مریض تخت ۲۷ که من استاژرشم خانمی ۴۵ ساله(البته خیلی بیشتر نشون میده چهره اش) . باور میکنی از ۱۴ ام بستریه. میدونم نباید زیاد احساسی درگیر مریض بشی ولی... از وقتی که یه بار از دلتنگی دختر کوچیکش گریه کرد خیلی حساس شدم روش. مثلا یه بار که تپ میکردنش(آب شکمش رو میکشدن) سر تموم شدن آلبومین با استیشن پرستاری حرفم شد.
چند روز پیش بچه های فیزیوپاتو اومده بودن بیمارستان. اینها یه روز تو هفته بیمارستان دارن برای آشنایی با شرح حال گیری و معاینه. من اصلا بخیل نیستم تو یاد گرفتن دیگران ولی نمیدونم چرا بیقرار شدم وقتی ۳تا نره غول شاخ شمشاد اومدن بالا سر مریض من و شروع کردن به تند تند سوال کردن و تند تند نوشتن.
مدوسا: دکتر ۳ نفری نباید شرح حال بگیرین. حداکثر ۲نفری باید بالا سر مریض وایستین
این حرف من حتی درحد یه نسیم سبک هم نتونست ۳تا شاخ شمشاد رو تکون بده تا من حداقل از پشت این دیوار انسانی بتونم مریضم رو ببینم!
مدوسا: دکتر اینقدر تند سوال نکنین....فارسی خوب بلد نیست...وقتی شما سوالی میکنین که جوابش بله یا نه هست اگر نفهمه خودشو راحت میکنه یه جوابی میده...الکی میگه آره یا نه
آها این موثر تر بود حداقل شاخهای شمشاد کمی سرهاشونو برگردوندن طرف من و یه نگاهی انداختن!
مدوسا به طرف شاخ شمشاد بلند قد : اصطلاحات تخصصی نپرسین از مریض...آره ماموگرافی خیلی ها میدونن چیه ولی میبینی که نفهمید. به زبان خودش باید سوال کنی
خوبه...شاخهای شمشاد یکم عقب میرن تا من بیام جلو
مدوسا : نه مرسی وایستین. فقط اجازه بدین تا برم کنارش وایستم...مادر جان تا حالا سینه ات رو با دستگاه معاینه کرده دکتر؟ نه؟
شاخ شمشاد بلند قدتر: تا بحال پاپ اسمیر داده اید؟(باور کن گفت داده اید!)
مدوسا: مادر جان...مادر جان تا حالا پیش پزشک زنان رفتی معاینه ات کنه؟ نه؟ معاینه زنانه نرفتی؟
شاخ شمشاد خیلی بلند قد : چند بچه دارین؟ ۳ تا؟
مدوسا : مادر جان چند تا بچه داری؟ ۳تا؟ دختر چند تا داری؟ ۲تا؟ ( به طرف شاخهای شمشاد: به اینا نباید بگی چند تا بچه داری...دختر رو جز بچه حساب نمیکنن)
ش.ش بلند قدتر : از چه روش پیشگیری از بارداری استفاده میکنید؟
مدوسا : مادر جان ... همه اینا رو میخواستی؟ نه...میخوای بچه دار نشی چیکار میکنی؟
ببخشید که عین ادبیات مریض رو مینویسم.
مریض: نه دو تا آخری رو آقامون نمیخواست .وقتی نمیخوایم آقامون که داره آبش میاد میدوئه میره دششششویی...آبشو میریزه
منو میگی...یهو احساس کردم صورتم و گوشهام داغ شد. الکی پرونده رو برداشتم و درحالیکه سعی میکردم لبخندهای خیلی گشاد ش.ش ها رو نادیده بگیرم رفتم طرف در اتاق
مدوسا به خودش: گند زدم...چه خوبه من مثل قدیمها سرخ نمیشم
ش.ش خیلی بلند قد : چه روش خوبی...میگم به WHO معرفی کنیم این روش رو
مدوسا به خودش : وای خوبه که سرخ نمیشم...وای...تندتر برو...اوخ
روژان : وااااا مدوس جلو پاتو نگاه کن...داغونم کردی...ببینم تو رو...چرا تو رنگ تربچه شدی؟؟؟
راستی من یادمه که از طرف پرنس عزیز دعوتم به بازی ترس. ولی با اجازه اش میذارم واسه پست بعد که روحیه ام هم بهتر از این باشه
Chiyo: [looks at geisha by the tree, smears some of the cherry ice on her lips.] Now I'm a geisha too.
Chairman: [laughs] And so you are. How did you come by such surprising eyes
Chiyo: My mother gave them to me
Chairman: Generous of her, wasn't it
Chiyo: As you have been to me
Chairman: Smile for me, won't you
[Chiyo smiles for him.]
Chairman: There now, that is your gift to me.
