تبليغاتX
مدوسا
چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386
حاضری؟

در بانک رو که باز میکنم میخورم به یه مرد ۴۰-۴۵ ساله نخراشیده. تو این سرما دکمه های یقه اش بازه و موهای فرفری سینه اش معلومه، یه زنجیر طلای زرد و کلفت هم به گردنشه. آروم میگم ببخشید. با صدای بلند میگه :خواهش میکنم و با یه لبخند زشت و یه ژست مسخره،مثل گوریل، راه رو باز میکنه تا رد شم. قبل از اینکه دکمه رو بزنم برای شماره، نگهبان بانک میگه : خانم تو این برف سیستم ما خراب شده...برین شعبه دیباجی....آقا خرابه سیستم...برین شعبه دیباجی

گوریل دم در وایستاده و با لبخند زشتش منتظر برگشت منه. در رو برام باز میکنه .نگاهم میفته به دو تا انگشتر طلای رو انگشتاش. سرشو میاره طرف صورتم : ماشین نداری میخوای برسونمت...؟

بی توجه بهش میرم سر خیابون منتظر تاکسی. بعد از چند دقیقه یه ماکسیمای طلایی جلوی پام وایمیسته. گوریل توش نشسته :" بیا دیگه خب...منم که میرم اونجا"  .دو قدم عقبتر میام سوار یه پیکان میشم.

 وارد بانک که میشم وحشت میکنم از اینهمه آدم. همه مراجعین دو تا بانک جمع شدن. دکمه رو میزنم ، شماره ام میفته بیرون : ۲۴۶  مدت انتظار ۱۲۰ دقیقه

بلندگو اعلام میکنه : شماره ۱۶۲ به باجه ۹.

هیچ صندلی ای خالی نیست حتی جای وایستادن هم به سختی پیدا میشه. میرم نزدیک یه ردیف صندلی که شاید شانس بیارم و یکیش خالی شه. یه نگاه میچرخونم دور بانک . نگاهم میافته به گوریل که یه صندلی خالی پیدا کرده و نشسته و با لبخند زشتش داره جاشو بهم تعارف میکنه. خیره نگاهش میکنم ولی طرف پر رو تر از این حرفهاست.

شماره ۱۸۱ به باجه ۶

یه خانم از صندلی بلند میشه و منم تندی میشینم جاش، کنار یه زن جوون و خوشتیپ. پاهام بعد از نیم ساعت بیحرکت وایستادن درد میکنه.از اون دردهایی که میدونم امشب بیشتر میشه و نمیذاره بخوابم. کم کم حوصله ام سر میره.بازی همیشگیمو شروع میکنم : از بین باجه دارها یکی رو انتخاب میکنم و دقیق میشم به حرکاتش و شروع میکنم به خیالبافی درموردش. اوووووم این خوبه .باجه ۵ یه مرد حدودا سی ساله. سیبیلو و یکم تپل. حرکاتش خیلی ظریفه...انگار که وسواسی باشه...صورتشو چرا مثل موش خرما تکون میده؟ اوخی...فکر کنم از اون بابا باحالا باشه...

سرمو میچرخونم طرف صدایی که از سمت چپم میاد. آقایی که سر ردیف نشسته داره با خانم خوشتیپ کنار من حرف میزنه : خانم من خودم یه شماره گرفته بودم. یه آقایی این شماره رو داد به من. منم برگه خودمو میدم به شما

- اه!مرسی...پس منم شماره ام رو میدم به...(برمیگرده طرف من) شما

شماره رو که میبینم ذوق میکنم ۲۰۱!!!

برمیگردم سر بازی .خیلی دقیق شدم تو حرکات باجه دار شماره ۵ و خیلی دوست دارم صداشم بشنوم

شماره...۲۰۱...

تو دلم میگم بگو ۵...بگو ۵

به باجه ۸

دنبال باجه میگردم. دختر باجه دار به یه لبخند خسته داره نگاهم میکنه.

میشینم جلوش.:سلام... ۲۰۰ تومن میخوام برداشت کنم

دفترچه رو میگیرم طرفشو و خودم شروع میکنم به پر کردن فرم.

