من از طرف تورج دعوت شدم به بازی آرزوها...البته فکر کنم یه ماهی دیر شده...ولی خب بالاخره نوبت منم شد...۵ تا آرزو ...اوکی.
۱ : آرزو دارم یه روز بیاد که قبل از هر کاری فکر نکنم به این مرض لعنتی و اینکه آیا میتونم از عهده کارهام بر بیام یا نه...که دست چپم بذاره دوباره دلنگ و دولونگ سازم رو دربیارم...که چشمم بذاره تا میتونم کتاب بخونم و ااااااااوه کلی کار دیگه
۲ : آرزو میکنم مرگ هیچ کدوم از بومی های دلم رو نبینم(دیروز برای اولین بار رفتم قبرستان..عجیب و بد بود)*
۳ : آرزو میکنم موهام هر روز بوی تازه خورشید رو بگیره نه فقط تو جاده شمال و باغ و ...
۴ : آرزو میکنم مردمم قبل اینکه شعار بدن یه لحظه فکر کنن...قبل از اینکه بچه شون رو کتک بزنن یه لحظه صبر کنن...قبل از اینکه آشغال خوراکیشون رو تو خیابون بندازن یه لحظه تامل کنن......قبل اینکه با تفسیر خبر بمباران بشن خودشون یه لحظه درباره خبر فکر و استدلال کنن...همین دیگه یکم فکر کنن.(قبل همه ...خودم چی؟)
۵: آرزو میکنم بتونم درسم رو تموم کنم و وقتی تموم کردم دکتر بی سوادی نباشم.
*:مسخره است یکی تو سن من برای اولین بار رفته باشه قبرستان؟؟؟
۵ نفری که من دعوت میکنم : آلبالوی جیگرم . فرید، زن زمانه،استعداد درک نشده و armin . آرمین عزیز وبلاگ ندارن...اگر لطف کنن تو کامنتها بذارن تا من پست کنم. مرسی
راجع به این چند تا پست آخر...شاید یه چیزهایی رو باید بگم. این برخوردها خوب یا بد همشون اتفاق افتادن. فقط یه تغییرات جرئی توی جمله بندی بعضی جمله ها دادم تا کوتاهتر بشه متن. و فیلمنامه نویسی درسته با اطلاعات محدود من خیلی گستاخانه بود ...ولی میخواستم از بالا به این ماجراها نگاه کنم و دیگه حس نکنم که برای من اتفاق افتادن...هرچند خواهی نخواهی کلی گریه هم لابلای این ۳ تا پست جا موند.(راستی فیلمنامه استعداد درک نشده جان رو حال کردین تو کامنت ۲ ؟؟)
بعد هم راست میگین، یه طرفه به قاضی رفتن بوده و منصفانه نبوده ... خب من وقایعی که بیشتر روم اثر گذاشته رو گفتم...ولی فکر کنم خیلی بی انصافی اگر بعضی چیزها رو هم نگم...مثلا...اون پسرک هندی داستان اول...هرچند دوست شدن کوتاه ما سر یه شوخی وسرکاری بود ولی...واقعا اولین کسی بود که مدوسای نیمه اسب- نیمه دختر رو هل داد تو دنیای رنگارنگ خوشی های دخترونه.
یا الف...هرچند رفتنش کلی غصه و غم برام گذاشت ولی باعث شد پوست بندازم و تو مدت کوتاهی بزرگ بشم...که یه صبح تو آیینه یه غریبه بزرگسال رو جای خودم ببینم.
یا میم خوش قلب و صبور من...چی میتونم بگم. رابطه ما خیلی کش و قوس داشت...از یه دوست داشتن صادقانه دوطرفه(عشق؟)...تا یه نفرت بخاطر شخص سومی بی منطق(نظر من البته) و الان هم که یه دوستی ساده، جدای مساله دختر و پسری...و کسیکه بیشتر سود میبره معلومه منم که یه گوش شنوا و صدای آرامبخش رو کنارم دارم...میم...داری میخونی... مـ تـ شـ کـ ر م
درباره علی...نمیدونم چی باید بگم.حرمت لحظه های خوبمون رو دارم(هرچند اینقدر این لحظه های کم رو مرور کردم که گاهی قاطی میکنم کدوم واقعا اتفاق افتاده و کدوم رو دوست داشتم اتفاق بیفته) ولی الان تنها چیزی که از رابطه با علی دستم رو میگیره یه دلتنگی بزرگه. هر چقدر هم که بخوای علی رو توجیه کنی بخاطر شرایطش ...من دلگیرم...خیلی
و دون ژوان...تو بهم بگو ظاهر بین ولی بی انصافیه اگر نگم که خیلی وقتها هم بوده که از رفتار بی قید و ممتاز بودن ظاهرش لذت برده ام.