----------------------------------------------------------------------------------------------------------
She paints her face to hide her face. Her eyes are deep water. It is not for Geisha to want. It is not for geisha to feel. Geisha is an artist of the floating world. She dances, she sings. She entertains you, whatever you want. The rest is shadows, the rest is secret

۵دقیقه....برای رسیدن از بخش به درمانگاه فقط ۵ دقیقه فرصت داریم ....این راه پیچ در پیچ رو تو حیاط مصفای بیمارستان تقریبا میدوئیم. اول از ۵تا پله پایین میدوئیم ( اینجا که میرسیم روژان میگه : اولین دره رو رد کردیم!) بعد حدود ۲۰ متری رو میدوئیم تا از کنار حوض(استخر؟) وسط حیاط بگذریم( اینجا روژان نفس زنان میگه : خب دریا رو هم رد کردیم...فقط مونده یه کوه) از پله های درمانگاه هم بالا میریم ( اینجا دیگه روژان نفسی واسه حرف زدن نداره و فقط گوشی رو باز میکنه و دور گردنش می اندازه) .
خیلی از روزها این ۵ دقیقه تنها فرصتیه که از ۸ صبح تا ۱۲ گیر میاریم واسه خوردن چیزی ، یه بیسکوئیت یا یه شکلات ( منم که همیشه از آسپیره کردن میترسم اغلب وقتها ترجیح میدم درحال دویدن چیزی نخورم) .
چند روز پیش همینجور که از پله ها میومدیم پایین مهتاب یه بسته بیسکوئیت شکلاتی باز کرد و به ما تعارف کرد. پایین پله ها که رسیدم یه پیرمرد، از مریضهای بخش، دستش رو که آنژیو بهش وصل بود جلو آورد و مهتاب هم ناخودآگاه بسته بیسکوییت رو جلوش گرفت. پیرمرد یه بیسکوئیت برداشت و بلافاصله گذاشت تو دهنش. بعد همراه ما راه افتاد و دوباره دستش رو آورد جلو برای یه بیسکوئیت دیگه. یهو روژان وایستاد و رو کرد به پیرمرد: پدر جان...دیابت نداشته باشی؟
پیرمرد نگاه گنگی به ما انداخت : دیابت؟....دیا...بت
من : مرض قند نداری بابا؟
پیرمرد : نه ...مرض قند ندارم
روژان( با خنده ) : پدر جان...بدبختمون نکنی یهو!!!
من (با خنده دستمو میذارم پشت پیرمرد ) : بابا نری لو بدی ما رو ها....
یهو چشمهای پیرمرد، که از پشت عینک ته استکانیش خیلی بزرگ به نظر میرسد، با شیطنت درخشید! پیرمرد لبخند گنده و شیطونی زد و داد زد : میرم لوتون میدم. بعدشم درحال تکرار این جمله و خنده یه چند قدم دیگه همراه ما دوئید!!!
از اون روز این پیرمرد با نمک هر جا که تو راهروی بیمارستان یا حیاط یکی از مارو میبینه میدوئه دنبالمون و داد میزنه : لوتون میدم...میرم لوتون میدم
باور کن از اونروز ما این راه رو زیر ۲ دقیقه میدوئیم!
نمیدونم...در مورد دیروز میگم....یه روز خوب بود یا یکی ازبدترینها؟
میدونی خیلی حفظ ظاهر کردم با وجود درد کمرم و گردنم و درد دل گرفته ام و احساس مداوم یه دست فشارنده روی گلوم(جدای طوفان خشم ۱۰ دقیقه ایم). چی بهت بگم "میم" ؟؟؟ برام عزیزی (اونقدری که دیروز تا آخرش موندم ، اونقدر که خودم رو گول زدم(؟) که اتفاقی از دهنت در رفته اون حرف، که شرایط بده داری دنبال کار میگردی دیگه من نشم یه مشکل دیگه واسه روحیه خسته ات) ولی آخه... حق من نیست که نخوام کسی بدونه؟ من حداکثر زورم رو میزنم که مثل یه آدم عادی به نظر برسم
دلم اونقدر گرفته و کوچیک شده که هر چند دقیقه یه بار یکی نفسهام میشه یه آه!!
ول کن...جک بلده کسی برام کامنت بذاره؟ پلیز
من میخوام اینجوری شم :
روز قبل از وقت دکتر: اپیزودهای طپش، افسردگی و واکنش دفاعیم به صورت پرحرفی وحشتناک....شبش یه خواب بد...که کاملا هم یادم مونده
روز وقت دکتر:طپش، سردرد، گریه های ریز ریز تو دستشویی، بد اخلاقی، با گریه تو رختخواب رفتن، دست بابا رو از روی موها پس زدن، گریه تنها، ماما رو از اتاق بیرون کردن، دلداری خودم به خودم، دوباره گریه
روز بعد از وقت دکتر: تمام روز رو در خواب راه رفتن، تمام روز رو کناره گرفتن از دوستها، تمام روز رو حسودی کردن بهشون، تمام روز رو جنگیدن با هجوم اشک
باشد که فردا روز شاد و خوبی شود....
