تبليغاتX
مدوسا
یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385
در حاشیه قدم روی من و سحر!
 

ا. سبیل :

ما امروز یک آقایی را دیدیم که قبلا اسمش بود سروش صحت ولی جدیدا مثل اینکه اسمش شده  است سالوادور دالی !

 

۲.چنگیز بخواب که ما... :

ما امروز چندین جنگجوی مغول را دیدیم که از یک دبیرستان پسرانه بیرون پریدند و در حالیکه هرکدام یه باگت درسته همراه بامحتویات فراوانش را میبلعیدند ما را متلک باران کردند و  با بوی سیر فراوان سرمان را گیج! بعد ناگهان ژن نهفته جنگجویی شان فعال شد و  شاخ و شانه کشان به طرف یه سطل بدبخت مکانیزه هجوم بردند تا مردانگیشان را به همه ثابت کنند .سپس چندین ضربه کوبنده بر سطل بدبخت فرود آوردند و بدین ترتیب انزجار خود را از مظاهر تمدن به معرض نمایش گذاشتند!

 

۳.آرماگدون :

ما امروز خانه جوان را هم دیدیم که پس از حمله یاران ولنتاینی بصورت مخروبه ای درآمده بود ترسناک. مقادیری جعبه در اینور و آنور روی زمین مانده بود. روی دیوارهای فقط تابلوهایی مانده بود که کوچکترین اثری از قلب و رنگ قرمز در آنها به چشم نمیخورد. و ترسناکتر قلبهای کوچکی بود که جدا جدا روی زمین افتاده بودند. عروسکهایی هم باقیمانده بودند چون پشمالو نبودند! و شمعایی معدود چون قرمز نبودند!

 

نوشته شده توسط مدوسا در 8 AM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385
ای تیر غمت را!
روزی که همه ملت دچار ولنتاین زدگی شده بودن و ریخته بودن تو خیابون تا احساساتشون رو به صورت ایجاد یه ترافیک سنگین نمایش بدن کلی دیر رسیدم. یه سری از ملت بادکنک قرمز قلبی دستشون بود...تقریبا همه باکس و گل...ولی پدیده هایی هم دیدم ها: یه پسره گل کوکب دستش بود! یه دختری رز صورتی(قرمز یواش) ...یعنی چی مثلا؟ یواش دوست دارم؟؟؟

 خسته خودم رو کشیدم تا خونه. هنوز لباسم در نیاورده بودم که در یکم باز شد و اول کله کوچولوی خونه ظاهر شد و بدنبالش یه  پاکت قرمز گنده !

کوچولو : علی با آژانس فرستاده

من:آها...خب...خوبی تو خانم زیبای من؟ مدرسه خوب بود...نه نگاه کردن نداره که گلی خانوووم. بیا بوس میخوام

- بیا دیگه...اصلا کادوشو نگاه نکن(یه کادو هم همراش بود که بالاخره وسوسه شدم بازش کردم عطر بود)...ولی اینو ببین...بیا براش اسم بذاریم

بعد یهو یه کله خوک قرمز و خیلی گنده(تقریبا در اندازه طبیعی) آورد بیرون...

کوچولو : ببین چه قشنگه...دماغشو ...نصف صورتشه...دیدی خندیدی...بیا اسم بذاریم...چرا دیدم که خندیدی

آخر سر اسم خوک فوق الذکر رو گذاشتیم باقر....خیلی بهش میاد(معذرت از همه باقرهای دنیا....شما

هم اسم خوکاتونو بذارین مدوسا اگه دلتون خنک میشه)

چه شلوغی بود... کارناوال تاسوعا عاشورا...جنگ داخلی چهارشنبه سوری...دیشب هم که...من و سحر اومدیم پیاده بیایم مگه از جلوی برج میتونستیم رد شیم...چند تا دسته چند نفری وایستاده بودن تا برن تو سر یه میز بشینن و دخترها بهم پز بدن که بی افاشون چیا خریدن و پسراهم برا هم  پز بدن که ببین چه مخی زدم! بعد فنجونهای کوچیک قهوه و دروغهای بزرگ...و گفتن دوست دارم برای شنیدن دوستت دارم شاید بدبینیه...خیلی سیاه دیدنه...شاید چون الان خودم ناراحتم اینو میگم...چه بدونم

به هر حال خسته نباشیدی میگم به همه: کافی شاپ ها...عطرفروشی ها...عروسک فروشی ها...گل فروشی ها...و همه کوپیدهای کوچولوی بیچاره...آخی...فکر کنم تیرهاشون تموم شد!