اوه راستی...جناب "ـ" عزیز که کامنت گذاشته بودین که من... . خب گلکم...من که Saint.medusa نیستم یا معلم اخلاق. نمیخوام هم اینجا سجایای اخلاقیمو بگم که!!!!! اصلا کی میتونه بگه بعضی لحظه ها بدجنس و بی انصاف و بد دل نبوده؟؟؟ کن یو؟؟؟ درضمن یه جور مقایسه بود...اون دختر به خاطر مسائل مادی اون دون ژوان باهاش میپرید منم شاید بخاطر پر کردن تنهاییم با اینیکی دون ژوان.نه؟
و یه خواهشی هم داشتم...میشه جای سیمبلهای ۴ عمل اصلی از یه اسم مستعار استفاده کنین.میخوام یادم بمونه هر کی چی نوشته.متاسفانه حافظه ام خیلی ضعیف شده. خواهشا کلمه تنها و شب و غروب و تیره بخت هم توی این اسمتون نباشه. مرسی( بهم بگو بچه پرووو ولی خب بدم میاد دیگه!!)
من با ۵ تا آرزوم و ۵تا دعوتم میام زود ولی فعلا یک تیره بخت بی سواد دم امتحانی ام با دو تا دست که هر دو اشغاله...یکی داره کتاب رو ورق میزنه، اونیکی هم توی سر مدوسا میزنه!!! بوس
داخلی- کافی شاپ- اوایل شب
یک کافی شاپ خیلی کوچیک. ۴ تا میز ،صندلی های لهستانی، کپی تابلوهای معروف و اسم عجیب و طولانی کافی شاپ که از داخل به سختی قابل تشخیص و خواندنه.
پشت یکی از میزها مدوسا به تنهایی نشسته. اگر فیلمنامه رو نخونده باشی و ندونی صحنه با چهره مدوسا شروع میشه شاید حتی نتونی تشخیصش بدی که این همون مدوسای چند ماه قبله.
Close Up مدوسا تغییر ظاهری خیلی زیادی کرده...رنگ موهاش...آرایش بیش از اندازه...و چیزی که بیشتر از همه جلب توجه میکنه : تغییر حالت چشمهاش...شاید وحشی...طلبکار یا پر از حس بی اعتمادی. ظرف بستنی جلوش تقریبا دست نخورده درحال آب شدنه. سیگار نیمه سوخته هم گوشه زیر سیگاری. دست راستش زیر چونشه و با دست چپ روی میز ضرب گرفته...۲تا آکورد ۳ضربی متناوب...با سرعتی خیلی آروم.
مدوسا : {باصدایی خیلی خیلی آروم و ناواضح} این آخرش بود؟ {اصلا متوجه نیست که بین نفسهایش آه های بلندی میکشه} چه کردی آخه با من؟{خیلی آرومتر} عـ لـ ی...آخ
Medium Shot مدوسا کمی صافتر میشینه. یک لحظه متوجه شده کجاست ولی چند ثانیه بعد دوباره چهره اش کدر میشه،انگار دوباره تو یه فکر دیگه فرو رفته باشه. {از دیدگاه ما پسری پشت میزی در زاویه ۴۵ درجه مدوسا نشسته و به نظر میاد حرکات مدوسا رو زیرنظر داره} مدوسا دوباره هشیار میشه . با دست به پشت پیشخوان اشاره میکنه.
مدوسا {با صدایی گرفته} یه لیوان{صداش رو صاف میکنه} آب خنک میاری؟
مدوسا سر میچرخونه.نگاهش نیمه راه متوجه میز پسر میشه (از دید مدوسا) پسر نزدیک 30سال. عینک، ریش قهوه ای ، موهای بلند (سیمای مرد هنرمند در جوانی) . پسر با لبخند شیطنت آمیزی منتظر میمونه تا نگاه گیج مدوسا با چشمهایش تلاقی کنه.