-اه!!! چه جالب! شما متولد ۲۰ و x سال ۶۰ وx هستین؟؟؟

سرمو بالا میارم و جوری نگاش میکنم که یعنی : چیش جالبه؟؟

میخنده :آخه منم متولد  20 و x سال ۶۰ وx هستم...تازه اسم منم مدوساست!

 - اه؟؟؟؟ (نیم خیز میشم، جوری که انگار از شناختن یه همکلاسی قدیمی خوشحال شده باشم) اه؟؟؟؟ (متوجه مسخره بودم کارم میشم و دوباره میشینم،جوری که انگار یادم اومده باشه آخرین بار با همکلاسیه دعوای بدی کرده بودم و هیچوقت فرصت آشتی پیش نیومده بوده)

میخندم به روش و بقیه فرم رو پر میکنم. دلم میخواد براش بگم که چندتا تصادف پشت سر هم باعث شده الان اینجا جلوش بشینم.حس میکنم داره منو برانداز میکنه. سرمو بالا میارم تا جواب سوالشو بدم : آره دانشجو ام...پزشکی  .فرم رو سُر میدم طرفش.

- منم اتفاقا پزشکی خیلی دوست داشتم.

داره تند و فرز یه چیزهایی تو کامپیوتر وارد میکنه و حالا نوبت منه تا براندازش کنم. قدش از من بلندتره...از من لاغرتره...از من سفیدتره...موهای رنگ نخورده اش از من بورتره...چشماش از من تیره تره.ابروهاشو خیلی پهنتر از من برداشته

متوجه میشم همش دارم با خودم مقایسه اش میکنم. خودکار که رو بر میداره چشمم میوفته به انگشتای قشنگش و آخرین مقایسه رو هم با حسرت میکنم : چه انگشتای کشیده و بلندی...

دفترچه رو میگیره طرفم و یه کار نا معمول میکنه : دستشو میگیره طرفم

باهاش دست میدم.خیلی لحظه باحالی بود. شاید به نظرت احمقانه بیاد ولی یه جوری بود...مثل دست زدن به یه زندگی که میتونست مال من باشه.

راه میافتم طرف در. یه فکر خبیثانه ته ذهنم هست : این مرض بجای من میتونست سراغ اونم بره

یک صدم ثانیه از خودم بدم میاد...ولی فکر قوی تر از این حرفاست. بر میگردم و دوباره نگاش میکنم. بدون توجه به مشتری که مدارکشو گرقته جلوی شیشه، هنوز داره  با لبخند به من نگاه میکنه.

میخندم و دستمو میکنم تو جیب پالتوم. اگر میشد جاتو باهاش عوض کنی واقعا دلت میومد اینکار رو بکنی مدوسا؟  یه کاغذ نا آشنا ته جیبم هست. یعنی همه زندگیمو عوض کنم با اونیکی مدوسا؟ کاغذه شماره خودمه. چشمم میافته به پیرمردی که تازه شماره اش رو گرفته و داره ناامیدانه میگرده دنبال یه جای برای نشستن.شماره رو میدم بهش : من یه شماره اضافی دارم.فکر کنم زیاد نموده باشه به نوبت شما. دوباره دستهام رو میکنم تو جیبم. در بانک رو باز میکنم.هوای سرد میخوره تو صورتم.هنوز داره برف میاد. فکر میکنم : نه،زندگی مزخرفم رو دوست دارم...خیلی وقته عادت کردم همه چیز رو از پشت پرده این مرض لعنتی نگاه کنم.ولی خب...شخصیت خودم رو که مدام بین یه آدم جدی و غمگین و رک و بالغ تا یه بچه احمق شاد  تاب میخوره رو دوست دارم. آدمایی که تو زندگیم هستن ...موقعیت اجتماعیم...قیافه ام...آره دوسشون دارم. تازه یه چیز دیگه هم هست ...ته ته ذهنم میدونم که قوی هستم و از معدود کسایی هستم که میتونم تحمل کنم. نه...حتی اگر امکانش بود...این مدوسا ...این خودم رو ترجیح میدادم.

