرون داره حوصله ام سر میره

 صورتشو میگیره طرفم و میخنده : بریم

--------------------------------------------------------------

 شوهرش دستش رو گرفته و اونم داره آب میریزه روی پاش تا شنها رو پاک کنه

 مدوس: اااا! ما تازه اومدیم با هم بریم قدم بزنیم

 کمرش رو صاف میکنه : من دیگه حوصله ندارم

شوهرش مردد نگاهش میکنه.وقتی متوجه میشه ما داریم نگاهشون میکنیم میگه : نمیدونم، خودت میدونی عزیزم

فکر میکنم : اوه اوه! این یعنی میخوای برو ولی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی

۵قدمی که دور میشیم شوهر یه نخ سیگار از میم میگیره و با ولع شروع میکنه به دود کردن. شوهر رو صدا میکنه و احتمالا چشم غره ای بهش میره که شوهر سیگار رو پرت میکنه. “میم” اشاره میکنه به ماه : چه قشنگ شده

 یه قایق موتوری وارد ساحل ما میشه، شوهر پیشنهاد میده : بریم سوار شیم؟

 “میم” نگاهی به من میکنه : میخوای بریم؟

 دو قدم میرم نزدیک آب و طرف قایقران که سرعتشو کم کرده داد میزنم : آقا چند میگیری؟

سرشو تکون میده که نمیشنوم . قایق رو میکشه توی ساحل و با “میم” بحث میکنه سر قیمت. شوهر موبایلشو درمیاره و چند قدم فاصله میگیره، خوشحال بر میگرده طرف ما که : پس چند دقیقه وایستیم با هم بریم.

موبایل شوهر زنگ میخوره، دوباره از ما فاصله میگیره و بعد از چند لحظه : شما برین، نظرش عوض شد سیگار رو پرت میکنم تو شنها : خب تو هم بیا ۳تایی میریم

 - نه دیگه

 من و “میم” میشینیم تو قایق. “میم” به قایقران میگه : آقا آروم برو، موج هم نشکون، دوستم کمرش درد میکنه

مدوس: آقا جلیقه نجات به ما نمیدی؟

- خیسه، لباساتون خیس میشه

مدوس: بهتر از غرق شدنه که

صدامو نمیشنوه یا به روی خودش نمیاره. قایق که تو آب سیاه از ساحل دور میشه “میم” دستم رو فشار میده و زیر لب میگه : بمیری مدوس …بمیری

مدوس : این دریانوردا چه شجاعتی داشتن (داد میزنم) واااااااااااااااای

میم : منظورت کیه؟

 - همین ماژلان و کریستف کلمب اینا دیگه. واااااااااااااااااااااو

 “میم” خنده شو ول میده :دیونه. دستتو بگیر به میله میوفتی….آقا آروم تر برووووووووووو

سر قایق رو کج میکنه طرف ماه و سرعت رو کم میکنه تا قایق وایسته. نگاه میکنیم به ماه که چند تیکه ابر قاب گرفتنش. “میم” دستم رو فشار میده. دوست دارم ببوسمش، بجاش دست آزادم رو میبرم تو آب و قایق تلو تلو میخوره. قایق رو راه میندازه و شروع میکنه به دور زدن.

داد میزنم : رسیدیم به دماغه امیدنیک، دیگه باید دور بزنیم وااااااااااااااااو

میم میخنده : انقد تکون نخور

مدوسا : هی میم! (اشاره میکنم به آدمای تو ساحل) هندیها! ما موفق شدیم! ما زمین رو دور زدیم

--------------------------

 مدوسا : کاش شما هم میومدین! خیلی کیف داشت

انگار با دیوار حرف زده باشم، هیچکدوم عکس المعلی نمیدن. ورقها رو با یه حرکت جمع میکنه و نگاه به شوهر میکنه. شوهر برمیگرده طرف ما : میگم ما که گشنمه مون نیست، شما گشنه تونه؟ لازمه بریم بیرون؟

نگاهش میکنم که خودشو با ورقا مشغول کرده.

