بهین بازومو میچسبه : مدوس...الان میگیرن منو با این آرایش!
مدوسا : آرایشت مگه چیه؟؟ خیلی هم معقول و به اندازه است! اصلا نگاهشون نکن راتو صاف برو
بهین : برو بابا خودتم با این پالتوی کوتاه اندیکاسون گزفتن داری...وووی
مدوسا : نگاه نکن طرفشون خله،الان صدات میکنن. نیستن؟ اه...آره ها سگهاشونو جمع کردن! آره فکر کنم رفتن توجیه بشن با یه برنامه مدون که بتونن درست تشخیص بدن جناب سردار با چی را*ست میکنن که ملت هی نرن لباس بخرن بمونه تو کمد.ولی واقعا سردار چه چشمهایی داره که میتونه از زیر یه لایه جین و یه چرم کلفت میتونه ببینه زیرشو
بهین: باید بگی چه ....داره که با دیدن همین اندک هم میتونه به جاذبه غلبه کنه!
مدوسا :تا کی باید تو مملکت خودمون بخاطر جنسیتمون بترسیم و تحقیر بشیم.تا کی باید تو مملکت خودمون مثل دزدا جرات نکنیم از خیابون و میدون رد بشیم. فکر میکنی کی برامون تعیین میکنن اندازه قدمهامون چقدر باید باشه؟ بلندی صدامون چقدر ؟ ...شاید سهمون از هوا هم چقدر...؟ نه بابا گریه چیه...باد خورد به صورتم
--------------------------------------------------------------------------------------------------
پخش چه چه تا سحر بی لقمه نان ،پست آخر تورج درباره محسن نامجو بهانه شد برای نوشتن مطلب زیر.
هر چی بیشتر میشندم بیشتر مجذوب میشدم. این ساختارشکنی، شعرهای قشنگ، فریاد اعتراض، تلفیقهای جسورانه و از همه قشنگتر :غیرقابل پیشبینی بودن اینکه بعد از این نت چی ممکنه بشنوی:یه فریاد یا یه زمزمه؟ گوش کردنش سخته واسه ما که عادت داریم به آهنگهای حداکثر با سه میزان که مدام تکرار میشن. ولی شاید وقتشه تا مثل هم نباشیم بهش فرصت بدیم "متفاوت" بخونه...چندین ساله مثل یه رمه همه عین فکر کردیم و چسبیدیم به عقاید و خرافات یکسانمون، هر کی هم که خواست متفاوت باشه مطرود خانگی کردیم . شاید وقتشه فرصت بدیم به چند تا گوسفند سیاه دوروبرمون که خودشونو از این باتلاق مشترک بیرون بکشن، متفاوت فکر کنن بخونن حرف بزنن. شاید تونستن چندتایی از ما رو هم بیرون بکشن....شاید بچه هامونو. هر چند برای ما ملت و رمه سخته، وقتی که یکی از پرکاربردترین ضرب المثلهامون اینه که: خواهی نشوی رسوا....همرنگ جماعت شو. حداقل سعی کنیم سلیقمونو از " خوشگلا باید برقصن و دبی دبی "بالاتر ببریم. اگر جرات پرت کردن خودمونو تو دریای موسیقی کلاسیک نداریم حداقل به همزبانی فرصت بدیم که واژه های امروزی زندگیمونو رو با جسارت وارد میکنه . در ضمن اصلا هم بد صدا نیست!
قراره بابا جواب MRI رو امروز بگیره و بیاره خونه. از صبح دارم از اضطراب و تصور بدترین حالات ممکن دیونه میشم. بالاخره بعدازظهر خوابم میبره. ساعت ۵ با صدای تی وی بیدار میشم. یه زنه، دقیقا تیپ معلم پرورشی ها (دخترها که دقیقاً میتونن حس کنن چی دارم میگم)، نشسته رو به دوربین و با یک لبخند حال بهم زن داره حرف میزنه. به نظر خانم اثر انگشتهای متفاوت انسانها مثل سندهای منگوله داری میمونه که خدا برای هر انسانی جدا طراحی کرده!
