من یک پیشی جیغ جیغوی احمقم که تو خونه راه میرم و آویزون گردن اهالی میشم و بوس های ناگهانی و آبکی و تفی از صورتهای قشنگشون میگیرم...خل شدم...دلم میخواد هر چی دارم کادو بدم به دیگران...بلند آواز میخونم...الکی میپرم یه آهنگ رو تا نصفه میزنم...بعد پا میشم تا حدی که کمر غیر فنریم اجازه بده قر میریزم... با کوچولوی خونه شمشیر بازی میکنم(با چتر و راکت یونیکس!)...یه پسری هست هر سال دم عید یاد من میافته(نمیدونم چرا؟؟؟!!!!) تمام سال با خودم قرار گذاشته بودم تلفنش جواب ندم...ولی جواب دادم با صدای بلند و کلی خنده و شوخی و دست انداختن...طوری که بدون دلگیری دستش بیاد دیگه نمیخوام بزنگه ! هر یک ساعت لباس عوض میکنم...موهامو باز میکنم و میبندم...زلم زیمبوهای خانه جوانی رو از خودم آویزون میکنم...موهای هنوز در نیومده رو به زور از زیر ابروهام بیرون میارم...آرایشهای عجیب غریب میکنم و کلی اهالی رو میخندونم
اووووووووووووووووووووه....یه تک روزه تو ۳۶۵ روز سال که اینقدر خوب و شاده...که نفسهام اینقدر عمیقه...گوشه دهنم درد میگیره از بس میخندم و داد میزنم....میدونم این حالتم فقط تا تیک تیک قبل سال تحویل ...نه... تا بوووم سال تحویل میمونه...ولی خوبه دیگه...بسه... نیست؟ تو هم شادی نه؟
توی سال جدید یادم باشه :
۱- تکلیف علی رو تو زندگیم روشن کنم
۲-عاشق نشم... و یاد من باشد تنها هستم (با ناراحتی اینو نمیگم ها...ولی درگیر کردن یکی دیگه تو دریای مشکلات من خیلی نامردیه ...نه ...نازنیه)
۳- نوسانات وحشتاک وزنم رو نندازم تقصیر کورتن
۴- نوسانات وحشتناک خلقی رو هم نندازم تقصیر کورتن
۵- تا میتونم کتاب بخونم ...فیلم ببینم...آهنگهایی که می ارزن به وقت گذاشت رو گوش کنم ...شعر بخونم...درس بخونم....
۶- بسه دیگه خیلی آرمانی داره میشه
سال نوت مبارک...آرزو میکنم تا آخر سال ...با شادی...با سلامت....کنار همه کسایی که دوستشون داری...باشی.
سعید برای من نوشته : میگم اگه از فیلم 300 ناراحت شدی .... خوب نا راحتیت رو به اونا نشون بده
خوب بابا یه ایمیل بهشون بزن و فحاشی کن
من که خیلی بد و بیرا بهشون گفتم
فحاشی؟؟؟؟ به قول تورج : مثل مسلمونا در اعتراض به اون حرف پاپ که گفته بود مسلمونا خشونت طلب هستن و ۳ تا کلیسا رو آتیش زدن؟
شاید این دفعه بهتره جای اعتراض و فحاشی به اتیولوژی این اتفاق فکر کنیم...اینکه اصلا چرا کسی به خودش اجازه ساخت چنین فیلمی رو داد... چرا متوقعیم تاریخمون رو بشناسن وقتی همین خشایار شاه فقط برای خودمون یه اسمه و یه خاطره مبهم از کتاب تاریخ پنجم ابتدایی؟ چرا انتظار احترام داریم از دیگران وقتی خودمون تو تخت جمشید برای لودگی جلوی فک و فامیل به سر ستونها میگیم کله مرغ... و اسامی مبارکمون رو دور از چشم راهنما ها حکاکی میکنیم کنار اسم عوضی کلی هندی و پاکستانی؟
وقتی اسامی بدمن های فیلمها و سریالهامون کوروش و آرش و میترا ست دیگه از دیگران چه انتظاری داریم؟ وقتی عکس پشت کتاب تاریخ بچه ها ویرانه طاق بستانه و شعر هان ای دل عبرت بین...وقتی تو همه این کتاب تمام پادشاهان بی لیاقت بودن و ظالم؟
تا دنیا دنیاست مغول ها معروف می مون به درنده خویی...آلمانیها به نژادپرستی ... ترکها (ترکیه البته) به بی فرهنگی و انگلیسیها به خشکی و سردی و خیلی های دیگه به خیلی چیزها....چرا ما داریم معروف میشیم به آدم کشی؟...چرا اسمون کافیه برای ترسوندن یه شهروند عادی اروپایی؟
وقتی این عکس رو دیدم خیلی دلم گرفت ولی...نمیدونم باید چیکار کرد...فقط میدونم راهش نه فحاشیه...نه گفتن درود بجای سلام...نه گذاشتن حفاظهای فلزی پشت شیشه به شکل سربازان هخامنشی...نمیدونم...کارت ویزیت من ایرانی توی دنیا باید اینو بدونه...نه منی که به تصور یه جوان همسن و سال خودم تو آمریکا تو یه چادر وسط صحرا نشستم و شیر شتر میخورم ...
