الان حدود ۳ ساله که با سحر دوستم. با خواهرشم حدود ۲ سالی هست. اینکه من و خواهر سحر باهم چه وجه اشتراکی واسه دوست شدن داریم جالبه: رنگ پوست!
بدبختی هر ۳تای ما اینه که خیلی روشنیم. من سفید و الانم که خیلی پیل و رنگپریده شدم بدتر.سحر از من سفیدتر و بیچاره خواهرش(سپیده ) از ما دوتا بدتر...واقعا پوستش بلوره. حتی برای زندگی تو سوئد هم غیر عادی روشنه! بدمونم میاد از اینکه رنگ لوازم ارایش کنتراست بد ی با اصل پوست داشته باشه . هیچی دیگه...هرکدوم که یه چیزی کشف می کنیم تندی:
رینگ رینگ رییییییییییییییییییینگ
-سپیده جون بنویس بورژوا شماره....نه فوندانسیونشه....آره ماته...نه....یادم نیست برو ببین..ها؟
خلاصه شنبه که تو بیمارستان راند داشتیم بعد از ۳تا اتاق دیدم نمیتونم قدم از قدم بردارم. سحرتندی صندلی کنار تخت یه مریضو خالی کرد من بشینم. خودشم داشت تند تند می نوشت که یهو یه روپوش سفید خورد تو صورت منو و یه نفر چنان مثل سوپرمن از کنارمون رد شد که سحر که یه پاشو تکیه داده بود به دیوار تقریبا پرت شد رو من. یهو دیدم سحرخیره شده به جلو و میگه: وووووووووووووی این دیگه چیه؟؟![]()
مذکر قد حدود ۱۸۵ لاغر موکوتاه و پوستی به معنای واقعی سیاه! باورم نمیشد...اینقدر سیاه که تو روپوش سفید خنده دار شده بود! و بدتر از همه چیز یهو چشم تو چشم شدیم و جناب اینترن تازه وارد سعی کرد با نشون دادن ۲ردیف دندون خیلی سفید(به عنوان لبخند!) سیاهیشو بیشتر به من ثابت کنه.
روپوش سحر رو کشیدم و زیر لب گفتم: واییی سحر داره به من میخنده! ![]()
سحر که انگار نمیتونست چشم برداره از این ظلمات با گیجی سرشو تکون داد.
تا ساعت ۱۲ آقا صاحب چندین اسم شد از طرف بچه ها: دوده...قیر...cacacian....فرستاده ای از آفریقا...midnight....بلال...مرگ سیاه!
از دور دیدم امیر داره با یه لبخند موذیانه و در حالیکه مدام ابرو بالا میندازه و شکلک در میاره میاد طرفمون![]()
امیر: اسمش هست ....(نمیتونم بگم چی ولی یه اسمی از خضر و جرجیس هم قدیمی تر و عجیبتر . سحر اعتقاد داره اسم بابای حضرت آدم بوده!!!!) .تازه انتقالی گرفته از.... . بخش ریه با ما بود بچه خوبیه ولی عجیبه. معلومه وضعشون خیلی خوبه. همش هم میخواد خودشو لارج نشون بده یهو میگه همه ناهار آپاچی مهمون من! مثل اینکه جایی جز آپاچی رو هم نمیشناسه بیچاره! دیدین که سر تا پا مارک پوشه ولی یه جوریه... واییی مدوس یه چیز بگم ذوق مرگ شی...از من پرسید این دختر سفیده کیه؟ تو دلم گفتم دربرابر تو حتی شادین(سیاهترین همدوره ما) هم سفیده. گفتم کیو میگی؟ گفت همون دختره که سر راند ها میشینه و مثل گربه نگاه میکنه...درجا فهمیدم تو رو میگه... نونت تو روغنه...نزن...بدبخت چی میخوای؟ پولدار...خر...دکتر....اینقدر هم تعریفتو کردم که مست شد! نزن بابا حراست میاد الان گیر میده...
من: تو غلط کردی...امیر الهی بمیری بچه جون...چر اینجوری کردی...میگفتی این سحر بهتره...چشم روشنم هست...موهاشم طلایی...