نوشته شده توسط مدوسا در 11 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه نهم بهمن 1386
چهرهء ممنوعه من

-لطفا پشت موها کامل صاف بشه. این یه تیکه رو بالا بزنین...اوووم...چتری ها هم لطفا کج به چپ...کامل روی چشم چپم رو بپوشونه

تو آینه میبینم که گیتی و دستیارش با تعجب نگام میکنن : کامل چشمتو بپوشونه؟ با سر تایید میکنم :بله، لطفا کامل.

 - آخه خواب موهات به راسته.میخوای یه جور اسپرت برزیرم به راست؟نه؟باشه همون چپ میریزم

گیتی ابرو بالا میآندازه و با سرعتی که از دستهای تپلش بعیده یه تیکه مو رو از لای گیره در میاره و میپیچه دور برس. معمولا اینجور مواقع دوست دارم ببینم چطوری موها دسته دسته صاف میشن ولی اینبار فقط دوست دارم نتیجه رو ببینم. خودم رو مشغول میکنم با خوندن اسم قوطیها و اسپری های روی میز  ولی با این تکونها سرم گیج میره. خیره میشم به گیره پلاستیکی جدیدی که از موهام باز میکنه و می اندازه روی میز. پوست سرم سوزش خوشآیندی داره.

ایده اش رو از یه داستان کوتاه گرفتم.تو بچگی خوندمش...اسم خود داستان و نویسنده اش یادم نیست : زن جوانی میره به آپارتمان یه نقاش و ازش میخواد که پرتره اش رو بکشه. قبل از اینکه نقاش کارشو شروع کنه زن کلاهشو برمیداره و موهاشو از یه طرف صورتش کنار میزنه. نقاش از دیدن چهره اش تعجب میکنه : نصف صورت ظرافت و زیبای...نصف دیگه توده بیشکل گوشت و زخم و سوختگی.

حالا چرا من دارم اینکار رو میکنم؟چرا دارم یه چشم رو میپوشونم؟عمرا اگه از نزدیک نگاهم کنی و بفهمی که این چشم دیگه نمیبینه. گیتی و دستیارش دارن غیبت مشتری قبلی رو میکنن. هر چقدر فکر میکنم بینی کج و کوله مشتری قبلی رو یادم نمیاد. فکر میکنم من که پاشم پشتم چی میگن؟پوففف...مهمه؟

-مبارکت باشه خانمم

تو آینه به خودم نگاه میکنم. قیافه ام شده مثل علی بابای داستانهای سندباد.خنده ام میگیره : مرسی

-خوب شد خانمم؟ فقط اینجوری که جلوی پاتو نمیبینی...تو این یخ بندون میخوری زمین

نگاهم خیره میمونه به لبخند تمسخرآمیز خودش و دستیارش.

- آره...نمیبینم.

شالمو سر میکنم و با نک انگشت موها رو بیشتر میکشم روی چشم چپم. فکر میکنم : اینم یه جور عزاداریه.مثل تور سیاهی میمونه که یه بیوه روی صورتش میکشه. اینم یه چله نشینی دیگه برای یه تیکه ویران شده دیگه از بدنمه...

 

نوشته شده توسط مدوسا در 8 PM | | لینک به این مطلب
یکشنبه هفتم بهمن 1386
Für Mim



 every time you touch me, I become a hero
I'll make you safe no matter where you are
And bring you anything you ask for, nothing is above me
I'm shining like a candle in the dark
When you tell me that you love me


You walked into my life to stop my tears
Everything is easy now, I have you here


In a world without you ,I will always hunger
All i need is true love to make me stronger
Yeaa......
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بابت پست پیش معذرت.نمیخواستم کسی رو آشفته کنم. ولی حال بدی بودم ... پر از احساسات وحشتناک. شاید بهترین توصیفش حس "سقوط" باشه. تکه های" ببودن یا نبودن" هملت رو هم که یکی از دوستان پرسیده بود توی میل ترجمه مجتبی مینوی بود ولی خب فقط یه تکه هایش رو نوشته بودم.

نوشته شده توسط مدوسا در 10 PM | | لینک به این مطلب