 “میم” میگه : منم همینطور(رو میکنه به من) نریم هان؟

-ها؟ خب نه

 -میخوای بریم

-نه عزیزم

نگاه به شوهرش میکنه و جوری که ما بشنویم میگه : ادای ما رو درمیارن؟ با چشمهای گرد شده به “میم” نگاه میکنم. دلم میخواد بگم : هی! وقتی من اینجا هستم سوم شخص درباره من حرف نزن! ادای مار رو درمیارن یعنی چی؟؟ تو فک کردی….

فکر میکنم : پووووف، این سفر کوتاه به دعوا کردنش نمیارزه

--------------------------------------

 چند تا پفک و چیپس برمیداریم که چشمم میافته به شیشه سیرترشی خانگی :اوووخ جون! سیر ترشی!

شیشه رو از دستم میگیره و نگاه به قیمتی که با ماژیک رو در شیشه نوشته شده میکنه :۳تومن؟؟( رو میکنه به شوهره که رفته طرف کانتر مغازه) ما چند خریدیم دفعه پیش؟

-۲و پونصد

شیشه رو میده دستم. حس میکنم شوهر برای اولین بار تو این سفر میخواد حساب کنه. شیشه رو با حسرت نگاه میکنم و میذارمش رو قفسه فکر میکنم : اشکال نداره، آخر سفر با میم میام و میگیرم

----------------------------------------------------

- “میم” میگه: کاش همون ویلا رو میگرفتیم تو با پله های اینجا اذیت نشی

 پشت پای چپم رو میمالم و عصبانی از سکندری خوردنم میگم: برای یه شب ۲۰۰ تومن میدادیم؟ من که پول ندارم -خب من میدادم

 همچنان عصبانی: رو چه حساب میییییم! ۱۰۰ بار بهت گفتم من مث این دخترای ایرانی آویزون نیستم، تا حالا شده چیزی رو باهات حساب نکنم؟

خنده کوچیکی از پشت سرمون میکنه و میگه : ااا؟ ولی من از این دخترای آویزونم

وا میدم و مکث میکنم : شما حسابتون فرق میکنه، زن و شوهرین

دوباره میخنده : آخه وقتی نبودیم هم حساب نمیکردم

حرفی نمیزنم فک میکنم : اگه فک کردی حرفمو پس میگیرم اشتباه کردی

----------------------------------------------------------------

میم آخرین پک رو به سیگار میزنه : بخاطر یه سیگار هی باید بیایم بیرون

مدوس: اشکال نداره، دود ناراحتش میکنه دیگه

برمیگردیم داخل و نگاهشون میکنیم که بیتوجه به حضور ما مشغول مغازله ان میم تلویزیون رو با حرص خاموش میکنه و فحش نه چندان آبداری به صدا و سیما میده سرش رو بالا میاره و با قیافه معصومانه ای به شوهرش میگه : اینا چه بی ادبن! برم بیرون؟

نگاه میم میکنم و حس میکنم دارم رویش دوتا شاخ رو سرش رو میبینم.

میم : این همچین فحشم نبود. فحش که چیز بدی نیس

جمله ای رو که معلومه برای این مواقع آماده داره و معلومه چندین بار استفاده کرده رو با سرعت میگه : ولی خیلی از احترامها رو از بین میبره

فک میکنم : اینم مثل اونای دیگه بعد شوهر کردن شده قدیسه

-----------------------------------------------------

“میم” که از صداش معلومه کم کم داره خسته میشه میگه : منظورتون از این مغازه هاس؟

موبایل رو از گوشش فاصله میده و مثل شاهزاده خانمی که به راننده اش دستور میده میگه : نه برو جلوتر…آره، با شوهر و دوستش و دوس دخترش اومدیم شمال

میم بلند میگه : دوس دختر چیه؟ خانمش

فکر میکنم : مدوسا چند ساعت راه برگشت مونده فقط

------------------------------------------------------------------

 شوهر میگه :شما گشنه تون نیست؟

 میم میگه: برسیم هزار چم خیلی رستوران هست.