فکر میکنی تا حالا چقدر ایرانی بوده ام... نه واقعا تقصیر من کمتر از فیلم ساز همین فیلمه؟ چی میدونم از فرهنگ خودم جز چند تا اسم دهن پرکن و چند تا خرابه ؟ این دفعه میخوام فکر کنم چرا
یه چیزی یادم رفت فکر کنم راهش حتی کارتونهای مسخره صبا هم نباشه...طراحی های مسخره ...آدمهایی که بدنشون تو جاهای غیرطبیعی کلفت و نازک میشه...داستانهایی با یه موضوع کلی که ۷۰ سر و ته قسمتشون رو میشه تو ۳۰ دقیقه کوچولو هم آورد ...کارتونهایی که حتی بچه های خودمونو نمیتونه نگه داره پای تی وی...هرچند صدای پرستویی و دیگران رو شخصیت ها باشه...هرچند اسمش جمشید و خورشید باشه.
ولی...
هی تو...داری میخونی؟ میدونی اینو فقط واسه تو نوشتم...واسه تشکر ازت...مرسی
ولی دیگه برات نمیگم دوست جون از چیزهایی که فکر کردم گوش میکنی...نه نه شاکی نیستم ها...راس میگی...آره... همیشه خیلی شلوغش میکنم...شاید بیشترمیترسم از چیزی که برام اتفاق خواهد افتاد...چه میدونم شاید خیلی تلقین میکنم...
سیگار + royal view+ذرت...خاکی شدن...به غلط کردن افتادن من(تاکسی بگیر)...آخر راه نبُر دیگه...خط گریه...خط روی پیشونی...پف زیر چشم...دانهیل...قایم شدن تو(بدجنس)
این پست خیلی خصوصی شد...چیزی سر در نمیاری ازش احتمالا...ببخشید
این تغییر اساسی قالب و اینا هم کار همون دوست جونه و بازم ازش ممنونم...خیلی زیاد .
...خوب شده نه؟
یه کارگر اومد خونه ما واسه خونه تکونی .اسمش هست برات. این برات هنوز از در تو نیومده رو میکنه به بابا:آی ی م مَندس( آقای مهندس) از اونجا شروع کنم؟ و اشاره میکنه به بالای کمد ماما و چمدونها. با اصرار مامان اول میره سراغ شیشه ها.
-برات...خوب بشور...ماس مالی چرا میکنی...این چیه...فرشو اول بیا جمع کن...برات نکن
برات با لحن سوزناکی شروع میکنه به داغ کردن دل ماما که خانم مَندس(مهندس) زن و چندتا بچه و یه مادر مریض تو دهات دارم - تا اینجا مثل برات های قبلی - ولی نه...قضیه رو باید سوزناک تر کنه :علاوه بر اینها یه دختر مریض هم داره که دواهاش خیلی گرونه. بابا میپرسه دواهاش چی هست...نسخه شو بیار ببینم . برات دیگه حرفی از دختر کذایی نمیزنه، و ماما و بابا میشن ...خانم و آیی دُیتُر (دکتر) .
برات کمرش درد میکنه درنتیجه گوشه کمد رو یه ذره تکون میده و بقیه ش به عهده باباست.
برات از برق گرفتگی میترسه درنتیجه پایین آوردن چراغهای دیواری و تابلو ها هم به عهده باباست.
برات به ضبط اشاره میکنه و آهنگ میخواد...ماما میگه اربعینه...صدا میره بیرون. چشمای برات گشاد میشه و با دیدن برات دستش که تو هوا تکون میده و میگه بیخیال چشمهای ما گشاد تر میشه. برات بعد از نا امید شدن از نوار(!) چشم دوخته به وسیله تولید موسیقی ما و انگار انتظار داره یکی بپره پشتش و همراهی کنه با صدای باریتون نازش!
برات بالای نردبون وایستاده و داره لوستر رو پاک میکنه ولی به نظر میاد چشمهای برات انحراف دارن چون مصرانه دوخته شدن روی عناصر اُناث خانه. ما تو خونه خودمون چارقد به سر میکشیم ...مثل سریالهای تلویزیون...ولی حتی اینجوری هم دیویشن چشمهای برات خوب نمیشه.
