تبليغاتX
مدوسا
دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386
High ...Low

دلم میخواد یه پست جدید بذارم ولی ذهنم خالیه. اصلا نمیتونم به موضوعی فکر کنم و رو چیزی تمرکز کنم.اووووف .از اون روزاست ها. حتی دلم گریه هم نمیخواد.

نمیدونم همشو میشه بندازم تقصیر این لعنتی و داروهاش؟ یه روز از بس خوشحالم که دوست دارم بپرم ک..ون دنیا رو هم پاره کنم یه روز هم بس که مودم پایینه حتی فکر کردن هم برام سخت میشه.

 

نوشته شده توسط مدوسا در 11 AM | | لینک به این مطلب
دوشنبه پانزدهم مرداد 1386
"I Have a Dream"

 قسمتهایی از معروفترین  سخنرانی مارتین لوتر کینگ : من یک رویا دارم

Martin Luther King at the March on Washington for Jobs and Freedom (August 28, 1963)

 
Let us not wallow in the valley of despair. I say to you today my
friends - so even though we face the difficulties of today and tomorrow, I
still have a dream.
I have a dream that one day this nation will rise up and live out the
true meaning of its creed: "We hold these truths to be self-evident, that all
men are created equal."
I have a dream today. 

I have a dream that one day every valley shall be exalted, and every
hill and mountain shall be made low, the rough places will be made plain,
and the crooked places will be made straight, and the glory of the Lord
shall be revealed and all flesh shall see it together.

This is our hope. This is the faith that I go back to the South with.
With this faith we will be able to hew out of the mountain of despair a
stone of hope. With this faith we will be able to transform the jangling
discords of our nation into a beautiful symphony of brotherhood. With this
faith we will be able to work together, to pray together, to struggle
together, to go to jail together, to stand up for freedom together, knowing
that we will be free one day.

This will be the day, this will be the day when all of God's children will
be able to sing with new meaning "My country 'tis of thee, sweet land of
liberty, of thee I sing. Land where my father's died, land of the Pilgrim's
pride, from every mountainside, let freedom ring!" 


Let freedom ring. And when this happens, and when we allow
freedom ring - when we let it ring from every village and every hamlet,
from every state and every city, we will be able to speed up that day when
all of God's children - black men and white men, Jews and Gentiles,
Protestants and Catholics - will be able to join hands and sing in the words
of the old Negro spiritual: "Free at last! Free at last! Thank God Almighty,
we are free at last 


نوشته شده توسط مدوسا در 2 PM | | لینک به این مطلب
شنبه سیزدهم مرداد 1386
Freinds...persian style

سحرانگشتشو رو میکنه تو فاصله دستبند من با دستم و شروع میکنه به بازی :دیروز آخه نمیدونی چی شد...اه مدوسا، باز من نبودم تو رفتی یه دستبند مسخره خریدی؟...دیروز سر گراند راند رفتن بالا سر مریض من..

مرجان -مریم دارن از دور میان. دوتا دوستی که از ترم یک همیشه با هم دیدیمشون.

سحر: واااای نه تا اومدیم حرف بزنیم ...نه!!! جان من نیاین اینور...نه...اومدن! اه..سلام خوبین؟

میشینن کنار ما و مریم شروع میکنه یه کپه جزوه رو تو دو دسته سورت کردن.

مرجان : خیلی وقته تو رو ندیدیم سحر...خوبی تو؟میدونی چیه؟ دیروز داشتم به مدوسا میگفتم که شما دوتا اینقدر که با هم گشتین شدین  سحر-مدوسا ! اصلا نمیشد شما رو جدا تصور کرد. من که همیشه اسمهاتونو برعکس میگم..حتی حالا که با هم نیستین

سحر :البته الان هم برعکس گفتی...دیروز اینا رو به من گفتی...این مدوساست من سحرم! آره همه برعکس میگن

مدوسا : جالبه آخه تو و مرجان هم اینجوری هستین. مریم-مرجان

مریم بازوی مرجان رو سفت میگیره و میکشه سمت خودش : دوست جون خودمه آخه

اشتباه دیدم یا اینکه واقعا مرجان پشت چشم نازک کرد؟

مرجان : ببین مرجان یه کاری میکنی؟ میری کیسه سفیده رو از ماشین من بیاری؟

مریم یه دسته جزوه رو میگیره طرف مرجان : بیا جیگرم...مال تو رو هم درست کردم.