 صدای غرغرش از پشت سر میاد. بعد از یک ربع میم میزنه کنار : برین ببینین رستورانش خوبه؟

 پیاده میشیم. نگاهی به داخل رستوران میندازم و از دیند کاشیای کثیفش حالم بد میشه : نه کثیفه! انگار بخوای تو دستشویی غذا بخوری

میم رو میکنه به شوهر : میخوای تو برو انور خیابونیه رو نگاه کن، اگه خوب بود من دور بزنم

دست شوهر رو میکشه و رو میکنه به من و چشم میدرونه : شمااااااااا برو نگاه کن! ما که مشکلی نداریم گوشام داغ میشه، گور پدر خوش گذشتن : این چه طرز حرف زدنه….جوری میگی انگار که…..پووووف تمام سفر حرفی نزدم

میرم طرف ماشین و سوار میشم و در رو محکم میبندم. میم میشینه کنارم و سویچ رو میچرخونه : حق باتوئه ولی ول کن

صدای بسته شدن در که میاد راه میافته و پنج دقیقه بعد جلوی یه رستوران دیگه نگه میداره. سریع از ماشین پیاده میشن و از ما فاصله میگیرن. میشینم پشت یه میز و منو رو باز میکنم و با میم غذا رو انتخاب میکنیم. سلانه سلانه و دست تو دست میان طرف میز و میشینن. سفارش رو که میدیم میم بلند میشه : برم دستشویی

جلوشون نشستم و با اینکه روم اونوره متوجه ام بیصدا با هم حرف میزنم فک میکنم : لزومی نداره بلند شم

دست شوهرش رو میگیره و شروع میکنه درباره حلقه ازدواجشون حرف زدن : اون حلقه اولیه…اون نگین داره…حلقه مریم و سام ولی…موقع دست شستن

میم میاد و میشینه ،بازی رو با صدای بلند تری ادامه میده : بس که موقع کرم زدن تو دستم بوده کدر شده رنگش

میم نگاه میکنه به من، نمیدونم متوجه شده یا نه

فک میکنم : خیلی بدبختی که مثل بچه های ۵ ساله میخوای با عروسک-شوهرت پز بدی و دل منو بسوزونی…مدوسا وارد بازیش نشو…

------------------------------------------------------------------

 میم یه جای باصفا نگه میداره و میگه یه چایی بخوریم. بعد چند لحظه صدای عروسک-شوهر میاد : ما نمیایم، شما برین

وقتی داریم از پشت میز بلند میشیم میگم: دوستت دلش خوشه که زن گرفته ولی داره برده گی میکنه چند تا خرمای باقی مونده تو ظرف رو از پنجره میگیرم طرف عروسک-برده-شوهر و میگم : نیومدین با ما چایی بخورین، خرما رو بخورین لااقل

عروسک-برده-شوهر مردد ظرف رو میگیره و چند لحظه بعد از پچ پچ رو میکنه به میم : میم ما خرما رو نخوردیم، میخورین بردارین

 “میم” دستم رو که میگیره و با من و “نامجو” دم میگیره :”بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی، مقبول طبع مردم صاحب نظر شود”

فکر میکنم: لازم نیست برای میم توضیح بدم که سعی خودمو کردم

----------------------------

 دم در خونشون موقع خداحافظی به دست دادن قناعت میکنم و حتی یه نیمچه لبخدی هم میزنم. عروسک-برده-شوهر یک لحظه در برابر دست دراز شده من مکث میکنه و خوبه که برای کسب تکلیف نگاه به عروسک گردان-زن-ارباب نمیکنه.

