کلاس بعدازظهر تازه تموم شده و سعی میکنم به توصیه فیزیوتراپیست یه مسیری رو پیاده برم.زنگ میزنم به میم و کلی غرمیزنم از ساعت طولانی کلاس و کمر درد و پا دردم. ولی انگار این غر زدنها کافی نیست. دارم پیاده میرم و زیر لب غز میزنم : واااای آخه یه پیاده رو هم نمیتونین سنگفرش کنین...باز که پله است اینجا...نگا نگاااا این جوبها همیییییشه پر آشغاله....پییف آخه سطل مکانیزه گذاشتین نمیتونستین کیسه هم براش درست کنین اینقدر بو نگیرن...
میرسم به یه سطل مکانیزه.یه لحظه درش یکم باز میشه و یه چیزی مثل کله یه گربه میاد بیرون و دوباره در بسته میشه و صدای مشت و لگد از تو سطل میاد...نزدیکتر که میرم در سطل دوباره باز میشه
مدوسا : اون تو چیکار میکنی؟؟؟؟
کله یه پسر بچه از لای در سطل ظاهر میشه. زور میزنه که در رو پرت کنه بالا ولی نمیتونه. با ایش و اووش دست میبرم و کمک میکنم در رو بیشتر باز کنه ولی داد خودم از درد دستم میره هوا .خوشبختانه زود وزن در میافته اینور و کامل باز میشه.
پسرک فرز خودش رو میکشه از سطل بالا و پاهاشو تقریبا ۱۸۰ درجه میذاره دو طرف عرض سطل. زیر نور تیر چراغ برق تازه میتونم ببینمش... یه پسر بچه کولی ۹-۸ ساله. یه موبایل پلاستیکی صورتی شکسته از گردنش آویزونه . و از دیدن تعجب من داره کیف میکنه و میخنده. سعی میکنه چند ثانیه دیگه هم هنر نماییش رو ادامه بده و همونجور ۱۸۰ میمونه و بعد فرزی میپره پایین.
مدوسا(با خنده) : اونجا چیکار میکردی پسر؟ چرا رفتی اونتو؟
پسرک(با خنده) : من نرفتم یه آقائه دست و پامو گرفت انداختم اونتو
دست میکشه رو کله تقریبا کچلش و عین باد میدوئه اونور خیابون. دوباره راه میافتم و زیر لب میخندم . کم کم خنده ام میره و غرغر کردن رو شروع میکنم: حالا برم اونجا مگه ماشین هست...آخ پام...چرا این پیاده رو باید اینقدر کم نور باشه؟ و....
۷سال پیش اولین کتاب کوندرا رو تازه تموم کردم.تندی میرم برای خرید یکی دیگه از کتابهاش. از کنار قفسه کتابهای کودک که رد میشم هوس میکنم یه کتاب برای "کوچولوی خونه" هم بردارم. با وسواس شروع میکنم به ورق زدن کتابهای کودک. نظرم جلب میشه به یه کتاب "هری پاتر و سنگ جادو" . اسمش رو کجا شنیدم؟ آها توی روزنامه یه چیزی خوندم درباره اش. صفحه اول رو باز میکنم...همینجور که دارم میرم طرف صندوق تا صفحه ۳ هم میخونم. تندی پول رو میدم و میشینم تو ماشین. کتاب رو باز برعکس میذارم رو صندلی کنار. پشت چراغ قرمز هم یه دستی کتاب و برمیدارم و میخونم. میرسم خونه. کتاب رو به "کوچولو" نشون نمیدم. لباس درآورده نیاورده میخوابم رو تخت و به عادت همیشه اونجا شروع میکنم به خوندن.
-------------------------------------------------------------------------------------------------
۵ سال پیش ورد زبون" کوچولوی خونه" شده هری پاتر : هری اینکارو کرد...هری پاتر موقع کوویدیچ..
بابایی کوچولو رو صدا میکنه : بیا بریم میوه بخریم...تو راه برام تعریف کن این هری پاتر چی هست.
وقتی برمیگیردن بابایی میشینه رو مبل و با صدایی نیمه عصبانی-نیمه متعجب میگه : این بچه میگه اونا جادوگرن و "ما" مشنگ!!!
------------------------------------------------------------------------------------------------
تو خونه تنهام و دارم تلفنی با "میم" حرف میزنم. حرف میرسه به هری پاتر و من که پایین نمیام از حرفم : اسنیپ خائن نیست. میم داره تند تند حرف میزنه و یهو میگه : لرد ولدمورت . نگاه میفته به پنجره باز و هوای تاریک بیرون و پرده که با باد تکون میخوره. تو دلم میگم: چرا نگفتی اسمشو نبر ؟چرا اسمشو گفتی؟؟؟
میم وسط حرفهاش یهو ساکت میشه و خودش میگه : چرا اسمشو گفتم؟؟...خودم ترسیدم!
--------------------------------------------------------------------------------------------
آخی هری رو خوندم. حیف تموم شد. کاش حداقل چندتا فن فیکشن خوب ازش دربیاد. راستی شماهایی که مثل من ترجمه اینترنتیشو خوندین...فکر کنم از نظر اخلاقی بهتره ترجمه خانم اسلامیه رو هم بگیریم.
-----------------------------------------------------------------------------------------------
پس لرزه پست پیش : ۱- "میم" پست رو جلوم میخونه و غش میکنه از خنده
مدوسا : چییییییییییییییه؟؟؟ به چی میخندی؟ اه بگو دیگه گازت میگیرم ها!
میم : میخواستم واست کامنت بذارم وقتی که حالت خوبه کون دنیا رو پاره میکنی ، وقتی بده کون منو!!
۲- مرسی از همه کسایی که تبریک گفتن بهم روز پزشک رو .امیدوارم بتونم تموم کنم پزشکی رو. مرسی از همه کسایی که بهم لطف دارن و میخونن منو. اگر هی نمیام تو کامنتها چیزی بنویسم بخاطر اینه که نمیخوام خاله بازی بشه.