برات اصرار عجیبی داره به تمیز کردن چمدونهای ماما...ماما دیگه کفری شده :
-برات این گوشه که کثیفه هنوز
-خانم دیتر...ساعت ۱۲ اس...ناهار نمیخورین؟
برات ناهار میخوره و یک ساعت چرت میزنه... و دوباره پارچه کشیدن و ول دادن صدا تا عصر... برات با یه کوله بار لباس و قابلمه و برنج از خونه میره و قول میده هفته دیگه جمعه هم بیاد :
- اون کمد ساکا رو هم باید تمیز کنم!
مثل سالهای قبل این برات هم میره و ماما بعد از اینکه خجالتش از بورژوازی(!) تموم شد تازه چشمش میوفته با کثیفکاری ها و گند زدنهای برات و دادش میره هوا! و میره سراغ وسایلش تا ببینه مثل دوسال پیش که ساعتش رو بردن اینیکی برات با جیبب پرتر رفته یا به همین غنایم قناعت کرده .
منظورم این نیست که همه اینجورین و نیا برام درس اخلاق بذار تو کامنتدونی...شرح یه ماجرا رو گفتم فقط. خیلی بیحوصله ام...حال روحیم بدتر از حال جسمیمه...گند...خیلی گند
پانلو این دهان کودکانه را که بیماری آلوده اش کرده بود و از فریاد تمام قرون و اعصار آکنده بود نگاه کرد و به آرامی به زانو افتاد و همه کس بی آنکه به نظرشان غیر عادی جلو کند شنیدند که با صدایی کمی خفه اما با کلماتی که در میان شکوه های نامشخص و مداوم بیماران کاملا آشکار بود میگوید: خدای من این یچه را نجات بده.
اما ناگهان بیماران دیگر خاموش شدند. آنگاه دکتر پی برد که صدای بچه ضعیف شده و خاموش گشته است. در اطراف او شکوه ها از سر گرفته میشد اما خفیفتر و مانند طنین دوردست نبردی که پایان یافته بود زیرا نبرد پایان یافته بود. بچه با دهان گشوده اما خاموش در گودی ملافه های درهم رخته آرمیده بود. اندام او با بقایای اشک در روی صورت ناگهان کوچکتر شده بود.
ریو با چنان سرعتی و چنان حالتی سالن را ترک کرد که وقتی از کنار پانلو گذشت،کشیش بازویش را پیش آورد تا جلو او را بگیرد و به او گفت: صبر کنید دکتر!
ریو با همان حرکت عصبی برگشت و با خشونت فریاد زد: آه! شما خودتان خوب میدانید که دست کم این یکی بیگناه بود. نه پدر من برای عشق مفهوم دیگری قائلم و تا ابد نظامی را که درآن بچه ها شکنجه میشوند طرد خواهم کرد.
--------------------------------------------------------
تارو:آنگاه پی بردم که،دست کم، من در سراسر این سالهای دراز طاعون زده بوده ام و با وجود صمیمیتم گمان کرده ام که برضد طاعون میجنگم.
تارو با سادگی رسید: رویهم رفته برای من این جالب است که بدانم انسان چگونه مقدس میشود
- ولی شما که به خدا اعتقاد ندارید
-درست است. اما یگانه مساله محققی که امروز میشناسم اینست که میتوان مقدس بی خدا بود
دکتر گفت : شاید من بیشتر با شکست یافتگان احساس همدردی میکنم تا با مقدسین.
گمان میکنم که قهرمانی و تقدس را زیاد نمیپسندم. آنچه برایم جالب است انسان بودن است.
تارو: بلی. ما هر دو درجستجوی یک چیز هستیم. اما من ادعایم کمتر است!
-----------------------------------------------------------
صدای وحشتناک چرخش دستگاه" ام.آر.آی + صدای مرغ سحر شجریان"...ترکیب وحشتناکیه که سردردی ابدی میده بهت...ترکیب "پروفن+ ارگوتامین + ادویل" معده درد بدی رو هم اضافه میکنه...
