جوابLP میاد و تایید میکنه که ام اسه. پاهای بابائه میلرزه و دستای خودت هم. بابا ماشین رو میاره جلوی در کلینیک تا خیس نشی...کنارش تو ماشین میشینی و هنوز داری میلرزی. سرتو از شیشه میچرخونی تا مطمئن شی درست دیدی : یه پسره زیر بارون داره ۲تا توله سگ رو کنار خیابون میفروشه. چرا بابایی نگه داشت؟ میخواد سگ بخره؟ بابایی سرشو گذاشته رو فرمون و حالا همه بدنش میلرزه انگار که بخواد بگه ببخشید.چقدر دیدن گریه یه مرد میتونه آدم رو خراب کنه
ببودن یا نبودن؛بحث در اینست....
خراب...دم در اتاق معاونت دانشجویی وایستادی به انتظار جواب موافقت با مرخصی. ماما میاد بیرون و خودشو ولو میکنه رو یه صندلی : موافقت...نمیدونم..مرتیکه میگه الان انصراف بده بهتره تا وارد بخشهای بیمارستانی بشه و مجبور شه کنار بکشه. از زیر مقنعه چنگ میزنی به موهات و با گریه تکرار میکنی این آخرین لذتم بود...آخریش آخریش
آیا عقل را شایسته تر اینکه
مدام از منجنیق و تیر دوران جفا پیشه ستم بردن؟
لذت ... یه لحظه قبل از انفجار لذت پسش بزنی و بگی نمیخوام....ببخشید ولی الان نه . میم هم آروم بره کنار و فقط با پشت دستش نازت کنه انگار که یه چینی لعنتی شکستنی باشی. یا وقتی که تو اوجی بگی : حالا منو بکش حالا که دارم کیف میکنم...خودم جراتشو ندارم...تنهایی نمیتونم.که میم عصبانی بشینه کنارت و سیگارشو روشن کنه. تو هم زیر ملافه ها منتظر باشی تا داد و بیدادشو شروع کنه که : دیگه از این حرفا نزن. تو هم مثل یه جنین جمع بشی تو خودتو و انگشتاتو گاز بگیری که : حرفشو نزنم...فکرشو که میکنم.
بمردن...خواب رفتن-بس
جنین...تنها...هرچی بدونی مامانت دورته....هر چند لبای باباتو از روی شکم مامانت حس کنی...باز تنهایی.مچاله شده اینجا تنهایی...هر اتفاقی هم بیافته اینجا فقط خودتی.هوای مایع چنان دهنتو پر کرده که حتی نمیتونی داد بزنی. اگر مایع نبود داد میزدی؟...نه...این مادر و پدر رو پیر کردی ....حالا میخوای بکشیشون؟چرا اینجا حتی نمیشه فکر کرد؟
خواب رفتن ...یحتمل خواب هم دیدن
فکر چیزی که یه روز فکر بود مدتهاست که دیگه تصمیمه. فقط زمانش مهمه. یه کانت داون ابدی...یه ساعت قاطی کرده.چقدر تا آخرش مونده؟ بغل میم که هستی آخر ساعت یه عمر دیگه رو نشون میده. پیش بابایی ساعته کند میشه و جون میکنه تا یه ثانیه جلو بره. یه روز که تو کتابخونه ای یهو بفهمی امروز وقتشه. خط صورتی زیر جمله های جزوه عقیم بمونه و ماژیکه از دست بیافته پایین. چرا امروز؟ نمیدونم.چه جوری؟ نمیدونم
و بتوانیم اگر گفتن که با یک خفتن تنها همه آلام قلبی و هزاران لطمه و زجر را که جسم ما دچارش هست پایان میتوان داد
وقتشه...پس چرا مثل ابله ها دلت میسوزه واسه خودت؟ چرا داری میدویی طرف دستشویی دنج ته حیاط دانشگاه ؟ چرا ایندفعه بجای کاه سوز کردن سیگار ،تکیه میدی به دیوار کثیفش و سر میخوری تا پایین؟ چرا شماره میم رو میگیری آخه ابله؟ که چی؟ که هی از اونور خط بپرسه : خانمی تو رو خدا...چیزی شده؟ و تو اینور خط بگی : حرف بزن...فقط حرف بزن. ابلهی مدوسا...نه ترسویی...از طناب بیشتر میترسی یا تیغ یا ارتفاع یا قرص؟ قرص...اینه...ضد جنون ها خالی نمیکشن...ترکیب چند دسته با هم...با کارت دانشجویی چند تا میتونی بگیری؟ نامه...نامه هم باید نوشت؟کجا؟کی اول پیدات میکنه؟ آخ....چرا نمیشه بمیری و کسی نفهمه؟ تو هنوز پشت خطی؟ کجا بیای دنبالم؟تو دستشویی دخترونه؟ صدا از بیرون میاد...این کیه؟یه همکلاسی؟ چقدر از حرفاتو شنیده؟آخه مگه این آینه ترک خورده و این دستشویی گند گرفته جای آرایشه؟ چه جوری با این صورت سیاه شده میخوای بیای بیرون؟ هنوز برات مهمه؟ هنوز دو دستی چنگ زدی به این زندگی نصفه نیمه؟
ها...همین اشکال کار ماست؛همین پروا، بلایا را طویل العمر میسازد
نصفه...یه پا....یه دست....یه چشم...کمردرد...سردرد.......سردرد جنون...داغی...بیخوابی....به چی چنگ زدی؟ ابلهی ترسویی بزدلی.بز؟ بزم بود تا حالا خودشو پرت کرده بود.
