آخه میم...میم مینویی....بچه جون...baby mim ....دوست جون... Honey pie ... یار...تونستی؟ چقدر بغض دارم
-----------------------
تو این مدت که حالم خوب بود چند تا ایده خوب برای پستهای جدید به ذهنم رسید ولی الان با این حال خراب روحی و جسمیم نمیتونم تمرکز کنم...پای چپم کامل بیحسه...خیلی بدتر از درده....دارم نا امیدت میکنم آره؟ چند وقته رسما دارم اراجیف تحویلت میدم تو این وبلاگ ها....ببین راستی راجع به موضوع این پست...دلم نمیخواد بیشتر توضیح بدم...آخ...ولش کن...ببینم کی میتونم خودم رو جمع کنم و برگردم(میتونم؟)
روزهای خیلی خوبی دارم. بعد از آخرین باری که حال جسمیم بد بود و حال روحیم افتضاااااح...الان روزهای خوبی دارم. میام بازم ولی فعلا کلی کار عقب افتاده دارم که میخوام این چند روز بذارم پشتش و همه رو تموم کنم. برام آرزو کنین روزای خوبم طولانی تر بشه...من یه دیش گنده واسه جذب انرژی + دارم!!!! بوس برای همه...به همتون سر میزنم
درِ پاویون رزیدنتها رو میزنم. در رو یک باز میکنم و سرمو میبرم داخل.
خانم دکتر "پرند" و یه خانم دکتر دیگه پشت به نشستن. دست "پرند" پشت اونیکیه و یه جعبه دستمال کاغذی جلوشون رو میزه و واضحه که اونیکی داره گریه میکنه. صورتش رو نمیتونم ببینم."پرند" برمیگرده طرف در و نگاه پرسشگر و کمی عصبانی به من میکنه .هُل میکنم
مدوسا(با من و من) :خانم دکتر فرمودین آزمایشها که اومد بیارم پیشتون...تو اتاق پزشکان نبودین...ببخشید اومدم اینجا آخه...
اشاره میکنه که بیرون منتظر باش. دارم در رو میبندم که میبندم یه لحظه صورت اونیکی خانم دکتر رو میبینم که داره با دستمال کاغذی بینیش رو پاک میکنه. رزیدنت سال یک اطفاله. "پرند" میاد بیرون و در رو پشتش میبنده. برگه رو از دست من میگیره و بدون اینکه نگاهم کنه میگه:دیدن مرگ ادما سخته بخصوص اگه بچه باشه.
با من راه میوفته طرف بخش. برگه رو نگاه میکنه وچند تا سوال میکنه از آزمایشات دیروز مریض. یهو بیمقدمه با لحنی یکم تهدید آمیز میگه : چیزی رو که دیدی به کسی نگو خانم دکتر.
سر تکون میدم که "حتماً"
تو چشمام زل میزنه و بی حواس میپرسه: سونوگرفیش اومد؟
بی حواس سر تکون میدم که "نه"
-حتما داری فکر میکنی که پس کی آدم عادت میکنه، نه خانوم دکتر؟
سر تکون میدم که : "آره"
-هیچوقت...هیچوقت عادی نمیشه...جواب سونو که اومد خبرم کن.



