تبليغاتX
مدوسا
چهارشنبه هجدهم مهر 1386
sms
Medusa: chand roze nadidamet

mim: 13 roz ):

پست شده توسط میم...

نوشته شده توسط مدوسا در 5 PM | | لینک به این مطلب
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386
Dances with Wolves
نمی دونم بگم شبیه چیه...شاید سگ باسکرویل داستانهای شرلوک هلمز که بچگی ازش میترسیدم. خاکستری،بزرگ، با چشمهایی زرد. نه شایدم دقیقاً اینجوری نیست...تا حالا کامل ندیدمش....فقط میدونم همیشه هست. وقتی میخوابم آویزون میشه رو پشتم و سنگینیشو می اندازه رو کمرم و پنجه هاشو میکشه رو پوستم...جوری که تحمل لباس رو ندارم.فقط با دستام خیال نی نی کوچولومو میپوشونم که سالم بمونه.وقتی دارم تو حیاط بیمارستان راه میرم صدای پنجه هاش رو پشت سرم میشنوم که مثل سایه میدوئه دنبال بقیه چیزی که ازم مونده.گاهی نصف شب قبل از اینکه از درد دستم داد بزنم یا با گریه بپرم از خواب یه لحظه، خیلی محو میبینمش.   نمیتونم بگم دقیقا چه جوریه...فقط دندوناش...خیلی سفته ،خیلی بیشتر از تحمل من. پوست و گوشت رو رد میکنه و فرو میره تا استخونم. ول نمیکنه...ول نمیکنه...ول نمیکنه. ۳ روزه هار شده...هار...هار...هار . دندوناش تو گردنمه و چنان با حرص فشار میده که چشمام چپ میشه از درد. زانوم رو با چی داره فشار میده که داره میترکه...کمرم؟...دستم رو چی؟ واااااای من نمیتونم دیگه. یکی بفهمه: نمیتونم دیگه. هیچوقت اینقدر نخواستم که بمیرم. یه چیزی میخوام که ساکتش کنه...هرچی.... حالم بین افتضاح، خیلی بد و بد چرخ میخوره. تازه بدتر از همه انگار دارم سرما هم میخورم ....اگه تب بگیره...میدونی که گرما چه میکنه با من. دوست دارم داد بزنم...فکرم همش میره طرف کنار موج شکن اون شهر ساحلی...یه خلیج کوچولو و خیلی عمیق...آب سیاه...ته آب سیاه...خوابیدن ته اون آب سیاه...تموم شدن درد ته اون آب سیاه.  

میپرسی چرا نمیام زیاد اینجا...چون نمیخوام غمنامه بنویسم. این دفع سوم یا چهارمه که چنین پستی میذارم. نمیخوام حال کسی دیگه رو هم بگیزم...هرچند آخرشم برای تو یه شونه بالا انداختن و رد شدنه. به هرحال...قرار خودم با خودم این بود که داستانهای کوتاه با الهام از اتفاقات روزانه ام بنویسم ولی با ته مایه طنز. ببخشید ...آخه دلم داشت میترکید.  فراموش کن

 

نوشته شده توسط مدوسا در 7 PM | | لینک به این مطلب
یکشنبه یکم مهر 1386
سی و نه پله

۵ نفری رو پله های دانشگاه نشستیم.

مهشید :اه...این سلف هم بسته است. ملت میخوان روزه باشن به من چه؟ به قول مدوسا چرا ما باید ان پی او* بشیم؟

دنیا یه دی وی دی میگیره طرف مهشید : بیا مهشید جوون. مرسی

چشمهای سیاه مهشید برق میزنه : دیدی...با حال بود نه...همش خون میپاشید رو در و دیوار

دنیا شونه هاشو میاره بالا کنار گوشش : با حال؟ هنوز صدای اره تو گوشمه...وووی...تازه کامل نتونستم ببینم. نه واای دیگه نه...تحمل ندارم کامل ببینم.نه..ببین نمیخوام دیگه... والا تعارف نمیکنم

مهشید دی وی دی رو میگره طرف سحر : پس بیا تو ببر ببین

سحر: نه قربونت. من همون رینگ رو دیدم بسه برام. از اون موقع با وسایل الکتریکی مشکل پیدا کردم.همش فکر میکنم الان اون دختره ساداکو از تلویزیون میاد بیرون.

مریم: راس میگه...منم کینه رو تو سینما فرهنگ دیدم.فکر کن سانس نصفه شب. فرداش اومدم برم پارکینگ، یه بچه تو حیاط وایستاده بود نگام میکرد، ترسیدم...برگشتم بالا. نخندین...ترسیدم خُب .

مهشید : پس بیا مدوسا...تو ببرش. یادمه تو hanibal rising رو دیدی خوشت اومد.

سحر : نه قربونت ...به این نده ، این افکار suicidal زیاد داره. یهو تصمیم میگیره با اره خودکشی کنه. بعد هیشکی نمیاد جمعش کنه!

* npo  : وضعیت ناشتا ست. وقتی مریض اجازه تغذیه خوراکی نداره   

---------------------------------------------------------------------------------------------

من یه پدرخوانده مجازی داشتم به اسم آقای armin . خیلی وقته تو کامنتها دنبال اسمشون میگردم...کجایین؟ خیلی مخلصیم ها...

نوشته شده توسط مدوسا در 12 PM | | لینک به این مطلب