همانا عزم را حیران و خاطر را مردد کرده
ما را بر میانگیزد که در هر آفت و شری که میبینیم تاب آورده
سردرد جنون...اولینش...مامانه نشسته کنار مامان بزرگه. دوتایشون دارن جلو رو نگاه میکنن.حواسشون نیست بیداری و داری از بغل نگاشون میکنی. صدای آه کدومشونه؟ . اینکی مادربزرگه است: خواهرت ۳۲ سالش بود. اینکی صدای مامانه است :مدوس فقط ۱۸ سالشه.مادربزرگه با دست فشار میده رو دسته مبل تا بلند شه:چشمش زدن. برم تخم مرغ بیارم ببینم چشم شور کی بوده. -این حرفا چیه مار جان(مادر جان).دلم نمیخواد بچه هام خرافاتی بشن
بدیین آیین، شعور و معرفت،ما را جمله نامرد میسازد
به نظر میاد مترو تازه حرکت کرده چون تو ایستگاه ۲-۳ نفری بیشتر نایستادن. تکیه میدم به یه ستون و خیره میشم به تی وی .داره یه فیلم نشون میده و زیر نویسهای تبلیغاتی تند تند از زیر صفحه رد میشن. توی فیلم بروس ویلز پشت رل یه کامیون نشسته و داره از دست یه هواپیما فرار میکنه. حرکات متحیر العقولش باعث میشه ابروهام تا وسطهای پیشونیم بالا بره از تعجب. خلبانه اجکت میکنه و بروس که چند لحظه است پشت بال هواپیما وایستاده خودشو پرت میکنه پایینو... . سرمو که پایین میارم متوجه نگاه خندان یه جفت چشم سبز میشم.دختره جلوم وایستاده و انگار تمام این مدت داشته عکس العملهای منو میپایده.
میخندم بهش : از دست این خالی بندیهای هالیوودی
تازه متوجه میشم تو این چند دقیقه ایستگاه چقدر شلوغ شده.قطار وایمیسته و همه هجوم میبرن طرف در قطار. یه چند نفری سعی میکنن خودشونو به زور از بین مسافرای درحال پیاده شدن پرت کنن تو قطار. دست میذارم پشت یکیشون : خانم مجبوری ادای گوسفند دربیاری؟؟ خب وایستا پیاده شن...
زنه به روی خودش نمیاره و نفر جلویشو بیشتر هل میده. یه صدم ثانیه قبل از بسته شدن در موفق میشم وارد واگن بشم. میله بالا سرم رو گرفته ام و احساس میکنم دیگه الانه که پام قفل کنه. تو همین لحظه صندلی جلویی من خالی میشه . تا میام بشینم متوجه میشم ۲نفری که چپ و راست صندلی خالی شده نشسته بودن با هم آشنا دراومدن.