ترکیب "امپرازول + رانیتیدین + چای با نبات" قراره چی بده؟ چند تا جوش گنده عفونی روی دماغ؟ یه شاخ قوچ وسط پیشونی؟ یه چشم پشت سر؟ یه دم آبی رنگ؟ یه انگشت وسط اضافی؟قورباغه نشم...اونوقت شاهزاده از کجا پیدا کنم؟ قو نشم یهو؟ گوشهام هنوز بلند نشده؟
راستی...خودم تا خونه برگشتم ، تنهایی ! نخندی بهم ها...همین چیزهای کوچولو کلی اعتماد به نفس میده بهم :
این چندتا پست آخرم چقدر دشمن شاد کن بود ها....! یه پست خنده دار لازمه
صبح به نظرم حالم بهتر بود. ولی از ساعت ۳ تا حالا...نمیتونم هیچ کاری کنم. نه میتونم بشینم...نه وایستم...نه بخوابم. این چیه...؟ فقط وقتی راه میرم درد یکم کمتر میشه. راه میرم و هرچند دقیقه یه بار دستمو میگیرم به کمد و خم میشم تا بتونم یه نفس بکشم.انگار تمومی نداره...تنهام...یه عود روشن کردم...راه رفتم...به زور خم شدم تا کنترل ضبط رو بردارم که دادم رفت هوا...راه رفتم...ده بار دستم رفت طرف تلفن که یکی رو صدا کنم ولی دلم نیومد...راه رفتم...رفتم سراغ گنجینه مخفی سیگارای ماما...انگار حتی کل پاکت سیگار رو ببلعم هم فایده نداره...راه رفتم...مسکن ندارم دیگه.فقط شیاف دیکلوفناک دارم ولی نمیتونم بخوابم که.... راه ...راه...راه....
آ آ آ آ آ آ آ آ آ آی ی ی ی ی ی ی ی. ولم کن دیگه. حداقل یه فاصله بده یه نفسی بگیرم...یه چند دقیقه...فقط.
تمومش کن
دیگه نا ندارم
جناب خواستگار: خوبین خانوم دکتر؟ یه جمله از نیچه: ازدواج مثل قلعه ایست با دروازه بسته. کسانیکه بیرون قلعه هستند میخواهند وارد آن شوند...و کسانیکه داخل هستند میخواهند خارج
سحر :
خوب شما میتونین وارد این قلعه نشین دکتر...دیگه پیشنهاد دادنتون چی بود
خ: نه...ببینین ...من شوخی کردم...من که نگفتم...نیچه گفته...بر دارین گوشی رو لطفا....خانوم دکتر ۱۲بار گرفتمتون...ریجکت چرا میکنین...ببینین شوخی بود...بگم غلط کردم خوبه؟
آخه تو رو چه به نیچه آدم بیسواد....پروژه زن گرفتنت رو بچسب بچه. تو که میدونی بهتر از گیرت نمیاد غلط میکنه بازی بزرگان راه میاندازی.والا
صدای بوق یه موتور که از لابلای ماشینا تند داره میاد طرفم و از ۲ سانتی من رد میشه و بعد صدای دختره ـ ترک موتور یه پسره نشسته ـ که به طرف من داد میزنه : ددد ه ه ه ه رد شو دیگه کُ..س کش
چند متر جلوتر اونم پشت ترافیک مونده و داره با خنده نگام میکنه...چادرش رو رو کمرش جمع کردم...یه چیزی در گوش پسره میگه و بلند میخنده...دستاشو مثل بال باز میکنه و دوباره میچسبه کمر پسره رو
وایستادم ـ بهت زده نگاش میکنم ـ یه قدم بر میدارم ـ عصبانیم ـ یه قدم دیگه ـ دوس دارم انگشت وسطم رو براش ببرم بالا ـ یه قدم خیلی سخت دیگه ـ چشام از اشک میسوزه ـ یه قدم نزدیک به سقوط دیگه ـ نباید پلک بزنی مدوسا...نباید وسط خیابون گریه کنی. چند قدم مونده.به راننده ها نگا نکن.قدم آخر ...راننده آخری حوصلش سر میره و دستشو میذاره رو بوق....بغضم میترکه ولی زود جمعش میکنم
میرسم خونه...کلید رو میندازم ـ کسی نیست خونه ـ از تاریکی خونه باز دلم میگیره...میرم تو آشپزخونه...لیوان تو دستم بند نمیشه و میافته زمین...میزنم زیر گریه و میشینم کنار خورده شیشه ها...آرایشم چشمم رو میسوزونه... زار میزنم...اونقدر که دیگه چیزی نیست که چشمم رو بسوزونه....ماما میاد. وحشت میکنه از صدای من...چی شده مدوسا ؟...حرفام واسه خودم هم نامفهومه...کف دستامو میگیره : دستت رو بریدی؟ آره؟ چیه..مدوس چیه؟ و بعد...شترق. دستمو میذارم رو لپم...گریه ام میشه چند تا هق هق بلند و بعد سکوت...بزور آب بهم میده و دست میندازه دور کمرم. ۳۰ سال ازم بزرگتره و ۳۰ برابر قویتر . نمیتونم مقاومت کنم...حالشم ندارم . منو مینشونه تو وان و موهامو شامپو میکشه. بیحال دستم میارم بالا و دستشو میگیرم و فشار میدم رو صورتم. صدای خودم رو نمیشناسم بس که خش افتاده : از دستم پیر میشی



