تبليغاتX
مدوسا
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
Share the dream

می دونی یاد چی افتادم؟ سوم دبیرستان که بودم همین موقع ها...یه روز تو امتحانات نهایی. سرویس نمی آمد دنبال ما. ما هم ۷-۸ تا دختر شیطون دست جمعی راه میافتادیم تو خیابون...بستنی یخی...جیغ و داد...سر به سر پسرای همی سن گذاشتن ...شوخی های بی مزه...می آمدیم تا میرسیدیم میدان یوسف آباد. با بچه ها وایمیستادم تا اتوبوس برسه و اونجا به بعد رو من پیاده تنهایی میومدم پایین، بقیه هم سوار اتوبوس میشدن.  اونروزی که دیدمش...همسنهای خودمون، موهای قهوه ای کوتاه، یه صورت ظریف و کشیده و یه بینی خوش فرم و کمی دراز. اون هم تو جمع دوستاش وایستاده بود و داشت به من نگاه میکرد. بازی نگاه ها شروع شد و لبخندهای کوچیک و نیم خورده و من که بلندتر از حد معمول با دوستام حرف میزدم و میخندیدم و اون که هیجانزده تر از حد معمول با دست و صورت و لب زدن با دوستاش حرف میزد...تازه از موسسه باغچه بان دراومده بودن...خب تونستم بگم؟ متوجه شدی؟ ناشنوا بود. منم با بچه ها سوار اتوبوس شدم ...و شیطونی هام هرچند لحظه یکبار با بغضی متوقف میشد. بچه ها هم که متوجه نگاههای ما شده بودن شیطون تر از قبل منو هل میدادن به وسط و مغنه ام رو از سرم میکشیدن و ...

میدونی...همون یه بار دیدمت...اسمت رو هم نفهمیدم. تا آخر تابستون اونسال هم یادت نیافتادم دیگه. ولی باور میکنی اگه بگم گاهی یادت میافتم؟ نه نه دلسوزی نیست...اینو مطمئنم ها...آخه...گاهی حتی خوابت رو میبینم . تو چی...گاهی خواب منو میبینی؟

---------------------------------------------------------

برای پست قبلی : سارکوئیدوز یه بیماری خود ایمنه. درگیری های ریه و پوست و چشم و مفاصل و...میده.

 

 

نوشته شده توسط مدوسا در 12 PM | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و ششم خرداد 1386
جالب برای کی؟

استاژر تخت ۱۵ مردان شدم. میرم بالا سر مریض

مدوسا: خوب هستین آقای ق...از دیروز بهتر شدین؟ آها...چشمتون چی بهتره؟

نگام میافته به بالای تختش. برد کوچیکی که روش مشخصات بیمار و تشخیص بیماریش رو گذاشتن. میبینم جای تشخیص بیماریش یکی از این جزوه های آموزش کنترل دیابت گابریک رو گذاشته...جوری تاش زده که کلمه دیابت دقیقا جای تشخیص بیماری قرار بگیره.

مدوسا :  آقای ق...اون چیه؟؟

آقای ق: وااااای خانم دکتر اینو خودم گذاشتم...هر کدوم از همکارهای شما میومد میدید تشخیص نوشته سارکوئیدوز میرفت دوستاش رو میاورد میگفت بیاین یه c ase جالب ...کچلم کردن از هفته پیش. از دیروز که اینو گذاشتم هر کی میاد میگه خب این دیابته...چیز مهمی نداره...راحت شدم!

نوشته شده توسط مدوسا در 7 PM | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386
همان یک ضربه آخر بجا زد

۴ شنبه تو حیاط یونی یکی از بچه ها رو دیدم که با معاونت آموزشی درگیری پیدا کرده...رفتم جلو برای دل داری دادنش. همینجوری که حرف میزدیم یهو منو با سر به دوستش نشون داد و گفت : اوخی چقدر چشای این نازه!