خانم سمت چپی : اوااااااا سلام
من مردد مونده ام بین نشستن و وایستادن
خانم سمت راستی : ااااه سلام...خوبین شما؟ خانواده خوبن
من(خطاب به خانم سمت راستی) : ببخشید....(با دست اشاره به چپ و راست میکنم) نمیخواین پیش هم بشینین؟
خانم سمت راستی : نه عزیزم شما راحت باش
متعجب بینشون میشینم و مجبور میشم تا جاییکه میشه سر و گردن و کمرم رو ببرم عقب. خانمها هم کاملا بدون توجه به من شروع میکنن به صحبت با همدیگه. جوری که انگار من تور وسط زمین تنیس باشم. معمولا حوصله آدمها رو ندارم و اینجور مواقع عصبانی میشم ولی الان موقعیت واقعا مضحکه
خانم سمت چپی: خب بچه کوچیکت کلاس چندمه؟
سمت راستی : سوم رفته امسال....پسر تو چی ؟ دانشگاه رفت؟
دیگه رسما خنده ام گرفته. دستم رو آوردم بالا و رو دماغ و دهنم گرفتم. نگاهم میافته به ردیف صندلی های جلویی. دختر چشم سبزِ توی ایستگاه، جلوم نشسته و داره به من گیر افتاده تو این موقعیت با خنده و دلسوزی نگاه میکنه.
خانم سمت چپی : آره بعدش کار نکردم دیگه. تو چی همونجایی هنوز؟
مثل تماشاچیهای تنیس که حرکت توپ رو تعقیب میکنن چشمهام میره سمت راست و منتظر جواب میشم
خانم سمت راستی : آره با اون رئیس عوضیش.نه بابا اونجا که جای کار نبود....همون موقع ها اومدم بیرون
بازم بدون تکون دادن گردنم چشمهام رو میچرخونم به چپ
خانم سمت چپی شروع میکنه به یادآوری یه خاطره. خیلی بامزه داره تعریف میکنه جوری که دلم میخواد برگردم و چهره اش رو ببینم.
۵تا ایستگاه گذشته و دیگه کم مونده مثل اینهایی که یواشکی تلفن مردم رو گوش میکنن حواسم پرت بشه و تو دیالوگشون دخالت کنم و نظر بدم!
مسافرین محترم....ایستگاه پایانی میباشد....لطفا پس از توقف کامل....
منتظرم یکیشون بلند شه تا بتونم برای بلند شدن از جای خالیش کمک بگیرم. ولی حالا مگه پا میشن؟
از قطار که درمیام سعی میکنم دنبالشون برم و آخرین بحث نصفه مونده رو دنبال کنم. ولی پام باز قفل کرده و مجبور میشم یکم وایستم. خانم سمت چپی یه لحظه سرشو میچرخونه و میتونم بالاخره صورتشو ببینم. حیف شد...آخر سر نفهمیدم خانم سمت راستی" بعد اینهمه سال بالاخره تونست کوفته تبریزی رو جوری درست کنه که وا نره " یا نه؟
ماوس: خب درباره اون دختره چی فکر میکنی؟
نیو : کدام؟
ماوس: همان زنی که پیراهن قرمز پوشیده بود.من او را طراحی کردم.او...خب زیاد حرف نمیزند.اما...اگر تو میخواهی او را ببینی من میتوانم ترتیب دیدارتان را بدهم.
سوئیچ: لامذهب دیجیتالی!
ماوس: به این موجودات متظاهر توجه نکن نیو. نادیده گرفتن وسوسه های شخصی مان یعنی
چشم پوشی از خیلی چیزها که ما را انسان میکند.
---------------------------------------------------------------------------------
نیو به دختر کوچولویی که درحال به پرواز درآوردن مکعبهای چوبی الفباست خیره میشود. پسر لاغری هم قاشقی در دست دارد و آنرا با نیروی ذهنی اش خم کرده و قاشق مثل یک برگ چمن در هوا پس و پیش میرود.نیو به کنار پسرک لاغر میرود.پسر لبخندی زده و قاشق را به دست او میدهد.نیو سعی میکند حرکت او را تقلید کند.اما با وجود تمام سعی خود، نمیتواند آنرا خم کند.
پسر قاشق به دست : سعی نکن قاشق را خم کنی.این غیر ممکن است، درعوض فقط سعی کن حقیقت را به یاد بیاوری.
نیو: کدام حقیقت؟
پسر قاشق به دست : قاشقی وجود ندارد. بعد میبینی که این قاشق نیست که خم میشود. بلکه فقط خودت هستی.
-----------------------------------------------------
قسمتهایی از فیلمنامه ماتریکس بود که اتفاقی از توی کمدم پیدا کردم(برادران واچفسکی.۱۹۹۹). اینجاها رو علامت زده بود. هووووم ...یه چیز دیگه...داشتن دوستی که بفهمه و حس کنه واقعا چی میگی و واقعا هم کمک کنه خوبه. یه جور اطمینانه.مرسی ویولت جان. ببینم چقدر از عهده اش بر میام که بپذیرم این چیزی رو که الان هستم.