کلوزآپ چهره پسر {همچنان همون لبخند رو به لب داره} با حرکت آهسته لب {لحنی تقریبا پرسشی} : سلام..؟
مدوسا بیحوصله رو بر میگردونمه و به سیگار خیره میشه که تا نزدیک فیلتر سوخته. (از دید مدوسا) یه کلاه و به دنبالش یه فنجان قهوه روی میزه گذاشته میشه و صدایی مردانه : میتونم بشینم؟
مدوسا با حالتی که معلوم نیست به خاطر خشکی گردنشه یه بیحوصلگی آروم تکیه میده به صندلی. (از دید مدوسا، دوربین از پایین به بالا) پسر یه کام عمیق از سیگارش میگیره و بدون اینکه منتظر جواب بمونه صندلی رو عقب میکشه و میشیه{با لحنی شوخ} : حواسم به شما بود...به چی داشتی اینطوری ف...
مدوسا{خم شده جلو، دستهای قلاب شده روی میز، با نگاهی خشن}: من بهت گفتم که میتونی بشینی؟
صدای روی تصویر : کجای راه رو اشتباه اومدم که الان باید یه غریبه متظاهر تنهاییم رو پر کنه؟
Transition (تروکاژ) : صدای مدوسا که مدام با آه قطع میشه: به دست تو دادم...دل پریشانم...آه...دگر چه خواهی...فتاده ام از پا...آه...بگو که از جانم...آه...دگر چه خواهی. صدای گریه و آهی که مدام بلند میشه تا تبدیل به یکفریاد ناصاف میشه.
داخلی – رستوران- ظهر
مدوسا با مرد جوانی پشت میزی نشسته اند. مدوسا آرایش ملایم تری از صحنه قبل داره. ولی به نظر نمیاد حالت چشمهاش تغییری کرده باشه، همچنان وحشی و انتقام جو. مرد (6-35 ساله، مو مشکی، خوش لباس و بسیار جذاب، با نگاهی که انگار همیشه جنبه مسخره موضوعات رو کشف میکنه...دال) چنگالش رو میچرخون به طرف مدوسا : میخوای بریم مثل اون دوتا رو دیوارشون یادگاری بنویسیم؟{ با خنده} راس میگی...که چی بشه؟
مدوسا{با لحن لوسی که معلومه از قدرت جوانی و شادابیش برای دال آگاهه} : من دسر اینجا رو دوس ندارم...بریم بسکین رابینز؟
دال{دستمال سفره رو بر میداره} : آی آی...خرم میکنی؟ جیگرشو...چه میخنده...تو چه فانی همیشه
ناگهان هر دو با صدای پق بلندی از جا میپرن.
دال : چی بود؟
مدوسا{به میز پشت سر دال نگاه میکنه}: برنگرد...مرده واسه دختره از این شبه شامپاین ها باز کرد...وای چه ضایع..برای ناهار؟؟؟
دال{با خنده تمسخر آمیزی که کم مونده به قهقهه برسه} : آره؟؟؟...چه شکلین؟
مدوسا : دختره 3-22 سالشه...خوشگله ولی خیلی چیپ آرایش کرده...خط لب ضایع قهوه ای و روژ کم رنگ...{با خنده} وااای..خط چشم خلیج تا گوشش که چشمهاشو عجیب کرده. روسری گره ای
تابستونی و تو این سرما یه سارافن بهاره پوشیده...نه خیر چی پالتوشو تو ماشین گذاشته؟ تابلوئه که بهترین لباسش همینه. بعدش...مرده...40ساله...یه کمی چاق...طاس...{ مدوسا سرش رو بر میگردونه رو صورت دال، از اینجا به بعد برای ما معلوم نیست مدوسا مرد میز پشتی رو توصیف میکنه یا دال }سنش برای دختره خیلی زیاده...خیلی بیخیاله... قیافه آدمی رو داره که سالها تو رفاه کامل زندگی کرده...زن بارگی ازش میباره... یه دون ژوان کامل {با لحنی نیمه شوخی نیمه جدی}مثل تو...دون ژوان من.