باور میکنی اگر بگم دوست داشتم همون دستی رو که رو شونه اش گذاشته بودم واسه دلداری بلند کنم و بزنم زیر گوشش و داد بزنم تو صورتش که : آخه احمق این چشی رو که میگی نازه از پریشب تا حالا دیگه نمیبینه؟حتی همون درهم برهم و محو رو......دیگه هیچی....میفهمی؟؟

نگو بهم که مگه نمیدونستی و انتظارش رو نداشتی؟؟ فکر میکنی فرقی میکنه؟؟ فکر میکنی کسی که میدونه دارن میبرنش اطاق عمل برای قطع کردن پاش تا کی امید داره؟؟؟؟؟   من میدونم : تا همون لحظه ای که بیهوشش کنن. شاید حتی تو بیهوشی هم خواب دویدن رو میبینه

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

میم عزیز....متشکرم بخاطر دیروز و متشکرم بخاطر چند ساعتی که باعث شدی مستقیم فکر نکنم به این مساله.

 

 

نوشته شده توسط مدوسا در 2 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386
این بازی: من چگونه من شدم؟

میدونی...شاید همه چیز رو نتونم بگم. بعضی از اتفاقات یه روند نبوده...یه جرقه بوده برای فکر کردن.

۱- بابایی. بابای خوب من که با وجود قلب نازک و احساسات سرشارش همیشه سعی میکنه منطقی باشه خیلی به طرز فکرکردن من جهت داده. خیلی وقتها هست که موقع تصمیم گیری با خودم میگم : اگر بابایی بود الان چیکار میکرد. راستی پزشکی اومدنم هم دنباله روی از بابا بود

۲- ماما...یه مدیر واقعی. خیلی دوست دارم مثل اون باشم...نه توصلابت به گرد پاش هم نمیرسم ولی خیلی وقتها روحش تو من حلول میکنه و بدجور رک گو میشم(حتی آزاردهنده)

۳- خانواده محافظه کاری دارم. بابایی الان جلوی ماها حرفهاش رو راحت میزنه. ولی بچه که بودیم از ترس دهن لقی ما معمولا فقط سکوت میکرد. یادمه یک بار ۱۳ آبان وقتی پلاکارد مرگ بر آمریکا رو میبردم طرف مدرسه، یه پسر جوون پلاکارد من و  به دوستش نشون داد و پرسید: چرا؟ این چرا اون لحظه منم لرزوند از ترس...هرلحظه فکر میکردم الان یه نفر میاد من و اونا رو میگیره...ولی بعد این چرا تو ذهن من موند و یه جرقه شد واسه فکر کردنم.

۴- هیچوقت تربیت دینی قوی نشدم تو خانواده(مرسی).ولی تمام ناظمها و معلمهای دینی و پرورشی ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان زمینه دین گریزی منو خوووب فراهم کردن. بخصوص ناظم  سیبیلوی دوره راهنمایی که جلوی ۳۰۰نفر منو از صف کشید بیرون و دستم رو بالا برد و تو میکروفن فریاد کشید: شما بی آبروها که از حالا موهای دستتون رو میزنین پس فردا چی میخواین بشین؟

۵- دبیرستان دوره ای بود که کلی دوست ارمنی و آشوری و کلدانی و کلیمی و زرتشتی پیدا کردم. زمینه ای شد برای گرایشهای متفاوت من به دینهای مختلف و در آخر رسیدن به اینکه هیچ چیز برتر از وجدان و انسانیت نیست.

۶- توی فروم های ایران بی بی برخوردم به شخصیت مجازی به اسم مزدک...۷۰-۸۰ ساله با اطلاعات، شوخ،رک و حاضر به جواب که بی رودربایستی همه چیز رو نقد میکرد. خیلی به افکار و طرز قضاوتهام جهت داد.

۷- کتاب...از ۹سالگی یه کرم کتاب واقعی شدم. فکر کنم خیلی از کتابها رو خیلی زودتر از اونچه که باید خوندم...دون خوان، بوف کور،بیگانه،اژدهایان عدن،وداع با اسلحه ...ولی خب...شاید هم خوب شد که زود خوندم.