بعد تند میپره. و این دفعه دیگه مطمئنم اشتباه ندیدم :مرجان واقعا پشت چشم نازک میکنه پشت سر مریم و لباش رو جوری جمع میکنه انگار که بخواد بگه : اییییییییش

نگاه سحر میکنم.باز با بند کفشش درگیره و ندیده این صحنه رو.

مرجان: خوب شد رفت این...

سحر مثل برق گرفته ها میپره: مریم رو میگی؟؟؟

مرجان: آره...ببینین من ۴شنبه تولد میخوام بگیرم تو یه کافی شاپ.شما هم دعوتین...حالا مسیج میدم آدرس میدم.به این مریم چیزی نگین. ببین کیا دعوتن...

دهان من جای بیشتری واسه باز شدن نداره و ابروهای سحر هم جائی واسه بالا رفتن

سحر- فکر نکنم بتونیم بیایم

نگاه سحر میکنم .کسی که نشناستش از اون چشمای تیله ای و لبهای بهم بسته چیزی نمیتونه بخونه.

سحر: من اونروز درگیرم...مدوسا رو نمیدونم

بازوی سحر رو میگیرم و میکشمش سمت خودم : منم که بدون دوست جون خودم جایی نمیرم

سحر بی تفاوت به حضور مرجان روشو میکنه طرف من : دیروز رو میگفتم...مریضه حالامیدونی چش بود؟

مرجان : اممم ...پس خدافظ

بیتفاوت جواشو میدیم. سحر داره تند تند حرف میزنه، یه لحظه حرفاشو قطع میکنه: بوسم میکنی

مدوس:آره دیوونه جونم...بوسش هم میکنم

 

نوشته شده توسط مدوسا در 6 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه نهم مرداد 1386
روی شیروانی داغ غ غ غ

انگار دست چپم تو ذغال داغ فرو کرده باشن!!! بدجور بیقرار میشم این مواقع. اصلا نمیتونم بشینم یا بخوابم. همینجوری دارم راه میرم و اشک میریزم.هیشکی هم نیست که پنجول بکشم بهش که دستم نه ولی دلم یکم خنک شه(بهم بگو بدجنس).

داغه

 اینو همینجوری نوشتم که یکم سبک شم..پس نظرات رو میبندم با اجازت

نوشته شده توسط مدوسا در 5 PM | لینک به این مطلب
دوشنبه هشتم مرداد 1386
آدم اینجا تنهاست

همین...آدم اینجا تنهاست

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

این امکان جدید بلاگفا برای فرستادن پیغام خصوصی خیلی مسخره است. آی دی من هست. هر کی کاری داره خصوصی میتونه اونجا بزنه. برای پست قبلی که ۳تا از دوستان اینکار رو کردن نه...ولی از پست بعدی پیغام های خصوصی رو تایید میکنم. پس لطفا از این امکان استفاده نکنین. مرسی از همه شما

نوشته شده توسط مدوسا در 11 AM | | لینک به این مطلب
شنبه ششم مرداد 1386
داری گوش میکنی بابایی؟
میدونی قشنگ ترین خاطره هایی که ازت دارم چیه  ؟

۴-۵ سالم بیشتر نبود...بهار هر وقت عصر داشتی میومدی خونه،سر راهت یه رز صورتی واسه من میچیدی. یادته وقتی تو گوشم میگفتی :" فقط واسه تو چیدمش" ذوق مرگ میشدم . نمیدونم چقدر از زندگیت فهمیدی...اوج جوونیت جنگ شد و ۴تا بچه رو روی کولت و با دندونات کشیدی...بعدشم قحطی و فکر  بچه هایی که به سرعت لوبیای جک دارن بزرگ میشن. هر شب کمتر میدیدمت.فکر کنم همون موقع بود که زندگی کردن رو فراموش کردی و همه خواستت شد زندگی کردن ما .ولی چطوری بود که همیشه وقت داشتی و حوصله؟ که موهای منو بو کنی و بگی "خوشبوترین عطره"....که واسه درس علوم مدرسه برام ترازو بسازی؟ که هر۵ شنبه منو ببری انقلاب و کتاب بخری؟ که ازم سوالات کوچیک انگلیسی کنی؟ که صندلیت رو بیاری کنار ساز منو و بگی "انگشتات اکسپرت تر از هفته پیش شدن"(به اندازه تشویق ۱۰هزار تا آدم واسم ارزش داشت...میدونی؟)