دال : یه نگاه ببینمشون...اوه اوه ...میز پر کرده از ادور و نون سیر و...{سرش رو بر میگردونه طرف میز خودشون} چه زردی کرده موهاشو دختره..{با خنده} زرده ها!!! راستی مدوس...چرا دیگه مش نمیکنی؟
مدوسا {با خنده کجی روی لب} : چه ربطی داشت؟ موهای من زیتونی بود...خب درست صحبت کن که منظورتو خوب برسونی...{ انگار بار اول که د ال رو میبینه} هیچی...ول کنیم..اوکی؟؟؟
مدوسا مشغول بریدن گوشت میشه. دال { با لحنی هنوز شوخ} اینقدر میخوری چند وقت دیگه باید بجای کوچولو بهت بگم مدوسای خرسانه!
(از دید مدوسا)با فشار کارد و چنگال سس قرمزی مثل خون از گوشت بیرون میزنه.Close Up چهره
مدوسا: انگار مدوسای عصبانی از این صحنه لذت میبره. یه تیکه گوشت دهنش میذاره و بد خلق به دال نگاه میکنه. چهره مدوسا ناگهان تغییر میکنه و حالتی بازیگوش میگیره{به طرف د زبانش رو در میاره} : خیلی هم دلت بخواد!!
صدای روی تصویر : کجای راه رو اشتباه اومدم که الان باید یه دون ژوان مطلقه احمق تنهاییم رو پر کنه؟
مدوسای ۲۳ ساله با یک پسر (۲۶ ساله، مو مشکی با اندامی متوسط...میم) پشت میزی نشستن. کافی شاپی در یک منطقه تجاری. تزئینات و تابلوهای ارزان قیمت،جائیکه میشه تیپهای مختلف آدمها رو دید.
Close Up ظاهر مدوسا نشاندهنده بهم ریختگی روحی و جسمیشه. موهاش باز شده و از زیر روسری بیرون ریخته. آرایش کمی داره که بهم ریختگی اونهم نشانی از گریه اش داره. سعی میکنه از پشت سر موها رو ببنده ولی در نیمه راه دستش رو با بیحالی پایین میاندازه.
مدوسا{ کمی روی میز خم میشه،معلوم نیست میخواد به طرف میم جلوتر بره یا میخواد سرش رو روی میز بذاره...کمی به جلو خم میشه} : نه ...هیچی نگو...تو هیچی نمیدونی. نمیدونی آخرش چی میشه
میم : ببین...من حداقل ۱۰۰۰صفحه راجع به ام اس مطلب خوندم...من همه چیزو میدونم
مدوسا {با نیم نگاهی به میز بغل}: هیس ...چیه؟ داری برای من حرف میزنی یا میز بغلی؟
میم : باشه آرم میگم...میدونی آخرین باری که گریه کردم کی بود؟رفته بودم تو سایت ام اس آمریکا. دیدم ۳تا A نوشتن: اندازه معمولی،بزرگ و خیلی بزرگ...برای کسی که بینایش خیلی...
مدوسا {درحالیکه با نگرانی دوباره به میز بغلی نگاه میکنه} :بسه
(از دید مدوسا)پسر میز بغلی تنها نشسته. با یک فنجان قهوه جلوش .به نظر میاد منتظر کسیه. تخته شاسی دست گرفته و مشغول طراحیه. ولی کاملا واضحه که حواسش به این گفتگو هم جذب شده.
مدوسا(نگاه مستقیم به میم با صدایی که به نظر میاد هرلحظه ممکنه خاموش بشه) : کی چی؟؟ میدونی که نمیخوام سربار باشم...چرا هستم. اصلا تو قبول کنی...خانوادت چی؟ ربطی نداره..ها ها
مدوسا از نگاه میم فرار میکنه.سر میچرخونه دور کافی شاپ...سمت چپ رو که پسرک طراح اشغال کرده...راست آشپزخونه کافی شاپ...و میز پشت میم. مدوسا متوجه میشه سه تا دختر پشت اون میز با لبخندی تمسخر آمیز دارن بهش نگاه میکنن. دختره ۹-۲۸ ساله با تیپی شبیه فروشنده ها که در این محل زیاد دیده میشن. جلوی یکیشون چند تا کاغذ کادو باز شده پخشه...تولد... .معلومه که این سه نفر عادت کردن تنهایی خودشون رو با دوستان هم جنس،کافی شاپ و مسخره کردن دیگران پرکنن. مدوسا نگاهش رو برمیگردون ولی در آخرین لحظه میشنوه صدای یکیشون رو : حتی مامان من هم دوره دختریهاش موهاشو باز نمیذاشته!