اراجیفش منو یاد یه موضوعی انداخت. پارسال همین موقع ها اتفاقی با یه پسری بنام (پ) آشنا شدم . جلسه اولی که باهاش رفتم بیرون نمیدونم چی شد که حرف "خدا" پیش اومد و من فهمیدم آقا برخلاف ظاهرش...اوووف بخون :
مدوسا : کی؟ خدا؟ کی هست؟
پ(با نگاه متعجب): آره خب..خدا. دختر لامذهب ندیده بودم تا حالا! نه حواسم هست به رانندگیم، نترس.دختر با اینهمه نشانه تو چطور خدا رو انکار میکنی؟؟؟ چه نشانه ای؟ خب...خب مثلاً...مثلاً
مدوسا : وایستا کمکت کنم ...مثلا این درخت؟؟
پ :نه نه....وایستا فکر کنم
مدوسا (با یه لبخند موذیانه):مثلا دماغ شما؟
پ(یه بشکن) : آفرین...همین
مدوسا (انفجار خنده) : یعنی دماغت نشانه ای از خداته؟
پ :نه منظورم مثلا اثر انگشته...هیچ دوتا انسانی رو تو دنیا نمیتونی پیدا کنی که اثر انگشتشون مثل هم باشه*
مدوسا (درحال جمع کردن خنده) : خطوط روی بدن هیچ دوتا گورخری هم مثل هم نیست.اینم نشانه خداته؟
پ :...اونم نشونه خداست
مدوسا ( خنده شدید ):ولی خطای روی بدن ببرها با هم فرق میکنه، اون نشانه خدا نیست پس؟ **
پ (یه نگاه به مدوسا که یعنی : این دیگه کیه )
بعد از چند دقیقه سکوت
مدوسا :ببین پسر...حرفهایی رو که معلم دینیها این همه سال کردن تو کله هامون رو نشخوار نکن....بهت برنخوره...ولی یکم خودت فکر کن... منم یه روزی اعتقاد داشتم...مگه میشه شرقی باشی و خدا رو تو وجودت تزریق نکرده باشن؟ ولی الان اگه ادعا داشتم دنبال دلایل بهتری میگشتم برای اثبات خدام. اثر انگشتها مثل هم نیست؟ خب که چی؟ یعنی خداتون با ۱۱۰ همکاری میکنه؟ چیده شدن تصادفی اسیدهای آمینه ست که باعث بوجود اومدن زنجیره های پروتئینی متفاوتی میشه، فقط همین.. بله، درسته، تصادف قابل تکراره...تو بیا واسه من ثابت کن ۲۰۰۰ سال پیش کسی اثر انگشت منو نداشته. فقط تصادفه... انقدر تعداد اسیدهای آمینه زیاده که چیده شدن اتفاقیشون میلیونها طرح متفاوت میده. اینقدر احتمال تکرار کمه که به عنوان یه مدرک قابل استناده.
پ :خب حالا بیا بریم آیس پک بخوریم . آخه دختری مثل تو چرا باید اون کله خوشگلشو با این فکرها خراب کنه
من: آه صمیمی نشو دستتم بنداز پایین از صورتم.گفتم اعتقاد ندارم ولی دیگه یه سری حداقلها رو دارم.آیس پک رو هم بیخیال شو.هه هه...نه قربونت...منو همین دوروبر پیاده کن...نه ببین اصرار نکن... همین جا لطفاً. نه راه نداره. مرسی...این در ماشینت گیر داره هااااااااااااااااا باز نمیشه چرا...وووی چه سرده بیرون...بیبن راستی...اگه خداتو دیدی بهش بگو حالا که وقت اضافی داره بهتره جای اینکه بره سر انگشت طراحی کنه کار اصلیشو درست انجام بده تا اینقدر معلول و بیمار و دردمند بیرون نفرسته از کارخونه اش!