میدونی چقدر دوست داشتنی میشی وقتهایی که یکم مست میکنی؟ یا وقتهایی که دوتایی تو خونه بودیم و پرستیژ همیشگیت رو فراموش میکردی و چونه ات رو تکیه میدادی به پشتی صندلی و ساز زدن منو گوش میکردی. یا رازهایی که در گوش من میگفتی(فقط برای من؟) : "تو باهوش ترین بچه منی"

عاشق فیچر صورتتم که همه ناخودآگاه بهت احترام میذارن.حرفهای همیشه بجا. راه رفتنت با کمر همیشه صاف.وقتهایی که فکر کردن به آینده و ناتوانی مستاصلم میکنه فرار میکنم ازت .چون تحمل ندارم ببینم بعد شنیدن حرفهای من کمرت خم شده و داری میری از اتاق بیرون.

میدونی حتی  فکر کردن به تو چشمم رو پر اشک میکنه. موهامو که بوس میکنی همه وجودم داغ میشه. دوستت دارم. بُت من ... قبل من نمیر.

-----------------------------------------------------------------------------------------

دو تا دوست خیلی گلم که واسم شماره هاشون رو دادن...زن زمانه و سارای عزیز. نمیدونم چرا.. ولی هنوز ترس از ارتباط دادن دنیای مجازی و واقعی دست از سرم بر نداشته. میدونین کارتون چقدر برام ارزش داشت؟ میبوسمتون.

 

نوشته شده توسط مدوسا در 10 AM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه سوم مرداد 1386
گرمه چقدر

بدنم داغ داغه . حتی یه تیکه لباس رو هم نمیتونم تحمل کنم.

مدوس: الو...الان تو خونه خوشگلت بیدار شدم ولی خودت نیستی بازم

- از بد شانسی تو کشیکم. میام دیگه ...تو که از دیشب تحمل کردی....۲ساعت هم وایستا خواهر کوچولوی خودم. گر گرفتگیت بهتره؟حوصله ات سر نرفته؟

حتی گردنبند هم برام سنگین و داغه. دستم خشک شده و به زور میتونم باز کنم قفلشو.

-تمام بدنم پر از اروژن خارشه!! میدونی؟خوبی این شهر کرایه های پایینشه. میخوام برم کل شهر رو بگردم.

- بدیشم اینه که خیلی دختر میدزدن اینجا...بپا.ببین منو پیج میکنن. ناهار رو با همیم. فعلا

شیشه آب کنار دستم تا نیم ساعت پیش پر از آب بود. ۱لیتر در نیم ساعت ولی هنوز بدنم داغه. داغی میاد پشت چشمم و نصف اون یه لیتر آب رو میریزه رو صورتم. دستمال کاغذی چهارم رو هم که مچاله میکنم نگام میوفته به پنجره خونه اش...پرده نیمه بازه و روبرو یه ساختمون درحال ساخت و یه داربست. تندی با دستمام سینه هام رو میپوشونم و میرم تو اتاق.فقط امیدوارم عمله های اینجا هم مثل بقیه آدمهای این شهر تنبل باشن و تا الان که ۹ صبحه شروع به کار نکرده باشن.

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

یه وقتی به هر کس که میرسیدم ...حتی تو اوج خنده تو دلم میگفتم : یاد من باشد تنها هستم. نمیدونم چرا چند وقت یادم رفت این کار رو بکنم. از آدما خسته ام. از خودم خسته ام. از بدنم که همیشه ساز مخالف میزنه. از دلم که احمقه. از ذهنم که بدبینه. حوصله هیچ کس رو ندارم. شاید این چند روز سفر یکم حالم رو بهتر کنه. راستی کسی نمیخواد از اینجا براش فال حافظ بگیرم؟

نوشته شده توسط مدوسا در 9 AM | | لینک به این مطلب