۸- بابایی من خیلی زود فهمید که با حقوق پزشکی و دل نازکش (که از خیلی ها ویزیت نمیگرفت) نمیتونه خرج یه خانواده پرجمعیت رو بده. درنتیجه یه شرکت با چند تا شریک زد...نزدیک فروشگاه بتهوون. هر روز رد شدن از جلوی این مغازه و نخریدن یه ساز اراده قوی میخواست برای بابایی خودشون عاشق صدای ویولن هستن (درحدس که با شنیدن صدای ویولن امکان نداره گریه نکنه )حیف این ساز رو دخترونه نمیدونه....درنتیجه من در ۱۰سالگی صاحب اولین پیانو  شدم. نمیدونم... الان شاید بزرگترین حسرت زندگیم این باشه که دیگه نمیتونم بزنم.

۹-MS  دو حرف ویرانگر زندگی من...نمیخوام درباره اش حرف بزنم. فقط مثل یه پرده تیره  همیشه...موقع انجام همه کاره...موقع فکر کردن...خندیدن...حرف زدن...جلوی ذهن و چشم و روحمه. ترس از کوری ...از ویلچیر...از وابستگی به دیگران. ولی حداقلش میدونی چیه؟ فکر میکنم یکی از چیزهایی رو که خیلی برای یه پزشک لازمه رو بهم داده: مریضها رو خوب درک میکنم. استیصال و ناراحتیشون رو.

میدونی...همین مدوسا رو دوست دارم البته بجز عدم کنترلی که گاهی رو بالا زدن احساساتم دارم(نمیشه همشو انداخت تقصیر همون دو حرف و عوارض کورتون) . از خود راضیم؟؟ کی میتونه بگه که خودش اینجوری نیست؟

مرسی از آقای رامین(آفتابگردان عاشق) که منو دعوت کرد .

نوشته شده توسط مدوسا در 8 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
سرگرمی تو...شده بازی با این ....

از ماما میشنوم علی هفته پیش بستری بوده. برای پالس گرفتن یا شیمی درمانیش نمیدونم.
دو دلم...دلخورم که من که بستری بودم یه حال هم ازم نگرفت ولی نگران هم هستم. شماره شو میگیرم...رو صفحه موبایلم میوفته دایورتینگ و کسی گوشی رو بر نمیداره. دلم یکم شور میوفته. چند ساعت بعد موبایلم زنگ میخوره...یه شماره نا آشنا. برمیدارم گوشی رو :

-(یه صدای دخترونه) شما با این شماره تماس گرفتی؟..مگه شمارتون ...۹۱۲. نیست؟

مدوس : آره ولی من نگرفتم...آها من یه شماره رو گرفتم که دایورت بود...مهتاب جان شمایین؟(خواهر علی)

-نه من مهتاب نیستم.الان شما با من کار دارین یا آقای ت؟ شماااااااااا؟؟؟

- ...من....مد...مدوسا هستم

-الو

-علی تویی؟؟؟

-آره ببخشید...تلم دایورت بود رو موبایل خانمم مریم

-....خان..خانمت؟من...فقط خواستم ببینم خوبی...ماما گفت بستری بودی..همین فقط

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

میم: الو....بگو یه بار دیگه ببینم چی شد؟ گریه نکن...ولش کن مرتیکه پف یوز رو....مرتیکه عوضی. مگه از نظر تو همه چیز تموم نشده بود؟

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

مدوس : میم...بغلم کن...فقط بغلم کن....میبینی...به اون نمیگه خانمم بود زنگ زده بود...به من میگه تلفم دایور رو...رو....آ خ خ خ ....چرا؟؟؟؟  ( با مشت میکوبم پشت میم) کی میگه اینا حقه منه؟ کی میگه این همه بلا باید سر من بیاد؟ جواب بده. هر کی اومد یه کوری...افلیجی چیزی به من گفت و رفت

میم ،گلم،تنگ منو بغل گرفته و هیچی نمیگه. بغلش آرومم میکنه ولی دوباره هق هق گریه ام میزنه بالا.دوست دارم کوچیک شم و کامل تو بغل میم قایم شم. دوست دارم دستاش رو بندازه دورم و مثل یه بچه گم شم تو بغلش.