مدوسا نگاه بیحالش رو بر میگردون سر میز خودشون.بالخره گرفتار نگاه مصمم میم میشه ...حرکت لبهای میم : د و سـ ت د ا ر م
مدوسا{ با حرکتی ناگهانی سرش رو بر میگردونه و لب پایین رو گاز میگیره} : من مسئولیتی ندارم
صدای روی صحنه : واقعا من اینجا نشستم و دارم قلب عزیزترینم رو میشکنم؟*
در نسخه اصلی مدوسا میگوید :واقعا من اینجا نشستم و دارم قلب عزیزترینم رو میشکنم و به خودم دروغ میگم؟
Fade In
Fade Out
داخلی- کافی شاپ- اوایل شب
مدوسا در اواخر ۲۳ سالگی... پشت میزی با پسری ۲۸ ساله نشسته ( قوی هیکل،موهای کم پشت...چشمهای قهوه ای روشن...ع) . کافی شاپی دنج و خلوت ...با رنگهایی گرم ، عود روی میز و جا سیگاری خیلی کوچکی که تقریبا پر شده
ع{ دست از خوردن میکشه و دستها رو به هم قلاب میکنه...حال جدی چهره اش عوض میشه.با نگاه مشتاقی که معمولا یه بچه رو تشویق میکنیم به ادامه حرفش} : خــــــــــب ...بعدش چی شد
مدوسا{درحالیکه انگار به قسمت جالب ماجرا رسیده} : آره دیگه...هیچی منم گفتم حالا شما اونجوری هین نمیکشیدین من اصلا متوجه نمیشدم که چه اتفاقی افتاده.
ع {با لبخندی کم رنگ و گذرا دوباره مشغول خوردن میشه} : میدونی خوبیش چیه؟ تو خیلی با ادبی ...به درد خانواده من میخوری...همه مودب و آداب دان...
نگاه مدوسا با لبخندی خشک شده روی پیرهن ع ثابت مونده .( از دید مدوسا ) لکه چربی کوچک ولی قابل تشخیصی رو پیرهن ع که همین الان ریخته
مدوسا { با لحنی بی حال و نا امید} : آها...
صدای روی صحنه : واقعا من اینجا نشستم و دارم به این آدم بی احساس، که تنها شباهتش به من داشتن این بیماری لعنتیه تعهد میدم؟*
در نسخه اصلی مدوسا میگوید :واقعا من اینجا نشستم دارم به این آدم بی احساس، که تنها شباهتش به من داشتن این بیماری لعنتی، رنگ چشم،شغل پدر و دوست داشتن شکلات m&m و زیتون پرورده است،تعهد میدم؟
Cut
Narration : پایان معصومیت
ادامه دارد
داخلی ـ فست فوود ـ ظهر
مدوسای ۱۷ پشت میز نشسته.روبروی اون پسری ۲۰ ساله، سبزه با موهای قهوه ای و چشمانی سبز نه چندان خوشرنگ نشسته. هر دو با ولع و اشتهای دو نوجوان مشغول خوردن پیتزا هستند. پسرک چیزی به زبانی بیگانه میگه. مدوسا سرش رو بالا میاره
مدوسا{با تعجب} : ببخشید!!! ...اینی که الان گفتی یعنی چی؟
پسرک :یعنی من شما رو دوستت دارم
مدوسا گاز بزرگ به تیکه پتزایی که دستشه میزنه. جوری پسرک رو نگاه میکنه که انگار اولین باره میبینتش.نگاهش ثابت میمونه روی پیرهن پسرک که زنگ غیرعادی تندی داره.
