تبليغاتX
مدوسا
چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385
غلط کردم!
دیشب تهوع سارتر رو تموم کردم...امروز هم Rose marry s baby  رو دیدم(بیچاره زن پولانسکی)....الان گیجم!!!  تازه دختر خل همسایمون داریوش با صدای بلنننننند گذاشته

آخه یکی نیست بگه بهم دختره الاغ...خیلی حال روحی خودت خوبه...اینا چیه؟؟؟ آیییی در حال حاضر من در یک قدمی suicide ام!!!!.... جدی بود...نه نبود...نمیدونم. الان حال ندارم چک کنم و نوشته های بچه ها رو بخونم درسترش اینه که چشم ندارم!!!!! نه بابا یعنی چشمم خسته است. فردا سر فرصت...آخر جیگر این دختر خوب رو برم که منو هی پینگ وکنه!!!(زن زمانه)

در عرض ۲ ماه ۵/۵ کیلو برگشتم بالا !!! امیدوارم آدرنالم چیزیش نشده باشه فقط! (که احتمالا شده چون کورتون رو...)  ای داد من مردم بس که سایز عوض کردم...کاپشنهای پارسالم واسم خیلی بزرگ شده ...پالتوی یه ماه پیشم هم تنگ تنگ شده! فقط الان یه بادگیر دارم سایز خودم که در حد یه کیسه فریزر میتونه گرمم کنه

راستی شب یلدا مبارک. صبح تو تخت بودم و منتظر بودم دستم یکم بهتر شه تا از تخت پیاده(!) شم که صدای مجری تلویزیون رو شنیدم که درمورد یلدا حرف میزد ...میگم خوبه ها یه اسطوره زن داشتیم به اسم ننه سرما که اونم تغییر جنسیت داد عمل کرد شد بابا سرما!!! مبارکه... نه؟

ای نوشی جان...امسال شب یلدا کجایی؟ جوجه هات چی؟

 یه قسمت از نوشته های  نوشی... شب یلدا

 

قرارمون این نبود از اول.... دیروز عصر هندونه رو باز کردم و قاچ کردم و گذاشتم تو یه سینی گرد بزرگ استیل و زیرش هم یه سفره انداختم و بچه ها رو به خوردن دعوت کردم. دیدن چهره شفاف بچه ها وقتی قاچهای کوچولوی هندونه رو با دست برمیداشتن و یه کمی تو دستشون له میکردن و بعد به چنگال میکوبیدنش تا فاصله 5 سانتی متری باقیمونده تا دهن رو مودبانه تر طی کنن اونقدر دیدنی بود که حتی همسایه م رو که واسه انجام یه کار کوچیک در خونه مون رو زده بود، به خنده و دروغ نگفته باشم قربون صدقه واداشت.
و اون همه پسته ای که خوردن و من حالا مجبورم قبل از اینکه بقایای پوست پسته و نمک و خرده های آجیل تا توی جاکفشی نفوذ کنه برم خونه رو جارو بکشم،... و گلای نرگسی که با یه زنبق بنفش خوشگل تو گلدون عطر افشانی میکردن و بچه ها هر کدوم یه نفس عمیق از عطرش گرفتن و گونه هاشون گل انداخت.... و اناری که درست و حسابی خورده نشد، چون جوجه هام فکر میکردن باید حتما هسته هر دونه اونو در بیارن؛ خلاصه با همه این اوصاف قرارمون این نبود از اول....

نوشته شده توسط مدوسا در 6 PM | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و پنجم آذر 1385
کافه ترانزیت...علی در خانه...چنج دکوریشن!
خانوم...فردا مرز باز

من رفت...

من شما را دوست...

 سارا را دوست...

لیلا را دوست...