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

قاطی کردم...ونگ میزنم : من دلم بچه میخواست....بچه من . و حالا خودم مثل یه ماما میم رو میچسبونم به بغلم. شونه میم میلرزه تو بغلم. از خودم بدم میاد که اذیتش میکنم ولی نمیتونم خودم رو جمع کنم

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چشمام رو میندم و انگشتم رو میکشم رو گوش میم : تا حالا شده تمرین کنی با چشم بسته ببینی. میدونی عصرها تا موقع خواب چراغهای اتاقم رو خاموش میکنم

میلرزم از نگه داشتن گریه ام. نمیتونم گوشش رو با چشم بسته تصور کنم...کف دستم رو کامل میذارم رو گوشش تا یه تصویر کلی داشته باشم.

مدوس: تو کتاب جزیره سرگردانی...هستی به سلیم میگه گوش خیلی قشنگه...چرا هیچ شاعری واسه گوش شعر نگفته....

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

میم : من عاشق این هوای بارونی هستم

مدوس : میای پیاده بریم؟..بذار دستم رو بندازم زیر دستت.

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

میم...گلکم...مرسی.

اوه راستی یه مرسی هم از آلبالو جانم که خیلی آرومم کرد.

نوشته شده توسط مدوسا در 9 PM | | لینک به این مطلب
جمعه یازدهم خرداد 1386
Ignorance

عمه ام رو یادم نیست. یعنی وقتی داشت از ایران میرفت من ۲ سالم بود. تنها چیزی که با شنیدن اسمش یادم میاد یه عکس قدیمیه. تو اون عکس عمه ام با یه دست بازوی بابای خوشتیپ و جوون منو گرفته و با اونیکی دست بازوی شوهرشو که مثل خواننده های سیاه پوست دهه هفتادی یه کپه مو روی سرش داره. خودش هم با یه لبخند گشاد به دوربین خیره شده.( یادمه بچه که بودم برادرم هروقت این عکس رو میدید سرشو میاورد دم گوش ما و میگفت : این عمه چقدر دندون داره!)

از اون موقع سالی دوسالی یه بار، سال تحویلی چیزی یه زنگی هم میزنن. پارسال تابستون بود که عمه خانم و شوهرشون خبر سفر قریب الوقعشون رو با جیغهایی شاد از پشت به همه فامیل اعلام کردن :"حالا که پد( همون پدرام منظورشونه!) رو فرستادیم دانشگاه و خیالمون راحت شده میخوایم به یاد گذشته بیام سفر ایران".حتی چند باری هم پشت تلفن به گریه هم افتادن. خب این وعده هنوز سر جاش بود تا زمانی که زمزمه های حمله آمریکا به ایران دراومد. و...یه تلفن به بابایی من که: فعلا کاری پیش اومده...حالا سرفرصت میایم...به بقیه هم بگو" .

خب میدونی بی رودربایستی بهت بگم من از این خبر دوم بیشتر خوشحال شدم. والا من حوصله ندارم . حوصله لهجه مسخره شون رو موقع گفتن کلمه "ایران" که شبیه آی رَررن یا اییییرن تا جای ممکن میکشنش. یا از فرودگاه که سوارشون کنیم تو ماشین بشینن و فریاد بزنن : اووه چقدر پیشرفت کردین.wow عجب ساختونهایی....اوه اونجا رو اون..اسمش چی بود... bridge چی میشد به فارسی...اوه آره راس میگی عجب پُهُل جالبی (پل) (انگار که اصلا متولد ال ای باشن!) یا با دیدن جایی که اولین باقالی دوران نامزدیشون رو خوردن ذوق مرگ بشن. یا با دیدن سینمایی که اولین بوسه دوران دوستیشون رو گرفتن عاشقانه دست هم رو بگیرن. حوصله ندارم اسم قدیم خیابونها رو با اصرار عجیبی تکرار کنن. حوصله ندارم بخوان خیلی از مظاهر تمدن رو به ما یاد بدن و به سختی بپذیرن که بابا ...ما اینا رو بلدیم. یا اصلا بپذیرن و با تعجب کنن که : اووه چه جالب فکر نمیکردم تو اییییران کسی بدونه این چیه!! خب..این یعنی اعلام جنگ!فامیل هم احتمالا دو دسته میشه . یه دسته که جونترها هستن آویزون میشن به کلمات اوووپس  ف...اک و شت و اعلام جدول زمانبندی کنسزتهای اونور آبی . و دسته دوم بزرگترها که با لحنی پر طمطراق دست به دامن حافظ و فردوسی میشن و حالا درست میخونن یا نه بماند. همه اینا برای اینه که بگیم بهشون جوری که بابا ما که قبیله ماسایی نیستیم.