مدوسا { با لحنی کمی تحقیرآمیز} آها....یعنی تو فیلمهاتون که دور هم میچرخین و آواز میخونین همینو میگین؟
پسرک{با کمی سرخوردگی}: آره ...یا آی لاو یو
مدوسا نگاهی به دستهای پسرک میکنه و نگاهش رو تند برمیگردون .جوری که انگار از کنتراست سفیدی کف دست با سیاهی پشت دست پسرک بدش اومده باشه.چیزی زیر لب میگه مثل نفرینی به شوخی ای که تا اینجا ادامه پیدا کرده.:
مدوسا{هجوم میبره طرف سیب زمینی } :همون آی لاو یو بهتره
صدای روی تصویر : من اینجا، با این پسر بیگانه چیکار میکنم؟
Dissolve
داخلی ـ کافی شاپ ـ ظهر
مدوسای ۲۱ ساله با قاشق بستنی نیمه آب شده اس رو هم میزنه. روبروش دو پسر جوان حدود ۸-۲۷ ساله پشت میز نشستن. یکی از پسرها(قد متوسط، عینکی،خوش چهره و خوش لباس...با صورتی کاملا مغرور ...الف)سیگار دوم رو روشن میکنه.پسر دوم نگاه کاملا معذبش رو بین مدوسا و الف میچرخونه.
Close Up مدوسا دستش رو برده زیر میز و پای دردناکش رو به آرومی ماساژ میده.
حواس مدوسامیره پیش حرف الف : آره دیگه بالاخره این مدرک رو آزاد کردم دکتر...این هفته آخری بی ماشین موندم و این شده آژانس
Close Up صورت مدوسا حالتی داره بین گریه و عصبانیت. گریه برای دوباره شنیدن : هفته آخر و عصبانیت برای این خطاب شدن. بالاخره تصمیم میگیره با نگاهی غمگین نگاه کنه به صورت بی تفاوت الف که گفتگوی دوطرفش با دکتر دوم رو شروع کرده.
کاملا واضحه که الف از جذبه و برتری تجربه اش دربرابر مدوسا آگاهه. مدوسا چشمش میگرده دور کافی شاپ (از دید مدوسا) این ساعت روز خیلی خلوته کافی شاپ.نگاه مدوسا ثابت میمونه روی عکس همینگوی که انگار تنها چهره آشنای اونجاست. از بچگی از این عکس میترسیده. یهو متوجه میشه اون دو نفر ساکتند...سرش رو بر میگردونه. چشمهای الف با گرفتن یه کام عمیق خمارتر میشه . دود سیگار رو فوت میکنه تو صورت مدوسا . با سر به مدوسا اشاره میکنه و خطاب به دکتر ۲ میگه : خوشگله نه؟
نمای متوسط :دکتر ۲ گیج و مستاصل نگاه میکنه. مدوسا خشک شده. الف بیخیال سیگار میکشه
Close Up چهره مدوسا :حالت چشمهای مدوسا خشمگین ترین حالت ممکنه رو میگیره.
الف متوجه میشه . نگاه مدوسا خیره و ثابت مونده رو صورتش...الف سعی میکنه به روی خودش نیاره ولی معلومه از این نفرت ناگهانی وحشت کرده. درنتیجه روش رو به سرعت برمیگردونه
صدای روی صحنه : من،اینجا،با این آدم بی شخصیت چیکار میکنم؟
Dissolve
ادامه دارد
medusa
یه دوستی دارم به اسم دنیا. برادی ترین و کند ترین موجودیکه تا حالا دیدم. تو راه رفتن،حرف زدن،رانندگی کردن و....فکر کن حتی من در بدترین و کندترین حالت جسمیم هم ازش تندترم
وایستا برات مثال بزنم...مثلا یه بار من و سحر و دنیا جون قرار بود بریم یه مهمونی..از اون معدود مهمونی هایی که تعداد پسرها بیشتر از دخترها بود و ما دوتا مهمانهای همراه دنیا بودیم...قرارمون ساعت ۹بود که البته من و سحر توافق کردیم به دنیا بگیم ۸:۴۵ اونجا باشه...ساعت ۹:۱۵ در حالیکه پاهامون از زیر دامن یخ زده بود و دندونامون به هم میخورد تصمیم گرفیم به دنیا زنگ بزنیم
من: الو...سلام دنیا جون کجایی؟
دنیا: الو...مکث... سلام ...مکث...خوبی...مکث...سحر خوبه...مکث...چه خبر؟
من:!!!!! دنیا جون خوبیم ما.کجایی عزیزم؟
دنیا: کجاییم؟ ـ یه مکث ۲۰ ثانیه ای- وایستا... بابا ما کجاااااییم - یه مکث ۳۰ ثانیه ای- آها ما میدان فرمانیم....دیگه نزدیکیم
من: اکی عزیزم ما دم درشونیم.