سحر: منو قاطی نکن..تیکه خودته مدوسا جون!!!! وا... چرا نه...؟
دوستای منو باش!از اونروز من هی دارم در میرم هر جا که این میاد و از ترس همه جا سحر رو میبرم و تو هیچ اتاقی تنها نمیرم. S.O.S![]()
![]()
مامانش زنگ زد که: میتونی بیای پیشش؟ من دارم میرم ختم دایی مامانه خاله بپسر عمه بزرگه...(اینا رو نگفت ها ولی اینقدر طولانی بود که یادم رفت
)
جوون خوبیش اینه که تا شب تنهاییم
فقط کاش جیگر کوچیکم حالش خوب باشه و بدعنقی نکنه و حال یکمی بوس و کنار هم داشته باشه هرچند امید چندانی به این نیست
عیب نداره علی جون فعلا تو فقط باش همین بسه.
هدیه افسون جانم بود![]()
![]()
![]()
تلویزیون داره دخترای اسب سوار رو تو مسابقات دبی نشون میده. چه بی عرضه شده ام من![]()
![]()
سحر: اه مدوسا خفه ام کردی. از دیروز همینجور در آستانه گریه ای...چی شده دیگه؟
مدوسا: هیچی![]()
سحر: آّها هیچی دیگه ...بخاطر هیچی که ... ااا مدوسا ...گریه میکنی... بیا بریم این اتاق خالیه میبیننت زشته...ببینم تو رو...
من:میترسم سحر...نمیخوام دوباره خونه نشین بشم...نمیخوام برم بیمارستان نمیخوام بخوابم تو خونه
سحر: وای چرا حالا صندلی رو هل میدی؟ تو که الان حالت خوبه...چی نه؟ خوبی که نه؟ (از اینجا به بعدش و با لحن بچگانه ادامه میده)امروز قراره با هم از تجریش پیاده بریم خونه... اینقدر حالت خوبه که هفته دیگه که من قراره تشریف بیارم خونتون میخوای برام پیانو برنی..چی رو نه؟ گدا نهار نمیخوام ازت ...فقط میام میشینم یک ساعت...آخی خندید بالاخره.. باشه ۲هفته دیگه میام... خب حالا بگو توهمات بیماری از کجا اومد سراغت؟
من: خاله که حالش بد میشه میترسم...همش فکر میکنم منم چند روز دیگه![]()
سحر:آها...تو خونه ما هم هر وقت سپیده پریود میشه ما میفهمیم پریودمون نزدیکه میریم پد میخریم...خاک تو سرت...بدبخت تو پزشکی میخونی؟ لبات اونجوری مثل بچه های اخمو نیار جلو...آخه مگه دوره ای؟ مگه مسریه؟ بابا الان که خوبی چته؟ چرا استفاده نمیکنی...بیا بغلم ببینم...آخی چه بغل سکسی ای..خب خندیدی دیگه.دوست دارم چقدر. پا شو برو کلید کمد رو از سارا بگیر یه آرایش کن برگرد...بدو تا راند شروع نشده
گریه میکنم... دارم از غصه میمیرم... و از کلی دلتنگی
خیلی افتضاح میزنم. چی انتظار داری که مثل قبل باشم...بدون هیچ تمرینی؟
چقدر گیجم
بابا ۱۰ دقیقه از فکر من برین بیرون...آی ...پیاده شو از مغز من!