با من بیا ...خوشبخت

 

 

آخی علی یادته؟ با هم دیدیمش. خوبه که خوبی...خوب؟ بهتر درست تره کچل من؟

راستی میخوام یه تغییر اساسی تو پیوندهای وبلاگ بدم

نوشته شده توسط مدوسا در 9 PM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385
سیاهی کیستی ۲
 

من:خانوم میشه بشینی صدای ریه تو گوش کنم...آها...مرسی...حالا نفس عمیق بکش ...نه فوت نکن ...وایستا بیام جلوت...نگاه کن اینجوری...تو...بیرون..آها

سحر : تموم شد بیا پایین چایی

من:سحر نرو...یه دقیقه...نه بابا چی از صرافتش افتاده.. همش منتظر تنها گیرم بیاره ...آره خانوم  خوب میشی...سحر وایستا...نه خانوم نکش پایین لباستو تموم نشده...یه بار دیگه نفس بکش...نه باز که یادت رفت ببین....ووووووووووووووووووووی

جناب سیاهی دم در وایستاده بود و یه نگاه داخل میکرد و یه نگاه بیرون و بلند بلند با یکی بیرون حرف میزد...جوری دم در وایستاده بود که انگار میترسید در برم.تا حواسش نبود شماره سحر رو گرفتم .گوشی رو که گذاشتم دم گوشم تازه متوجه شدم گوشی پزشکی هنوز تو گوشمه...احتمالا ظاهرم خیلی ابلهانه شده بود...آقای دکتر بلک اومد طرف تخت مریض و شرح حال منو برداشت و و من تندی رفتم ادامه کارم

من: خب وایستا کمکت کنم بیاری پایین لباستو....مرسی آقای دکتر شما خوبین...آره بخواب دیگه...من عجله دارم دکتر میشه شرح حالم رو لطف کنید...فشارت خوب بود خانم...نه چیزی تو ریه ش نشنیدم...نه خانوم ۱۳ رو ۹ بود...دیشب پذیرش شده دکتر...نه خانوم زیاد نیست...شما همیشه چند بوده فشارت؟خوب زیاده این؟ دیشب میدونی فشارت چند بود؟...دکتر میشه لطفا

دکتر بلک: خانوم دکتر اگه میرین پایین میشه یه دقیقه وقتتونو بگیرم؟

(ببینم این پسرا هیچ جمله دیگه ای بلد نیستن واسه شروع صحبت؟؟)

من:اینجا؟؟؟؟؟ بله خیلی بده. مرسی من با ماشین بچه ها برمیگردم...نه دکتر...ببینید فرداهم نه...هیییییییس آروم تر دکتر....وای توروخدا آقای دکتر...بیاید اینجا لطفا..خلوته اینجا...بفرمایید...ببینید خیلی مرسی از پیشنهادت دکتر...نه ترجیح میدم همون دکتر صدات کنم...ببین من الان اصلا شرایط روحی خوبی ندارم. نمیتونم هم فکر کنم به کس دیگه و دوستی واینا...

دکتر بلک: فقط یه دوستی پاک(وای اگر بدونی چه سخت جلوی خندمو گرفته بودم!)...بیرون رفتن و شب تلفنی حرف زدنو...زیاد نمیخوام...من با این بچه تهرونیا فرق دارم

من:یکی از دلایلش همینه دکتر...نه نه منظورم این نیست.چه زود عصبانی میشی شما!!! اتفاقا اینا امتیازه ولی یکی از دلایلی که همین اولش میگم نه...چون نمیخوام یه مدت سر بدونمت و بعد بگم نه...مشکل شما نیستی...من نمیتونم...فقط همین...ببخشید

دکتر بلک: حالا شما یه مدت فکر کنید...نظرتون عوض میشه... من منتظر میمونم...نه معطل چی...فعلا پس

ای داد گیر عجب خری افتادم هااااا...الان بگم من با کسی هستم فردا تمام این پسرای خاله زنک به هم گفتن...اه داره میره....

الو؟ سحر خیلی بدی...چرا رفتی؟ آره...نخند عوضی...نه آسانسور گیر کرده نمیتونم بیام ...یه چایی هم واسه من بگیر...نخندین عوضیا ...من عصبانیم

نوشته شده توسط مدوسا در 12 PM | | لینک به این مطلب
جمعه هفدهم آذر 1385
ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من ...
ای داد...چقدر نبودنت سخته...دیگه تا مرخص نشی نمیام ببینمت...نه میام...نه نمیام ....نمیدونم. دیدنت هم مثل خواستنته...میخوامت یا نه؟

 

برگرد خونه...دلم اندازه این ابرا گرفته

نوشته شده توسط مدوسا در 6 PM | | لینک به این مطلب
یکشنبه دوازدهم آذر 1385
و اگر مرگ نبود....چی میشد مگه؟ کاشکی نبود