--------------------------------------------------------------------------
دیروز بین مریض وقت داشتم. مجبور شدم حدود ۴ ساعت بشینم. از بیکاری یکی از این مجله های زرد رو از رو میز برداشتم و ورق زدم. موضوعات داستانهای پند آموزش همون موضوعات ۱۰-۱۵ سال پیش بود. باور کن!!! اوه نه. علاوه بر دوستی های خطرناک خیابانی و ازدواجهای زوری یه عنصر جدید هم بود : غول مخوف اینترنت و بلای خانمانسوز چت هم اضافه شده بود به المانهای انحراف جوانان!!
آخ آخ امان از جک هاشون : وای اصلا فاجعه!! نهایتش...اوجش...خوفش این بود :
یه نفر تو زمستون یه اسب رو میبینه که از دهنش بخار میاد بیرون. میگه : اه!! اسب بخار که میگن اینه پس ![]()
![]()
![]()
بعد میگین مردم چرا اخراجی ها رو میبینن و میخندن؟ بابا این مجله ها رو ملت هر ماه دوبار میخرن...هرکدوم هم ۵۰۰ تومن...بعد این اراجیف رو میخونن...بعد تازه به این اراجیف هم میخندن!!!!
------------------------------------------------------------------------------
فردا همه دوستهای گلم رو میخونم...امروز حال درستی ندارم
استاد:(به سمت مریض، با صدایی بلند و مهربون) فردا ایشالا مرخص میشی مادر جان. (به سمت ما،با صدایی آروم تر ولی خشمگین) خب...دیشب دیگه مریض نخوابیده؟ کجا؟ تخت ۸؟ شما اینترنشی؟ بریم ببینیمش
استاد به سمت اتاق ۲ حرکت میکنه و گله انسانی اینترن ها و استاژرها به دنبالش.(گله قشنگ نیست نه؟؟ چطوره بگم استاد مثل مرغ و ما مثل جوجوهاش؟ )
مریض تخت ۸ یه خانم تپل بانمک ۶۰ و خورده ای ساله است. رو تخت نشسته و تلویزیون نگاه میکنه. با دیدن ما مثل اینکه عزرائیل و ملازمانش رو دیده باشه تُندی میخزه زیر ملافه و میگه:
-فارسی بیلمیرم... بیلمیرم
استاد دستش رو میذاره رو شونه مریض و با مهربونی میگه : بهتری مادر جان؟
مریض ملافه رو تا زیر گردنش بالا میکشه: بیلمیرم...فارسی بیلمیرم
استاد : اینترنش؟ بیا جلو دیگه خانم دکتر ...خب مشکلش چی بود؟
اینترن: استاد...بیمار خانم ی ، ۶۵ ساله هستند که دیشب ساعت ۱۱،با شکایت تنگی نفس به اورژانس مراجعه کردن، در بدو ورود خیلی آژیته (مضطرب) بودن و....( از اینجا علائم حیاتی مریض رو میگه و کارهایی که تو اورژانس و بخش براش کردن ...حوصله ات سر میره بگم)
استاد: خب..استاژرش بیاد شرح حال بخونه
مینا با ترس میره جلو : خانم دکتر...من اومدم همراهشون رفته بود. خودشون هم فارسی بلد نیستند نتونستم شرح حال بگیرم...نه آخه...خب من که تقصیری نداشتم خانم دکتر...شما درست میفرمایید استاد ولی...نه من ۷ اینجا بودم...
استاد : بسه دیگه خانم دکتر...(به سمت جمع) کسی ترکی بلد نیست اینجا؟
سحر به من نگاه میکنه(که برم؟؟)و میره جلو : من بلدم استاد
به سمت مریض میره و شروع میکنه به ترکی حال و احوال کردن. "خانم ی" تا یه همزبون میبینه نیم خیز میشه و دست سحر رو میگیره . سحر سوالات استاد رو به ترکی میگه و "خانم ی" میشینه رو تخت و تند و تند جواب میده. جوابهای "خانم ی" هر کدوم حداقل یک دقیقه ای طول میکشه و درحین جواب دادن و دست و سرش رو تکون میده و گاهی هم با گوشه روسریش اشکشو پاک میکنه سحر هم ترجمه میکنه حرفهاشو ولی خیلی خلاصه و هر کدوم رو در حد یه جمله کوتاه.
سحر بعد از یه تک گویی بلند ترجمه میکنه : خانم دکتر، میگن تنها زندگی میکنن
مریض دست سحر رو با عصبانیت پرت میکنه و به فارسی(البته با لهجه غلیظ) میگه : اه...تو که کامل نمیگی...خانم دکتر بچه هام قرار بود منو ببرن دکتر دیروز ولی (اینجا یه فحش داد...البته به فارسی) یکیشون رفت واسه گذرنامه، اونیکی هم رفت اولیا و مربیان بچه اش ، اینجوری میشم دیگه.
باید بودی و میدیدی تغییر حالت چهره سحر و مینا رو از تعجب...به عصبانیت و بعدش همراه خنده ما به خنده.



