mim: 13 roz ):
پست شده توسط میم...
میپرسی چرا نمیام زیاد اینجا...چون نمیخوام غمنامه بنویسم. این دفع سوم یا چهارمه که چنین پستی میذارم. نمیخوام حال کسی دیگه رو هم بگیزم...هرچند آخرشم برای تو یه شونه بالا انداختن و رد شدنه. به هرحال...قرار خودم با خودم این بود که داستانهای کوتاه با الهام از اتفاقات روزانه ام بنویسم ولی با ته مایه طنز. ببخشید ...آخه دلم داشت میترکید. فراموش کن
۵ نفری رو پله های دانشگاه نشستیم.
مهشید :اه...این سلف هم بسته است. ملت میخوان روزه باشن به من چه؟ به قول مدوسا چرا ما باید ان پی او* بشیم؟
دنیا یه دی وی دی میگیره طرف مهشید : بیا مهشید جوون. مرسی
چشمهای سیاه مهشید برق میزنه : دیدی...با حال بود نه...همش خون میپاشید رو در و دیوار
دنیا شونه هاشو میاره بالا کنار گوشش : با حال؟ هنوز صدای اره تو گوشمه...وووی...تازه کامل نتونستم ببینم. نه واای دیگه نه...تحمل ندارم کامل ببینم.نه..ببین نمیخوام دیگه... والا تعارف نمیکنم
مهشید دی وی دی رو میگره طرف سحر : پس بیا تو ببر ببین
سحر: نه قربونت. من همون رینگ رو دیدم بسه برام. از اون موقع با وسایل الکتریکی مشکل پیدا کردم.همش فکر میکنم الان اون دختره ساداکو از تلویزیون میاد بیرون.
مریم: راس میگه...منم کینه رو تو سینما فرهنگ دیدم.فکر کن سانس نصفه شب. فرداش اومدم برم پارکینگ، یه بچه تو حیاط وایستاده بود نگام میکرد، ترسیدم...برگشتم بالا. نخندین...ترسیدم خُب .
مهشید : پس بیا مدوسا...تو ببرش. یادمه تو hanibal rising رو دیدی خوشت اومد.
سحر : نه قربونت ...به این نده ، این افکار suicidal زیاد داره. یهو تصمیم میگیره با اره خودکشی کنه. بعد هیشکی نمیاد جمعش کنه!
* npo : وضعیت ناشتا ست. وقتی مریض اجازه تغذیه خوراکی نداره
---------------------------------------------------------------------------------------------
من یه پدرخوانده مجازی داشتم به اسم آقای armin . خیلی وقته تو کامنتها دنبال اسمشون میگردم...کجایین؟ خیلی مخلصیم ها...