-----------------------------
* شنیدین که چند وقت پیش بالاخره دوتا اثر انگشت مثل هم پیدا شد؟
** شاید هم مثل هم نباشه...چه بدونم!
----------------------------------------------------------------------------------------------------
پاره ای توضیحات اون پست :ببین...قبل گذروندن بخش اطفال بخاطر عشق زیادم به بچه (تصور حاملگی خودم و توهم خوابیدن نی نی تو تختم) فکر میکردم حتما میخوام اطفال بخونم. ولی...دیدن بچه ای که درد داره....سخته...ارتباط برقرار کردن باهاشونم خیلی سخته...حتی واسه منی که راحت تو جمع و بازی بچه کوچولوها وارد میشم!
خودم حالم داره بهم میخوره دیگه! امتحان دارم و زندگیم فقط شده بیمارستان خونه کتابخونه!
میام با یه پست و پاره ای توضیحات(!) درمورد پست پیش.
مدوسا : بذاز سرمو بذازم رو سینه ات...وای میم...فکر کن...میرم بخش اطفال...کلی نی نی خوشگل میبینم....کلی شازده کوچولو...کلی فرشته خانم.بعد میرم متخصص اطفال میشم.میدونی فکر کنم ماه اول نه، ماه دوم هم شاید بتونم مقاومت کنم ولی دیگه ماه سوم...
میم: اه! نه مریضی نمیگیری از بچه ها...چقدر میترسی تو
مدوسا: مریضی چیه؟! میگم خیلی خیلی خیلی مقاومت کنم دیگه ماه سوم نمیتونم خودمو کنترل کنم یه نی نی میدزدم!...چیزی پرید تو گلوت؟چرا میلرزی...اه...داری میخندی بهم؟ بدجنس گازت میگیرم
--------------------------------------------------------------------------
اوایل بخش اطفال:
مدوسا : وای آذین من عاشق این اتاق نوزادانم.وای اینو چه نازه...اینکی رو دخملهء تپل....اینیکی نگاهش خیلی عمیق،متفکره بچه! واااااااای ۲ تا دیگه آورد...وای بازم آورد....وای من داره هیجانم میزنه چقدر نی نی..
آذین: اینا همه امروز بدنیا اومدن؟؟ نگاه کن، اینقدر زیادن که ۲تا ۲تا میذارتشون تو انکوباتور!
مدوسا: ببین آذین، این خانم پرستاره اینقدر سرش شلوغه که فکر کنم ندونه چندتا نی نی آورده.اگه یکیشو برداریم فکر نکنم بفهمه!!
----------------------------------------------------------------------------------------
اواسط بخش:
سارا : اه مدوسا چرا روپوشت خیسه؟
مدوسا: خیس چیه بابا....من اینجا یه روپوش اضافه داشتم،کجاست این...بابا نی نی رو بغل کردم ،مثل اینکه هیشکی ...اه چسبیده به تنم این روپوش....هیشکی انگار تا حالا آروغشو نگرفته بود، هرچی خورده بود تو این ۳ماه عمرش بالا آورد رو من
-------------------------------------------------------------------------------------
اواخر بخش:
مدوسا (به مامان مجید): مجید چند سالشه؟ ۲سال....بچه چندمتونه؟ سزارین شد؟ (رو به مجید)آخی چی میگی خاله؟
مامان مجید: الهی بمیرم ...از شما خوشش نمیاد میگه بلو یعنی برو
مدوسا: !!!!...آها...خب...وای نکن خاله...خیس شدم
مامان مجید:ماما نکن...لیوان رو چرا پرت کردی طرف خاله دیگه لیوان یه بار مصرف نداریم که....از کجا میتونم لیوان بردارم؟ مامان جان، نه! پرت نکن ماشینتو طرف خاله، عموت واست خریده.نه تفنگت گرونه پرتش نکن طرف خاله میشکنه....وای ببخشید این موبایله زنگ میخوره
مدوسا: خواهش...خب مجید جان خاله بیا تا ماما برمیگرده من معاینه ات کنم...بذار پیرنتو بزنم بالا پسر خوب...آخ خاله ماشالا چه دست سنگینی داری دماغم له شد! بذار صدای قلبتو بشنوم...وای باشه جیغ نکش، نمیخواد. وایستا گلوتو ببینم با چوب بستنی...این نور چراغ قوه رو ببین خاله...دهنتو باز کن...آفرین....دندوناتو نشونم میدی؟ آفرین خاله، حالا باز کن....آها...آفرین...اه !چرا آبسلانگ رو گاز گرفتی...نه باز کن خاله...باز کن دیگه...(با صدای آروم و دندونای بهم فشرده)تخم جن باز کن دهنتو...چرا مثل بولداگ گازش گرفتی...میزنم پس کله ات صدای....بده به من ن ن ن الان استاد میاد....(تغیر لحن به حالت قبل) آها ماما اومد...مامانش...بگو باز کنه دهنشو من گلوشو ببینم.ها...لج کنه نمیذازه؟ خب باید چیکار کنم ؟ بله گفتین از من خوشش نمیاد...حالا باید چیکار کنم خوشش بیاد؟ آها...هیچی!