در رو که میبندیم میم عصبانی میغره : دهنمونو سرویس کرد تو سفر. این چه طرز برخورده؟یعنی چی حالا میومدین بالا چایی بخورین؟؟؟ خوب آدم مبگه بچه ها بیاین بالا، یه چای با هم بخوریم…دختره بی ادب

 -دیدی که…اونجام جای وسط گذاشتن خوراکیا هی میگفت شما که کیک نمیخوردین؟ شما که فلان؟ ….میم…از خودم ناراحتم…منی که میگم نمیخوام ازدواج کنم و اینا چرا بهم برخورد؟(صدام میلرزه) چرا شدم مدوسا ۵ساله که از دیدن عروسک مو طلایی دختر همسایه... (۲تا قطره اشک سر میخوره رو گونه م)

 -ببینم تو رو…این چیه؟ (با انگشت رد اشک رو پاک میکنه)...ولش کن…چی؟ نه…کی کفته وارد بازیش شدی، تو کاملا دینای کردی بچه بازیاشو… بسه دیگه. میتونست یه سفر کوتاه خوب باشه به این شرط که یه آدم خیلی معمولی فکر نکنه خیلی ویژه است و همه باید درخدمتشون باشن و بقیه برده شون هستن. ول کن…تجربه بود دیگه

بلند فکر میکنم : با این حال خوش گذشت…خیلی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 4 PM  توسط مدوسا  | 

in the heat of the night

غلت میزنم و وزنم رو میندازم روی دست چپم تا دردش کمتر بشه. صفحه موبایل روشن میشه :

?don juan: bidari penelope

دو سه بار اسم رو میخونم تا مطمئن بشم...بعد از این همه مدت؟ گوشی رو میذارم زیر بالشم و هدفون رو تو گوشم محکم میکنم. نخیر، نمیتونم فکر نکنم. دستم رو میبرم زیر بالش و گوشی رو میارم بیرون :

medusa: salam, chetori

شروع میکنم به کندن پوست لبم

don juan: khob, estefade az alamat soal kaar khobie pepnlope

medusa: vaght shenasi ham hamintor, sa@t 2 nesfe shabe

میرم تو پروفایل موبایل و ویبره رو فعال میکنم

?don: nemiporsi chera penelope

medusa: khob chera

don : ye cartoon didam rajebe sarzamin adam kocholoaa,ye 2khtari bud toosh shabihe to, esmesh penelope bud

medusa: chera shom pesara injori minevisin 2khtar

پوف میکشم و سریع تایپ میکنم :

medusa : be to etemadi nist, to migofti amir shabihe kiivi e o sara mesle gele

don juan : lol, farda chikaree

????????????medusa: sorry

don juan: hichi baba, ta baad penelope

-------------------------------------------------------------

اه! بابا پست گذاشتنم نمیاد. بیحوصله ام، بدنم درد میکنه، دلم مسافرت میخواد.

Barry_Lyndon فیلم قشنگیه . رمان مهرجویی هم خیلی خوبه...دیگه موهامو کوتاه کردم...رژیم هم 1700 گرم کم کردم(به گرم نوشتم بیشتر به نظر بیاد) همین دیگه...فعلا
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 6 PM  توسط مدوسا  | 

this is my body! deal with it

از گوشه چشم میبینمش که دست میکشه روی شکمش و با رضایت خودشو توی آینه نگاه میکنه. به روی خودم نمیارم و سعی میکنم نگاهم رو از مونیتور برندارم.

-اووووم. مدوسا خیلی احساس خوبیه

با تاخیر سرم رو برمیگردونم طرفش: ببخشید، چی گفتی؟

- این ۷کیلو رو که کم کردم میگم...خیلی اعتماد به نفسم رفته بالا

نیم نگاهی به مونیتور میکنم : آها! آره خیلی خوب شدی

با اشتیاق برمیگرده طرفم : تو هم میتونی، کافیه فقط فکر کنی اینا اضافه اس! قسمتی از مدوسا نیست

-پوووف با وجود جعبه شیرینی خامه ای تو یخچال کار سختیه.