راستی....نه...من چیزی نفرستادم...نه ...تشکر هم نکردم....باقر و کادو رو هم شاید پس فرستادم.امروزامتحان اخر بخش دادم(بد). هنوز گی اونم...ولی ...نمیدونم شاید هم فرستادم یه چیزی. آخرش که آشتی میکنیم ما...فکر کنم...وای نمیدونم

 

نوشته شده توسط مدوسا در 9 AM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
رابین!
الهام رای اعتماد گرفت...نگی بهم که : داری حرف سیاسی میزنی و اینا...

ولی

نمیدونم چرا این دکتر و الهام منو یاد PJ(پرنس جان) و هیس هیس میندازن...

بذار به حساب این نوستالژیای کنه که دست بر نمیداره از سر من

.

.

.

.

- هیییییییییییییییییییییس....خواب دیدم سکه هام نییییییییییییییییییییییییییس

نوشته شده توسط مدوسا در 11 PM | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
birth day's girl
روم به دیفااااال...خیلی ببخشید...من شرمنده...ولی یه اعترافی باید بکنم...غلط کردم ولی :

                                     من تو دهه فجر بدنیا اومدم

آخه اونموقع سالهای قلیلی از انفجار نور(!)گذشته بود...جو زده شده بودم...گفتم حالا که دارم میام بذار این روزای بهار در زمستانی بیام..اه داد نزن....بابا...اه...تقصیری نداشتم من...اگر بحث زمان بندی و ایناست والا اونم دست من نبوده...قبول نداری؟

یه روز قبل تولد منم تولد علی ه...بهش تبریک نگفتم...نه اینکه از بدجنسی باشه...دلم نکشید واقعا...نمیدونم میخوام اخرش چه کنم...میخوام باهاش باشم یا نه...از بین بردن و تحقیر شدن خودم می ارزه به کمک به یکی دیگه؟ آره ...خودم رو خیلی با تاکید گفتم؟ حق ندارم یکم خودخواه باشم؟ دارم baby جان...دارم

چه بدونم...فعلا که خوشم...بیخیال..دیروز هم یه ظهر تا شب خوب با یه دوست قدیمی داشتم...همه چیز خوب بود ولی ...هیچ چیز مثل قبل نبود. قبول داری این لحظه که توش هستیم یگانه است و دیگه تکرار نمیشه...وااای مادر...دارم مثل مامابزرگا حرف میزنم...نه؟

 

نوشته شده توسط مدوسا در 12 PM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه هجدهم بهمن 1385
تو عزیز دلمی دل انگیز
۲روز پیش از تجریش تاکسی گرفتم به خونه. دو قدم جلوتر یه آخونده رو هم سوار کرد...اولین واکنش من این بود که با تعجب چنان گفتم:اِاه ه ه ه ه؟ که پسری که کنار راننده نشسته بود برگشت و نگاه کرد که چی شده.  یکم جلوتر هم حاج آقا پیاده شدن تا یه دختره که دوست پسرش براش تاکسی گرفتی بود بشینه کنار من. دختره نشست و یه نگاه به من کرد و مثل دوتا متحد تو یه توطئه شیطانی شروع کردیم ریز ریز خندیدن!!!

دختره قبل از نارون پیاده شد و من با حرکت لبهام به شوخی گفتم: منو تهناااا نذااااااار!

ببین میدونم داره شلوغ و پر از شخصیت میشه داستان...ولی میخوام خووب بتونی تصور کنی چی داره میشه

یکم بعدش یه خانومه داد زد :قبل از پارک و حاج آقا که دیگه از پیاده و سوار شدن خسته شده بود در اقدامی شجاعانه تصمیم گرفت این دو قدم رو بین ما دو تا بشینه . با هر حرکت کوچیک ماشین و هر برخورد بیشتر از ۲ میلی متر حاج آقا با ما دوتا یکبار میگفت :ببخشید!

خانومه پیاده شد و حاج آقا که خسته شده بود از اینهمه تحرک دیگه نرفت کنار در بشینه و فقط قد نیم آدم رفت اونور تر .چند لحظه بعد پول رو به راننده میداد و در این حال گفتم: آقا میشه از پشت سفارت برین من اونور پیاده میشم.