-------------------------------------------------------------------------------------
آخر بخش:
مدوسا: ا.... میم... میدونی چیه؟.... دیگه مطمئنم نمیخوام تخصص اطفال بخونم...
الهه: مدوسا بیا بریم نی نی تخت منو ببین...عین سیب میمونه
مدوسا:واااااااااااای اینو...سلام نی نی...نه این آقا مهران مثل تربچه میمونه...وای وای چه نازی تو..چند ماهشه؟
الهه:۵ (سرشو میاره کنار گوش منو و با خودکارش یه اشاره کوچیک میکنه به تخت کناری)اونیکی نی نیه قلشه...مامانه همش پیش اونه...اصلا به مهران نگاه هم نمیکنه
مهران اینقدر ظریف و سفید و کوچولوئه که میترسم دست بزنم بهش. با پشت انگشتام لپهای ناز میکنم. دستش میدوئه دنبال برق انگشترم و انگشتم رو چنگ میزنه. جرئتم زیاد میشه و پای کوچولوشو تو دستم میگیره.مثل پنبه میمونه...انگار یه کفی صورتی چسبونده باشن به کف پاش.
الهه رو میکنه به مادرشون: خانم چی شد مهران مریض شد؟
مامانه شیشه اونیکی قل رو گرفته دستش و تکون میده تا سرد بشه شیر :اونیکی(اشاره به مهران) رو که آوردم خونه محمد ازش گرفت. نه پیش خودمون نیست...اونیکی رو بدنیا که اومد از بیمارستان دادم یه پیرزنه فامیلمون نگه داره. بگردم محمدم چه ضعیف شده
الهه یه نگاه به من میکنه که : دیدی گفتم
نگاه مهران میکنم.واضحا ۵/۱ ماهی از محمد کوچیکتره.خیلی هم لاغرتر. مثل اینکه عادت کرده با خودش مشغول باشه و گریه نکنه. با من داره بازی میکنه و لحظه ای که دلش درد میگیره یه لحظه ناله کوتاهی میکنه .
صدای الهه میره بالا :خانم ...من دکتر مهرانم.چرا هرچی میپرسم مال محمد رو میگی؟ خب پیش خودت نیست دیگه وزن تولدشو که باید یادت باشه
عاشق رفلکس گرسپ م : انگشتای اشاره ام رو که لای دستش میذارم سفت میچسبه بهشون.
الهه میاد کنار من. صداش خیلی آرومه و لای قربون صدقه رفتنهای مامان محمد سخت شنیده میشه. شنیدن همینقدرش واسه گرفتن دلم بسه : صبح که اومدم بالا سر محمده نشسته بود...صورت مهران تو استفراغش غرق بود ولی سراغشم نرفته بود...دکتر" ش" اومد داد کشید سرش