 

 

 ترا که در قبر میگذاشتند باران می بارید

دیروز بعدازظهر  با بردیا  کلی دم فرهنگسرا هنر(ارسباران) تو ترافیک موندیم...کلی آدم هنری(!) هم در فرهنگسرا جمع بودن برای بزرگداشت بابک بیات.... پسرای مو بلند مثل دخترا...دخترا با کلاه (که خیلی هم احساس خوش تیپی میفرمودن)مثل پسرا...همه هم اصرار عجیبی داشتن سیگار بکشن...خانم جان بلد نیستی نکش جان من!!این چیه فیگور سیگار؟؟؟ خیلی حالا هنری شدی؟؟ جالبه همشون هم داشتن از هم فیلم میگرفتن!  نمیدونم چرا بدم اومد

اوه ..یه چیز که هفته پیش منو خیلی ناراحت کرد. جلوی همین فرهنگسرا دعوت نامه میدادن برای مراسم بزرگداشت ممیز ...۳تا طرح جالب از ممیز و  و وقتی پشتش رو برگردوندم یه دعوت شعرگونه برای اینکه  در غم او دل و جان خیش را ...بله؟ خیش؟؟؟ آخ ...واقعا که...برای اینچنین مراسمی و اینجور اشتباهات؟  

میدونی من اگر جای این دوتا بودم اصلا مراسم نمیخواستم...اونم اینجور. همش تظاهر...اه

 

یه چیز دیگه رو هم امروز فهمیدم اینکه نمیخوام با مرگم برم توی آمار....! بشم یکی از ۲۰نفری که دیشب از سرما مردن...۸۷۵۵۵۵نفری که تو ۲۴ سالگی مردن....۲۰۰۰۲۲۱نفری که توی زلزله مردن.... از ۵۰۰ نفری که خودکشی کردن...نه... یه جای آروم...برف سنگین...یکی ازآهنگای محبوبم....یا یه شعر آروم مثلا...اینو نمیدونم الان چیزی یادم نمیاد. و هیچوقت پیدا نشدن...کاش مرگ مثل رفتن بود...مثل گم شدن..همین نه گریه نه دلتنگی..نه چشم به راهی...چرت و پرت دارم میگم ها...! امروز تو بیمارستان یه پسر ۱۵ ساله که مننژیت گرفته بود جلوم بد تشنج کرد...خیلی هول کردم...خیلی هم دلم سوخت....

وضعیت عشقولانه من:حال علی خوب نیست(میترسم و گوشم به زنگ تلفنه)...بردیا اظهار عشق میکنه(دروغه) ...سیاهی دست از سر من بر نمیداره هنوز.(الاااااااااااااف)...

 

این روزها باران که میبارد ...تو را در قبر میگذارند

 

هروقت حال علی بد میشه یاد این شعر میافتم که پشت یه کتاب دیدم درست  وقتی اولین بار حالش بد شد...سحر دستم رو گرفت و یه جا خالی کرد بشینم تا نیفتم. علی... خوب شو بچه...کشتی منو...

د...و...س...ت...د...ا...ر...م...ک..ا...ش...ک...ی...ن...د...ا...ش...ت...م

نوشته شده توسط مدوسا در 7 PM | | لینک به این مطلب
جمعه دهم آذر 1385
زرددددافه!!
جلو تلویزیون نشستم و جزوه خلاصه فارماکولوژی جلوم بازه! دکتر م ذلیل شده قراره فردا داروهای قلبی رو بپرسه...بده آدم جلوی مریض ضایع شه! نگاه میکنم...ووووای من کی این خلاصه ها رو درآوردم که یادم نیست...اینا جدا خط منه؟؟

صدای خنده مامان از اتاق من میاد :حالا اگه داشتی چیکارش میکردی؟

من: چی...آهان زرافه رو میگی...نمیدونم..نگهش میداشتم

کتاب منصور ضابطیانه: اگر یک زرافه داشتم. از کلی آدم معروف پرسیده اگه یه زرافه داشتین چیکارش میکردین.ازهمه جالبترش مال حسنی امام جمعه ارومیه بود. ۴بار خوندم تا فهمیدم چی نوشته (سحر معتقده اشکال از چاپخونه است ولی فکر کنم  نباید به گیرندش دست بزنه اشکال از .....است!) جوابها جالبه و گاهی مسخره...بعضیاشم با لحن خودشون بخونی با حال میشه مثل امین حیایی و فخرلقا هوشمند و ....