- یه لباس بخر که برات تنگ باشه، برات میشه انگیزه

نگاهم به صفحه ایه که جلوی رومه : وبلاگی با این آدرس پیدا نشد

-ایشتار جان، دی ماه پارسال با هم یه شلوار ورساچه خریدیم که دو سایز برام کوچیک بود

-خب؟

- خب هیچی دیگه، ۶۰تومن ریختم دور. اونموقع از رون بالاتر نمیومد، الان میاد بالا ولی دکمه اش بسته نمیشه

-این که خیلی خوبه

- چی خوبه؟ اینکه توی (تو ذهنم ماهها رو میشمارم)  ۷ماه ۱ سایز کم کردم خوبه؟

کاسه بستنی رو از روی میز کامپیوتر بر میداره: هی میگی گُر میگیرم میری بستنی میخوری،آب یخ بخور. اینقدر شیرینی نخور، تو که غذا رو میتونی نخوری، اینم نخور، اینقدر فانتزی درباره شیرینی نداشته باش.

شکلک درمیارم طرفش: نچ...نمیشه، هنوز ۲تا از شکلاتها مونده، تا منقرضشون نکنم آروم نمیگیرم

-(با حرص) اووووف مدوسسسا

دوباره کلیک میکنم روی آدرس لنگ دراز :  هااااااااااااااااااااااااااا؟ کُشتی منو!

صندلی منو میچرخونه طرف خودش: حیف نیست صورت به این خوشگلی روی بدن تپل باشه؟

-نه نیست! ای بابا ! من از خوردن لذت میبرم چیکارم داری تو؟

- آره حتما! تو اتاق پرو هم که غرغر میکنی داری لذت میبری دیگه؟ ببین سارا چه خوب لاغر کرد. ۲تای تو بود الان چه سکسی شده

صدامو بچگونه میکنم: آخه اون داله علووس میشه

صندلی رو برمیگردونم رو به مونیتور : وبلاگی با این آدرس پیدا نشد

- شکلاتا رو بریز دور

- یعنی چی؟ یعنی این دختره حذف کرده وبلاگش یا این بلاگفای....چی گفتی M&M  های نازنینم رو بریزم دوووور؟؟

برمیگرده طرف آینه : انگیزه! تو انگیزه لازم داری. باید با یه پسر خوشتیپو و ورزشکار دوستت کنم که هی بهت سیخونک بزنه لاغر شو لاغر شو

صفحه کامنتهامو باز میکنم وبا تاسف ساختگی سرم رو تکون میدم:  ای خواهر! اون که با من دوست نمیشه

حرفم رو نشنیده میگیره : مجبورت کنه هر روز بری باشگاه انقلاب بدویی! هر چی خواستی بخوری بگه نخور. بعد... ظرف ۲ ماه چی میشه؟

- دوستیمو باهاش بهم میزنم؟

- (عصبانی) نخیر! (لحنش رو تغییر میده و مهربونانه میگه) میشی مدوسای واقعی

میخندم . یه شوخی درباره پیله پروانه به ذهنم میرسه ولی نگاه جدی و دستهاش که به کمرش زده از گفتن منصرفم میکنه. مونیتور رو خاموش میکنم، مشتم رو گره میکنم، لبام رو به هم فشار میدم و مصمم میگم : باشه! از فردا شروع میکنم!

-از امشب

-نه از فردا دیگه

- نخیر از امشب

---------------------------------------------------------------------------------------

به هرحال اینکه از امشب شروع شد! این هفته احتمالا باید یه پالس کورتون هم بگیرم ولی خب، این دفعه حداقل با این رژیم وزنم ثابت میمونه تو این دوران! آرزوی موفقیت یادت

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 10 PM  توسط مدوسا  |