راننده هم نه گذاشت و نه برداشت و یهو تند پیچید .منم که برای گرفتن بقیه پول خم شده بودم جلو  پرت شدم رو حاج آقا...دقت میکنی چی گفتم: پرت شدم نه اینکه کج شده باشم...نه اینکه یله شده باشم...پرت! ۳۰ ثانیه بقیه تا پیاده شدن من هم گذشت به حرکات عصبی گشتن الکی توی کیفم و بیرون از پنجره نگاه کردن تا انفجار خنده ام رو به تعویق بندازم. پیاده که شدم طبق عادت همیشگی (معذرت از مسافر قبلی)گفتم :ببخشید. اشتباه شنیدم یا گفت: خدا ببخشه؟

امروز که برای بچه ها میگفتم امیر بچه پرووو  صداشو عوض میکنه: فتبارک.... عجب...ای بانوی صاحب وجیهه...در همین تصادم کوتاه زیرکاریتان چنان ما را....

 سحر هم میگه: به عدد آدمای روی زمین راه هست....

نوشته شده توسط مدوسا در 8 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه هفدهم بهمن 1385
بی حجله عروسی که منم
قبل از اینکه هن و هنت تموم بشه خودم زودتر بهت میگم مرسی...تا حس نکنم برات معادل همون دستمال کاغذی های کنار تختتم. وقتی میگی :""من باید بگم مرسی""..دلم میخواد تمام محتویات معدم رو رو صورتت و بدن نخراشیده ات پرت کنم...مثل دختره تو جن گیر!!!..اسمش چی بود؟

 

کاش حداقل راحت بودم باز.ای ای...علی به چه امیدی درست کردم؟ به امید تو پول دور ریختم؟ به امید خواستن تو درد رو...

اه چقدر نمیخوامت

 

نوشته شده توسط مدوسا در 7 PM | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم بهمن 1385
دلم از تو گرفته...
علی ... کاش میدونستم چطور این حق و اجازه رو به خودت میدی که اینقدر باهام بداخلاقی کنی...اگر تو مریضی من داغونم...بفهم اینو که من هیچ مسئولیتی ندارم برای هر لحظه شاد کردن تو. و هیچ وظیفه ای هم ندارم برای تحمل بی ادبیهای بچگانه ات و بداخلاقیات

ولش کن...ببینم جایی رو سراغ دارین که  فرانسه رو فشرده در حد دولا مارتین...نه ویکتور هوگو....نه نه در حد یه شهروند عادی پاریسی یا حتی درحد چاله میدون پاریس بهم یاد بده؟؟؟

مامای علی و علی باهم دعوایی میکردن هیبرید فرانسوی-فارسی! منم هیچی نمیفمیدم تو دریایی از ق و ر و ژ شناور بودم و این برام سوال بود که چرا تو فرانسه حتی کلماتی که بار خصمانه ای ازشون حس میشه اینقدر خوش آهنگند!

این وسط هم باباش و دایی معروفش دراقدامی کاملا موثر یکی یکی اسم علی و شهلا(مامای علی) رو صدا میکردن.گاهی هم برای تاثیر بیشتر جاهاشونو عوض میکردن...یا میگفتن آروم باش...!

و مثل همیشه من کیسه بوکس علی بودم؟ نه خیر تا اومد دعوا رو رو من پروجکت کنه چنان دادی زدم سرش که داییش دهنش باز موند!!! بعد هم اومدم مثلا قهر کنم برم بیرون...هر چی با درشون ور رفتم باز نشد...یهو زدم زیر گریه.

خلاصه اینکه...دلم خیلی سنگینه...گوشی واسه شنیدن هم نیست...ولش کن بابا...یه حرف شاد...دیدی چه بارونی اومد...مثل پیشی آبکشیده شدم!

نوشته شده توسط مدوسا در 10 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385
A president for All seasons!

بین ۷:۴۵ تا ۹:۲۰ امروز صبح.