تلویزیون داره ضابطیان رو نشون میده...من نمیدونم چرا نعلین پوشیده این بشر؟!!! 

راستی سیاهی کیستی ۲ هم اتفاق افتاد ولی مفصله گردنم هم درد میکنه مثل همیشه ...بعدا!

نوشته شده توسط مدوسا در 10 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفتم آذر 1385
Kiss the past goodbye
یک سی دی...چندتا عکس...یه فیلم از دربند!

آخرین باری که نگاشون کردم عید بود ..همون موقع که جناب میم رازدار خواست خودشو  جلوی سرکار خانم دوست دختر جدید قهرمان نشون بده و پته ما رو ریخت رو آب...دختره عوضی هم تو وبلاگش گذاشت که : ازش قول گرفتم دیگه نبینتش ولی فهمیدم دم در خونه دختره هم رفته...آخه دختره بیماره و تورج میگه اگه الان ازش جدا شم ضربه میخوره. 

اولین بار که خوندم یه پیغام گذاشتم که :خانوم من باهاش کاری ندارم و خوش باشین با هم و از این اراجیف...ولی ظهر که از خواب پا شدم و دوباره خوندم یه فهمیدم تو تک تک خطهای نوشته دختر نفرت موج میزنه...یهو دیونه شدم یه دختر دهاتی بی سروپا به خودش اجازه میده به من اینجوری بگه...داد زدم و هر چی که دم دستم بود پرت کردم به دیوار و سعی کردم مامانو هل بدم بیرون از اتاق...تو صورتش داد کشیدم که:همش تقصیر توهه که من اینجوریم...که من ذلیلم.که اینهمه بلا سرم اومده.دویدم طرف پنجره( نمیدونم میخواستم چیکار کنم با ارتفاع ۲طبقه! ) که مامان کمرمو گرفت منم چنان پنجره رو کوبیدم که خرد شد ریخت پایین.

صداش هنوز تو گوشمه :

صداشو که آروم میکرد تا بگه : مدوسا دوست دارم

لحن قاطعش وقتی میگفت : هرچی بشه تا آخرش باهاتم. حتی اگه ازدواجم کنم با کسی ازدواج میکنم که اونقدر متمدن باشه که موضوع تو رو به عنوان یه دوست قبول کنه

ووااااااااااااای باورم نمیشه من اینقدر احمق بودم جداْ؟؟؟؟

میدونم همون موقع خیلی چیزا توی مدوسا مرد...اعتماد...خالص دوست داشتن...معصومیت.جالبه حالا که عکسای پارسالم رو نگاه میکنم واقعا معصوم بودم ها!خندم میگیره! الان اعتمادم به قیافم بالاتره ...خیلی تغییر کردم ظاهری ولی مهمترینش نگاهمه .چیزی که قبلا تو چشمام بود و الان نیست..یادم رفته چه جوری بودم...نمیدونم کدوم بهتره. بردیا مدام قربون تغییرات من میره ولی قضاوت یه پسر سن بالای خوشگذارن و بوالهوس رو جدی بگیرم؟ علی مدوسای جدید رو نمیخواد خودشو گول میزنه و منو نگاه میکنه ولی همون مدوسای به قول خودش مهربون و مامانی پارسال رو میبینه. آخ علی جون تو هم بی تقصیر نبودی.

سی دی رو میشکونم...عصبانیم.کی میتونم فراموش کنم.کسی که میخواست پناهگاه باشه و حامی بیشترین استرس رو بهم داد و دست چپم از از مونقع دیگه هیچوقت....

میدونی فکر میکنم شایدم تقصیر اون نباشه آخه همه پسرا زندگی رو  یه بازی کامپیوتری میدونن که هرچقدر بخوان میتونن توش برینن و بعدش از اول بازی کنن یا یه فیلم که میتونن جای قهرمانش بازی کنن وقتی گند خورد:کی بود کی بود من نبودم!