برای رسیدن به در کوچیک بیمارستان و کارت زدن باید از روی یه پل هوایی رد بشم. پل دقیقا روبروی در یه پادگانه. همیشه توی پله های باید انتظار یه سرباز نیمه لخت رو داشته باشی که تا آخرین لحظه به مرخصی چندساعته اش چسبیده و حالا داره تند تند لباس شخصی شو عوض میکنه. روی پل هم پر از یادگاریه : قباد و عباس از دزفول. اصغر از یزد و.... .میرسم بالای پل و همینجور که دارم آروم راه میرم تا اسپاسم پام بهتر بشه دارم فکر میکنم موضوع جالبی میشه اگه درباره این پل بنویسم. نزدیک به انتهای پل رسیدم که پل میلرزه زیر پام. برمیگردم و یه نیم نگاهی میندازم : یه نفر داره رو پل میدوئه. اهمیتی نمیدم و شروع میکنم از پله ها پایین اومدن. به اولین پاگرد که میرسم یه دست بازوی راستمو چنگ میزنه و منو بر میگردونه و میچسبونه به نرده فلزی پل.فقط یه لحظه میبینم همون مردیه که روی پل میدوئیده. خودشو محکم فشار میده به بدنم و دستشو از زیر مقنعه ام فرو میکنه تو یقه ام.هیکل گندشو نمیتونم تکون بدم و نمیدونم چرا نمیتونم جیغ بکشم. یه لحظه فکر میکنم الانه که از بالای این میله های نصفه نیمه پرت بشم پائین. صورتشو جلو میاره . فکر میکنم اگه این لبای خشک و دندونای چرک و زرد به صورتم بخوره همینجا غش میکنم. انگاره تازه فهمیده باشم که اینا داره برای من اتفاق می افته. نمیدونم زور از کجا میارم که با یه جیغ پرتش میکنم و مثل یه ماده گربه وایمیستم و تو صورتش جیغ میکشم. صدای جیغ زنانه جری تر میکنتش.با پشت دست تو صورتم میکوبه و داد میزنه : تقصیر خودته شورت طلایی میپوشی میای تو خیابون...تقصیر خودته تا صبح میخوای بدی. از پله ها میدوئه پایین . دنبالش میرم پایین. هر ۲-۳ تا پله برمیگرده طرفم و دندوناشو نشونم میده : دنبالم نیا.
گوشیمو درآوردم : ۱۱۰
نفس نفس میزنم تو گوشی : الو خانم...الان یه نفر رو پل فلانجا به من حمله کرد
چند متری از پل دور شدیم. مردک بازهم تهدید میکنه که دنبالم نیا
- الان دارم دنبالش میرم...چی چی رو نرو. دارم بهت میگم دارم دنبالش میرم؟ تو قراره بعداْ از این سگهای پلیس بشی که تو خیابون به لباس ملت گیر میدن؟کسی رو میفرستی یا نه؟
-(خیلی بیتفاوت) گوشی دستت باشه وصلت کنم به نیروهای درگردشمون
-الو...پل کجا...خانم من که درحال حرکت نمیتونم بیام...حالا وایستا
دیگه حتی خشمم هم نمیتونه باعث شه این پای ناقص رو بکشم دنبالم. مردک شروع میکنه خلاف جهتی که تاحالا میاومده دوئیدن. دوست دارم همونجا وسط خاکها بشینم. دستمال رو طرف بینی ام میبرم و خیره میشم به خون قرمز تازه که تمام دستمال رو پرکرده. ۱۰ دقیقه وایمیستم و به اتوبان نگاه میکنم.خبری از هیچ ماشین پلیسی نیست. بدنم میلرزه. دیگه نیمتونم بمونم. راه میافتم طرف بیمارستان و با هر قدم فکر میکنم الانه که بزنم زیر گریه. فکرمیکنم اولین چهره آشنایی رو که ببینم میپرم تو بغلش. رزیتا داره با لبخند میاد از جلو : سلا...مدوس چی شده؟
منفجر میشم از گریه. دست منو میگیره و میریم تو پاویون. تو ۵دقیقه دوروبرم پر میشه از چند تا چهره آشنا و دخترهایی که نمیشناسم و حتی یکی از دخترهایی که یکبار باهاش حرفم شده بوده. یکی برام آب میاره .یکی یه شکلات میذاره تو دهنم . یکی از سال بالایی ها که نیمشناسمش یه دستمال خیس رو صورتم میکشه. دوتا دست از پشت داه شونه هامو ماساژ میده. یکی جای ناخنهای مردک روی گردنم رو نشون میده و لعنت میفرسته.