لطفا...لطفا
ظهر بردیا اومد دنبالم و رسوندم خونه. با پسر بزرگ که دوست باشی خوبیش اینکه میدونه کی باید حرف بزنه کی باید نازت و بکشه و کی مثل امروز باید ساکت باشه و فقط گاهی دستت رو بگیره. از صبح دلم بد گرفته بود ولی دلیل بخصوصی نداشت. هیچکس خونه نیست و منم از ترس آسپیره کردن جرات تنهایی عذا خوردن رو نداشتم. بخاطر همین خوابیدم تا همین نیم ساعت پیش که یهو با تپش و اضطراب از خواب پریدم. هرچی فکر کردم چرا اینجوریم نفهمیدم. صبح به علی زنگ زدم بیحال بود ولی خوب بود...مامان و بابا چی؟ به هر ۲تاشون زنگ زدم و به خواهر بزرگتر هم مسیج دادم. وای من چه مرگمه؟یکم واسه خاله نگرانم ولی این نیست... یهو فهمیدم چیه که داره تو فکرم میچرخه. اولین روزهای ترم من و سارا از یه زن ۴۵ ساله شرح حال گرفتیم که سرطان مری داشت با انسداد کامل که استنت گذاشته بودن و... و با متاستاز لنفاوی. دخترش (۱۴-۱۵سالش بود) برامون توضیح میداد. بیچاره بچه همه کارای مامانه رو میکرد. و خود زنه... برخلاف دخترش اصلا ترس نداشت.انگار تسلیم بود. اونموقع خیلی ناراحت شدم هم به خاطر بچه هم اینکه همه کیسهای سرطانی علی رو یادم میاره. ولی الان دارم گریه میکنم بخاطر زن ۴۵ ساله ای که خیلی زوده واسه مردنش.مادر جوانی که یه دختر بچه داره و یه پسر کوچولوتر داره...خیلی بده آدم بدونه داره میمیره. بلند گریه میکنم...چقدر خوبه آدم گاهی تنها باشه.
همه چیز رو تا حالا تجربه کردم(وتحمل): عدم تعادل و خوردن به در و دیوار، لنگیدن،نیمه کوری،بی حسی و درمقابلش درد. ولی این حس جدید و عجیب و تازه دیگه از تحملم بیرونه.
خارش تمام نشدنی...نه اینکه بخارونم و باز هم بخاره ....وای...توضیحش سخته خیلی، هرکی میگم نمیفهمه. ببین...مثلا روی گونه چپم و بخصوص پشت دست چپم میخاره...منم میخوارونمش ولی انگار خارش سطحی نیست اصلا تمومی نداره انگار یه چیزی از داخل بخاره...فکر کن مثلا کلیه یا قلب یا آپاندیست(!) بخاره!!!
داره روانیم میکنه...کیسه یخ ومالش با پارچه نخی هم فایده نداره! این یکی رو دیگه نداشیم! تو ژنریک هم نگاه کردم هیچ کدوم از داروهای مصرفیم چنین عارضه ای نداره
میترسم چون کمرم هم یکم بیحس شده ... احتمالا باید منتظر یه حمله باشم.
این فانتوم پین که نوشتم ربطی به حس من نداره. اصطلاحش وقتی به کار میره که مثلا یه کسی که دستش از ساعد قطع شده حس کنه انگشتش میخاره.
به هر حال٬ بابایی من معمولا عصبانی نمیشن ولی این دفعه که با قبضها از در اومد تو حتی منم فهمیدم که...
بابا: شما با کجا حرف میزننین اینقدر قبض میاد
ما:خوب بابا به شهرستان یه دختر دانشجو داری اونجا مثلا .دلش میگیره بیچاره
بابا:دیگه؟
ما:دیگه ...به خارج..پسرت نا سلامتی...
بابا:باشه...دیگه؟
ما: تازه خاله اینا...مامان بزرگ و...
بابا: اینا که گفتین تازه به زور یکیشون شد...اون دوتای دیگه چی... نه باید فکر کنم ببینم با کجا حرف زدین شما
بعد از سه ساعت ساعت ۱۱شب یهو وسط فیلم بابایی یافت : آها فهمیدم...ببینم اونموقع که انوشه انصاری فضا یود هیچکدوم بهش زنگ نزدین؟؟ ماشالله این جو انوشه دخترها رو خیلی گرفته!!
من به خواهر کوچکتره نگاه میکنم و آیه ۱۶ سوره یاهو را برایش میخوانم: ای کسانی که شبها تا صبح جت (چت) میکنید بدانید و آگاه باشید که قبض تلفن شما را رسوا خواهد کرد!!