حالا که خطر حمله آمریکا کمتر شده باز خطر حمله عمه من بیشتر شده. واقعا حوصله ندارم.اینکه چرا اینها تو بحران میانسالگیشون بجای خرید پورشه به فکر سفر عشق افتادن منم نمیدونم!

عنوان پست اسم یکی از کتابهای کوندراست با مضمونی مشابه

 

نوشته شده توسط مدوسا در 9 PM | | لینک به این مطلب
دوشنبه هفتم خرداد 1386
کوری

با اجازه شما آقای ساراماگو...عنوان کتابتون رو دزدیم..هرچند کوری من از جنس کوری شما نیست....

نمیدونم با ندیدن یه چشمم چقدر سیاه خواهم دید ولی کوری من...نه...سفید نیست.

خب...تو دسته کورها تحمل آسونتره ولی....کوری من...نه...مسری هم نیست.

یک چشمم برای همیشه میره (؟)ولی ....کوری من...نه...برگشت پذیر هم نیست.

آخ...میدونی آقای ساراماگو...من دارم از ترس میمیرم.این مرض خیلی چیزا رو ازم گرفت.ولی...این چی بود؟ کی نمیدونست که من چقدر میترسیدم....دوبینی و تاری و اینها رو تحمل میکردم ولی...آخه اینجوری؟ کامل؟ تا کی وقت دارم؟  میدونی چقدر کتاب نخونده دارم..مثل همین بینایی خودتون. اوووه....میدونی دلم چقدر میخواد خط خطی های مسخره ام رو ادامه بدم و دلم و خوش کنم که دارم نقاشی میکشم؟ وااای چقدر فیلم....درسم رو که خب میدونستم تموم نمیشه. یا هزااااااار تا چیز دیگه که دوست دارم زیباییشون رو با نگاهم ببلعم...میدونی؟ فکر نکنم بفهمی

دلم به دوتا چیز خوشه...اول اینکه چشم راستم خوبه هنوز و  دوم اینکه در ظاهر معلوم نیست."میم و خانواده ام اینو میگن: اصلا معلوم نیست. ولی ...راست میگن؟؟؟خودم که نمیفهمم جلوی آیینه خب بیحرکت وایستم چیزی معلوم نمیشه. مثل اون زنه تو داستان کوندرا که از چروکهای موقع خنده اش بیخبر بود چون همیشه صورت بیحرکتش رو  جلوی آیینه میدید. جهالت رو خوندی دیگه آقای ساراماگو؟ ژوزف صدات کنم؟ سختمه...میشه بهت بگم آقای ژوزف؟  مرسی.میدونی آقای ژوزف؟ دیشب خواب خودکشی دیدم ولی توی خواب هم همین ترسو بودم...فقط جرات میکردم شستم رو ببرم با تیغ.

یه دیور تازه خریده بودم ولی شد عینک کوریم...زده به سرم آقای ژوزف...چله نشین چشمم شدم...یهو میزنم زیر گریه. با دیدن یه صحنه یا شنیدن یه حرف ساده...یا یادآوری یه صحنه فیلم...آخ. میترسم...خیلی. نه...نمیفهمی الکی نگو

نوشته شده توسط مدوسا در 10 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه یکم خرداد 1386
از دوست ندیده ام
گاهی نمیدونی چه جوری باید تشکر کنی... چند تا اسمایل گل و بوس میتونه نشون بده که چقدر خوشحال شدی و چه قدر متشکری؟ فکر میکنی بشه اصلا؟؟؟؟

 از وبلاگ یک استعداد درک نشده : به مدوسای گلم قول داده بودم یک کاریکاتور شاد و خنده دار پیشکشش کنم...خیلی گشتم و این یکی را پیدا کردم! همین هم برمیگرده به چندین سال پیش که هنوز کامپیوتر را کشف نکرده بودم!! حداقل ظاهرش که شاد است! !  تقدیمش میکنم به تو که همیشه باید بخندی ....

نوشته شده توسط مدوسا در 9 PM | | لینک به این مطلب