ای خدا،آدم نمیتواند این زنها رو بشناسد.هرچقدر هم که کتاب خوانده باشد.بله تحمل و تحمل. صدای زنم در گوشم زنگ میزند :در یاخته های من تحمل سرشته شده.اما چرا اینهمه تحمل خون زنها را به جوش نمی آورند؟چرا به قول زنم فرو نمیروند؟ وتازه فهمیدم چقدر زنها بیشتر احساس تنهایی میکنند و این تنهایی راز بهم پیوستگی آنها در مواقع بحرانی است. زنانگی درخشان. آن نوع زنانگی که سربزنگاه حتی با رقیب دست به یکی میشوند تا به شرف و حیثیت انسانی گزندی نرسد.مرز و نقاب(س.دانشور)
پر از همهمه شده کنارم . سرم گیج میره. همه دارن باهم حرف میزنن. هرکدوم از این دخترا داستان مشابهی دارن که تعریف کنن : یک موتور سوار تو یه کوچه خلوت. یه راننده تو یه خیابون خلوت. ۲تا مرد گنده پشت یه دیوار....دیگه گریه نمیکنم. بچه هایی که کشیکن میرن. بقیه هم ساکت نشستن و دارن فکر میکنن. چندتاشون روشون نشده داستانشونو تعریف کنن؟ کدومشون حتی الان،کنار خواهرای همدردش نمیتونه شرم هزارساله اش رو کنار بذاره و تعریف کنه؟
نسترن از در پاویون میاد تو. بیچاره به ل-زبین بودن معروفه و خیلی وقتها تنهاست.
- مدوسا کوش؟ مدوسا،جونی شنیدم چی شده ول کن بابا خوشگله. حتی برای منم پیش اومده!
بلند میشم که برم طرف دستشویی. بوسش میکنم و از کنارش رد میشم. از پشت داره نگام میکنه
نسترن: والا بابا با این اَسی که شما داری ماهم بودیم میپریدیم روت. صبحا از کدوم پل هوایی میای من کمین کنم برات.
میزنم زیر خنده : دیوونه...نیا کجا داری میای دختر؟ دارم میرم دستشویی. یکی اینو بگیره من برای امروزم بسه.
--------------------------------------------------------
بعد از ظهر با نفس تنگی از خواب میپرم. تو آینه که نگاه میکنم دوباره داره از بینیم خون میاد. با گریه و حالت عصبی دارم توی کشو رو میگردم. اسپری دفاع شخصی رو پیدا میکنم و میذارم بالا سرم تا خوابم ببره.
------------------------------------------------------
فرداش زنگ میزنم به ۱۹۷
-خانم دیروز یه نفر به من حمله کرد من به پلیس زنگ زدم ولی کسی نیومد. چقدر وایستادم؟ یه ۱۰ دقیقه حدوداْ.
-خانمم ۱۰ دقیقه کمه.خب حتما بعدش اومدن دیدن شما نیستین.
-۱۰ دقیقه کمه ؟؟؟ خانم ۱۰دقیقه زمان کافی برای یه تجاوزه. برفرض هم که زمان کم بود.خوب مگه بعدش نباید زنگ بزنن ببینن چی شد؟ خب کو الان ۳۶ ساعت گذشته هنوز پلیس خدمتگزار یه خبر نگرفته از من.الان اگه منو بخاطر لباسم گرفته بودین تو خیابون تا دادسرا هم همه مراحل انجام شده بود؟ چی؟....برو بابا منو ببین دارم با کی بحث میکنم.
----------------------------------------------------------------------------------------------------
این ماجراها چند ماه پیش اتفاق افتاده بود. اونموقع ننوشتم چون خیلی با سوز و گداز مینوشتم! باور نمیکنی ....فرداش برای کاری رفتم مترو. یهو که در قطار باز شد و کلی مرد اومدن بیرون .من همینجور با اندام منقبض شده سرجام وایستاده بودم. تا چند روز تحمل هر موجودی که کرموزوم ایگرگ داشت رو نداشتم!!!
راستی. فکر نکنی حالا من خیلی خفن لباس میپوشم. خیلی معمولی . خیلی ساده تر از قبلاْ خودم حتی. حالا دیگه شورت طلایی چی بود من نمیدونم...خب بالاخره دست بالای دست بسیار است . یکی هم رو دست سردار و چشمهای لیزریش بلند شد!