۳-۲۲ ساله هاشون که میخوانت تا به دیگران نشون بده : ببین چه مخی زدم! یا برای اینکه موقع مستی زنگ بزنن و گریه کنن و یه صحنه حال بهم زن رمانتیک خلق کنن

تا ۷-۲۶ سالهاشون نقش شوالیه رو دوست دارن و  و یادشون میره کین به هرحال وظیفه خودشون میدونن تو رو از چنگ یه اژدها نجات بدن . حالا اژده میتونه مود بد تو مریضت خانوادت و...باشه و مدام هم :هی دنیا داری منو میبینی که چه قهرمانم!

۲۸سالهاشون علی ان! (دلم نمیاد اینو بنویسم ) 

۳۰ به بالاهاشونم که براشون یه وسیله ای رسما : یه پارتنر که همراهیشون کنه تو مهمونی. یه جنس تمیز برای وقت... و  یه تلفنی برای خوابی راحتر

و ما هم به عنوان زن و دختر نقش تاریخی خودمون رو بازی میکنیم : احمق و خر...اوه نه این یکی فرق داره...اوه نه این مثل بقیه نیست...مثل خود خرم که دلم نیومد از علی بنویسم

حالم داره بهم میخوره

مدوسای بیچاره کی عقل میاد تو  اون سرت ؟ تف کن رو گذشته دختره(یا میخوای ببوسش اصلا) ... هرچند آینده هم چیزی برات نخواهد داشت

نوشته شده توسط مدوسا در 5 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفتم آذر 1385
Once upon a december
پارسال همین موقعها بود،علی یادته؟ شروع طوفانی...سرگردانی...چند روز کوتاه عشق...یکسال عذاب من

.

.

.

.

.

نمی دونم با دلم و تو چه کنم...دلم باهات صاف نمیشه ولی گاهی حس میکنم دوست دارم...گیجم میکنی

نوشته شده توسط مدوسا در 4 PM | لینک به این مطلب
شنبه چهارم آذر 1385
مثل آب برای خشم ؟
روزام عجیب میگذره...بغض  دائمی مثل گیرکردن یه هلوی درسته توی گلوم...ولی جالبه که دیگران فکر میکنن از همیشه شادترم! خوفهههههه کلاه گذاشتن سر دیگران

شبا ولی خودم و خودم...حس میکنم گول خوردم...کاش یاد گذشته ها دست از سرم برمیداشت. میدونی تو این مدت قایم کاریهام مهش برای این بود که نمیخوام حس دلسوزیگدایی کنم. ولی یکی سواستفاده کرد از من واسه قهرمان نشون دادن خودش. نمی دونم شاید اشتیاه میکنم  به هرحال خوب نیستم روحی زیاد. علی هم زیاد سربه سرم میذاره ...بیمزه میشه گاهی! میگه میخوام تو ناراحت نباشی ولی...بدتره!

اووه راستی دارم مثل آب برای شکلات رو میخونم. تا اینجاش که خیلی خوشم اومده

نوشته شده توسط مدوسا در 9 PM | | لینک به این مطلب
جمعه سوم آذر 1385
بانوی اول آشپزخانه بانوی دوم آشپزخانه بانوی سوم آشپزخانه بانوی...
کوچیک که بودم جمعه ها شبمون رو نگرانی این پر میکرد که اوشین بدبخت باید همیشه ترب و برنج بخوره.بعد شد نگرانی برای هانیکو که میفرستنش دبیرستان یا نه بابای سامورایش کلشو میکنه!

۱۴-۱۵ سالگیم فوتبالیست ها که عقده چشمای ریزشونو تو کارتوناشون خالی کرده بودن!تا چند سال پیش فهمیدیم چشم بادومی ها دغدغه دیگه هم جز ساکی و کوفته برنجی و ترب و فوتبال هم دارند: پرواز!! مدام یه چشم ریز از این سقف میپرید به اونیکی و شمشیر و ....

حالا این یکی دیگه نوبره کلی بچه ریز میزه که اوج آرمانشون بانوی اول آشپزخانه قصر شدنه یا بانوی اتاق خمیر لوبیا!!  بابا میگه : کاش رو پیشونی اینا یه چیزی بزنن بفهمیم کی به کیه!!

ولی باور کن اینا هم آخرش پرواز میکنن!

نوشته شده توسط مدوسا در 8 PM | | لینک به این مطلب