 من و سحر با شیوه همیشگیمون داریم حرف میزنیم: نگاه کاملا به جلو ...و با دقت به استاد و اسلایدهای تارش نگاه میکنیم و هر چند لحظه یه بار یه سری به تایید برای استاد تکون میدیم یا یه چیزی الکی رو ورق مینویسم

من(در گوش سحر): وااااای اصلا من با این خستگیم چرا اومد امروز اینجا....وای چطوریه که یه آدم(اشاره به استاد) میتونه اینقدر خسته کننده باشه...وای این چقدر مونوتن حرف میزنه٬ خوابم گرفت....آی ی ی انگار یه خنجر تو کمرمه...ها نمیدونم چرا خنجر خب یه چاقو اگه راضیت میکنه...اه لعنت به تو دکتر بسه دیگه چقدر حرف میزنی....آها الان فکر کنم یه شوخی کرد انتظار داشت ما بخندیم...آخه چطور یه آدم میتونه اینقدر بیمزه باشه؟....استراحت هم که نمیده...سحر تو چیو داری تند تند مینویسی؟چرت و پرت داره میگه این...اه لعنت به حضور غیابت

سحر(در گوش من): مدوسا خفه شو...۲ ساعت تمامه داری غر میزنی...سرم رفت...پیرزن

استاد: خانوم دکترااا خواهش میکنم...ان صدای ویز ویز چیه از اون ردیفهای وسط میاد؟ من هی نگاه میکنم هیج دو نفری رو نمیبینم حرف بزنن با هم... Self talking دارین شماها؟

سحر(درگوش من): مدوسا یه ۱۰ دقیقه آبروداری کن بعد بیا بریم بیرون...بیا خونه ما سپیده هم هست

 

۱۰:۳۰ خونه سحر اینا(!)

من:بیبنم سحر...سپیده عصبانیه امروز؟

سپیده: با من بودی؟ آره عصبانیم...میدونی شهریه این ترمم چقدر شد؟ مردم بس که از بابا پول گرفتم...روم نمیشه به خدا...اه مدوسا موهات چرا اینجوری شده...این چیه...رنگ نمیکنی دیگه نکن...چرا صاف میکنی موهاتو...وحشی بیشتر بهت میاد ها....بشین رو این صندلی من الان میام

من: نه سپیده جان ....ببین نرو من شنبه میرم آرایشگاه...نه قربونت برم....وااای سحر کمک

سحر: من توصیه میکنم وقتی عصبانیه مخالفت نکنی باهاش

سپیده: وایستا ببندم دور گردنت...مرتیکه استاد فیزیکه هم منو انداخت...سفت بستم مگه؟....اه اه اینهمه رفتم اصرار کردم...نه اونیکی شونه رو یده...گریه میکنی مدوسا؟

من: نه...آخه تا گفتی استاد فیزیکه چنان بند رو محکم بستی دور گردنم که نفسم بند اومد

سپیده: آخی....آبپاشو بده به من سحر...ببینم اون دفع اوندفعه بالا بستم خوب بود....کج...باشه...آره این احمدی نژآد

من:آآآآآآآآآآآآآخ ...نه نه به کارت برس...نه محکم کشیدی یهو

سپیده: آره این احمدی نژاد...اه چقدر لوس شدی مدوسا....به این جاسبی

من:آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی سپیده جان کندی پوست سرم رو

سپیده: آره میگفتم...این احمدی نژاد به این جاسبی گفته ...

سحر: سپیده کشتیش...ببین چه سرخ شده بچه...مثل بع بعی که میخوان سرشو بیرن نگاه میکنه

سپیده(کاملا به توجه به التماس های سحر و دست و پا زدن من) : آره...بهش گفته اگه شهریه ها رو کم نکنی سه تا بچه هاتو میفرستم دانشگاه آزاد...انگار واسه جاسبی چیزیه...واسه اون که نیش پشه است...واسه بابای منه که شهریه جنگ شیر و پلنگه!!!

وااای اگه بدونین ...دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگریم...اشک از چشمم سرازیر بود ولی از خنده هم داشتم پیچ و تاب میخوردم...پا شدم بغل کردم  سپیده رو و لپهای سفید و خوشگل رو بوس کردم...

من: الهی ...تو چه نمکی دختره...وووااای مُردم ....جنگ شیر و پلنگ ...نه نیمخواد ...اگه عصبانیتت که شده میشینم...آخ مردم از خنده...وااای دلم

آخ جون فردا که میرم پیش علی حداقل موهام خوبه!