دنیا: اوکی ...مکث...ما داریم میایم...مکث...خدافظ
call summary duration :0.3.30
من و سحر با این امید که خب ۲ دقیقه بیشترکه نیست راه چشم دوختیم به سر کوچه و هر ماشینی که می اومد ما گرم میشدیم ..ولی نه...خبری نبود...۱۰ دقیقه بعد (اصلا اغراق نمیکنم ۱۰ دقیقه بعد) دیدیم ۲ تا چراغ داره میاد ته کوچه ...فکر کنم با سرعت ۲۰ کیلومتر...آروم آروم...اونوقت بود که فهمیدیم اینا خانوادگی کندن. حالا باباش هم اومد یه موجودی تو مایه های شلمن(یادته بامزی رو؟). یه ۵ دقیقه به معرفی ما و دست دادن و یه ۵ دقیقه هم به صحبت دنیا با باباش که کی بیاد دنبالش...یه مکالمه کوتاه با جملاتی کشششششددااااااااااااارررررر! دیگه تو آسانسور من دندون هام رو فشار میدادم و تا رسیدیم پالتو درنیاورده دویدم طرف دستشویی!!
یا تو بیمارستان آخرین نفری که کاراش تموم میشه دنیاست...و وقتی نوبت خوندن شرح حالش میشه آه از نهاد همه بلند میشه. یا میشه همیشه دنیا رو دید که گوشه وایستاده و یه اینترنی داره سرش داد میزنه که : بدو دیگه!
امان از مواقعی که باید تا یونی رو با ماشین دنیا برگردیم...بارانی از فحش و ددده برو دیگه خانوم و راه رو چرا بند آوردی میباره رو سرمون و کلی کله سرزنش گر به چپ و راست تکون میخوره و کلی چشم خشمگین چشم غره میره بهمون!
حالا چرا اینو گفتم؟ امروز زنگ زدم برای تبریک عید ...تو یک ربع حرف زدن...۱۳ دقیقه نوار خالیه نه پر از مکثهای طولانیه! ۲ دقیقه قابل استخراج مضمونش این بود که میاد بهم سر میزنه. خب...با این اوضاع احتمالا باید تا ۱۳ام بشینم تو خونه منتظرش!
از پارسال تا حالا نرفتم بیرون از خونه. امروز میخواستم برم ولی اونم نمیشه!! دیشب خوردم زمین اولش یه خراش و یکم درد ولی الان درد و ورم! ول کن..خوش باشی
دارم شب پیشگویی رو میخونم. مدام منتظرم شخصیت اصلی داستان(یه نویسنده) بره سراغ دفتر آبیش و بقیه داستانشو بنویسه (داستانی که از داستان اصلی جالبتره)
خب فکر کن منم بخوام برم یه شهر دیگه برای یه زندگی جدید...یه دختر تنها تو ایران ...نه جور درنمیاد. خب دختر که میخوام بمونم ولی حالا یه جای دیگه. یه دامن پشمی ،یه بادگیر، یه کوله...کنار جاده با شصت بالا برده...۵ متر جلوتر یه کامیون نگه میداره منم سوار میشم : یه موقعیت کلاسیک واسه تجاوز....نه اینو دوست ندارم.
مرد باشم...یه جوون همسن خودم. یه کوله. یه کاپشن، یه کیسه خواب...اتوبوس...شمال...یه ده آروم. خب فکر میکنی تا کی میشه ازدست این ملت فضول آرامش داشت اونجا؟
یا اصلا بشم یه.... ول کن بابا اصلا فکر پول و همه این چیزها به کنار. همینجوری نیمه معلول مدام یکی رو میخوام جمعم کنه...والا ![]()
باز من به دست چپم اطمینان کردم و...یه ظرف کوچولو شمع مایع داغ داغ ریخت رو انگشتام. ۳ تا انگشتم سوخت .یکیشون درجه ۲ عمیق با دو تا تاول هر کدوم قد یه بند انگشت!!!
میدونم هیچ ربطی نداره ولی این موسیقی فیلم گاو خشمگین ه!!! Pietro Mascagni
امروز شنیدم و خیلی خوشم اومد.