 

نوشته شده توسط مدوسا در 6 PM | | لینک به این مطلب
یکشنبه هشتم بهمن 1385
نجوای کوچک شبانه
دیشب گردن و دست چپم رسما قفل شده بود...مثل مرغهای نیوکاستل کج شده بودم و با دست راستم اونیکی دست رو ماساژ میدادم بلکه بتونم بخوابم...هر پوزیشنی هم که میگرفتم فایده نداشت...داشتم از خواب میمردم...بالاخره نشستم رو تخت و تکیه دادم به دیوار تا تونستم بخوابم...نمیدونم چقدر گذشته بود ولی زیاد نبود..نمیدونم چه خوابی میدیدم ولی هرچی بود خواب خوبی هم نبود...یهو با ویبره موبایل پریدم...چشمهام که قربونش...از ۱۰ شب تعطیلن رسما...نمیدیدم کیه

من: الو...؟

علی: سلام...آره منم ...مدوسا...؟گریه داری میکنی...؟ بیدارت کردم؟ مدوسا...

من: نه ترسیدم فقط...علی جونم...فکر کردم چیزیت شده...خوبی؟ کسی هست پیشت؟

علی: چه نفس نفسی میزنه...میدونستم بد میخوابی...وای چیکار کردم...مدوسا...گریه نکن پیشی من...ببخشید...نه ۲ و نیمه

من: نه بابا...گریه نمیکنم ...خوبم که الان...بگو

علی: فردا باید برم...نه ۲ دفعه دیگه هم مونده...بگم راستشو؟میترسم یه کم

من: صدات رو اینجوری نکن..ضعیف دوستت ندارم...بذار بوست کنم...چند بار دیگه مونده فقط علی من...تموم میشه اینم..(صدام رو بچه میکنم) خوب میشی...خوشگل میشی...موهات بازم درمیاد...میای پیش من...با هم میریم ....کجا بریم علی؟ دقت کردی ما چقدر باهم کم بیرون رفتیم؟

علی:خب پس جبران میکنیم....

من: اینه...علی رو اینجور میخوام...غول من...میدونی چقدر دوستش دارم؟؟؟

علی:....

من:.....

.

.

.

.

من: علی ساعت چنده

علی: وایستا...۳ و نیم!

 

نوشته شده توسط مدوسا در 5 PM | | لینک به این مطلب
شنبه هفتم بهمن 1385
مرسی...جونت بی بلا!
مرسی از ویولت گلم...کسیکه خیلی خیلی از من قوی تره

و مرسی از همه کسائیکه اومدن و کاری کردن که حس کنم تنها نیستم...البته از همتون جدا جدا هم تشکز میکنم.

ومرسی برای تمام آرزوهای خوبی که برام کردین و امیدهای زیبایی که بهم دادین.

خب میدونین...؟ منم خیلی سعی میکنم که مقاوم باشه...خیلی چیزا رو به خنده برگزار کنم...ولی گاهی یه اتفاق (شاید خیلی هم کوچیک) باعث میشه یهو به خودم بیام ...که یهو یادم بیاد این بند بند تن منه که داره جدا میشه...این داستانی نیست که از روی زندگی کسی دیگه نوشته باشن...زندگی خودمه: زندگی مدوسا. چه بدونم...در کل گاهی میزنه به سرم...گریه وسط خنده...لبخند لرزان وسط گریه....چه بدونم... میگم ویولت جانم خیلی قویتر از منه...میتونه اینها رو بذاره به حساب قسمت ولی من همیشه دنبال یه مقصرم...همیشه دنبال جوونی نکردمم...دنبال حقم تو این دنیا که اگر به عدالت میدادنش لیاقت من خیلی بیشتر از اینها بود. به هر حال فعلا که همینه که هست!!! تا چی پیش بیاد...راستی ببخشید غرغرو شدم... .

نه دلم نمیاد تک تک تشکر نکنم:

خیییییییییییلی خیییییلی مرسی از : ویولت جان...مرجان جان(!).... زن زمانه جان...خاطرات من و ویلچر جان(!)(خان؟)...خاتون جان... کورال جان... نیکی جان...  آزادترین دختر دنیاجان(!)...بی تاجان... پرسا جان... آرمین جان (خان؟)...زیتون جان (یه چند بار جان!)...حنا جان... توتیا جان... نازمهر جان(گل خودم) بکتاش جان(خان؟) آلماجان... گلپر جان.... میترا جان و پرنس جان (خان؟)

جانتون بی بلا!!!!

 

و راستی تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد....وجود نازکت آزرده درد مباد

 

نوشته شده توسط مدوسا در 9 PM | | لینک به این مطلب