تبليغاتX
مدوسا
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387
W.C Raider

مدوسا : سحر خیلی گرمه...بدنم داره میسوزه....الان باز حالم بدتر میشه

سحر: جیگرترینم الان میرسیم دانشگاه دیگه...یه گاز دیگه از بستنیت بخور...چی چی حالم  بهم میخوره؟ تو که عاشق بستنی هستی...آق قربونش برم بخور

مدوسا: فکر نکنم دیگه تابستون امسال رو بتونم دووم بیارم.نه بابا گریه نمیکنم...پارسال یادته چه بلایی سرم اومد..بدنم داشت تیکه پاره میشد....آخی رسیدیم تو سایه...توی دسشویی میای باهام صورتم رو بشورم؟

سحر : آره گلم .این پله رو بپا...کیفتو بده من...این مقنعه رو هم در بیار، دستتو رو هم خیس کن پشت گردنت بکش

 اونقدر شلوغه که به زحمت میتونم یه شیر آب گیر بیارم. مثل همیشه متقاضیهای استفاده از آیینه خیلی بیشتره از نیازمندان توالته.مچ بند دست چپم رو درمیارم و زیر بغلم نگه میدارم. صورتم رو میشورم، سرم رو بالا میارم که تو آیینه زیر چشمم رو پاک کنم. خنده ام میگیره...۵ تا صورت دیگه جز صورت خودم تو آیینه هست. دوتاشون دارن رژ لبشونو پررنگ میکنن.یکی ریمل میزنه. یکی لپهاشو جمع کرده و داره رژگونه میزنه، آخری هم گوشه پایین آیینه، یه مداد قد بند انگشت رو توی چشمش فرو کرده و... . به زور از بین این همه آدم که بازوهاشون رو چسبوندن به بدنش میام بیرون. یهو یه جیغ خفه ای میاد و یکی تند میگه : فاطی کماندو اومد

زنیکه ریز میزه چادرشو جمع کرده زیر بغلش تا به کف دستشویی نخوره و نجس(!)نشه. چونهء مقنعه سبز بدرنگش مثل پوزه بند تا زیرلبش اومده. چشماشو (که اگه اون نفرت همیشگی توش نبودحتی میشد گفت  قشنگن) میدرونه دور دستشویی. مقنعه ها هُل هلی برمیگردن سرجاشون و لوازم آرایشها غلاف میشن. خودش رو تقرباً پرت میکنه رو یه دختر مو مش کرده و کیفشو میقاپه. دو سه تا مداد از کیفه پرت میشه بیرون. ظرف چند ثانیه بیشتر جمعیت دستشویی فرار میکنن. حالا من موندم و سحر. دختره و دوستش (که مردده بین موندن و در رفتن)، با ۴-۳ نفر دیگه.دختره مقنعه اش رو کج و کوله سر کرده و دکمه های مانتوش رو نصفه نیمه بسته.

-خانم تو رو خدا کیفمو بده...قول میدم دیگه تو دستشویی آرایش نکنم.

زنیکه زیپ کیف رو میبنده و  رو یه جایی زیر مقنعه اش قایم میکنه : میای حراست تعهد میدی و پسش میگیری. (اشاره میکنه به خرگوش پلی-بوی روی کمر بند دختره) اون دکمه هاتم ببند تمام هیکلتو ریختی بیرون.

-وای تعهد برای چی؟ کیفمو بده دیگه...لوازم آرایش گرونه

با شنیدن این حرفش یاد شوخی ای میافتم که "میم" همیشه سر علاقه ام به لوازم آرایش با من میکنه. پقی میزنم زیر خنده. زنیکه ابروهای تاتو شده اش رو بالا میندازه و به عنوان طعمه جدید حمله میکنه طرف من. یادم میاد هنوز مقنعه سرم نیست. چنگ میزنه و مچ دست چپم رو میگیره. از درد داد میزنم و پسش میزنم. عصبانی میشه : حالا تو هم که تعهد دادی میفهمی خنده یعنی چی؟ میفهمی نباید تو دستشویی آرایش کنی

تعجب میکنم که روی این صورت تازه شسته من چی دیده. دندونام رو فشار میدم رو هم : من توی دستشویی تو آرایش نکردم.

بچه هایی که تو دستشویی مونده میزنن زیر خنده. اینکار جری ترش میکنه. مچ چپم رو میمالم که دردش کمتر بشه. ناخنهاش رو فرو میکنه تو دست راستم و میخواد منو دنبال خودش بکشه. سحر مثل گنجشکی که به جوجه اش حمله شده داره دور ما میچرخه و تند میگه : چیکارش داری ...ولش کن .

زنیکه اینقدر عصبانیه که حتی حالیش نیست من چیزی سرم نیست. سحر رو کنار میزنه و دستم رو میکشه. دست راستم به جبران ضعف چند ساله دست چپ زیاده از حد قوی شده. میام دستم رو از دستش بکشم که زنیکه تقریبا پرت میشه عقب.هر دوتامون یه لحظه خشکمون میزنه. انگار که زده باشم زیر گوشش، صداش رو میبره بالا و با صدایی جیغ جیغی شروع میکنه حرفهای نامفهوم زدن. حواسش نیست که چادرش ول شده و کشیده میشه توی آب کف دستشویی. حتی حواسش نیست دختره کیفش رو از رو زمین برمیداره و با دوستش جیم میشه. یه نگاه بی تفاوت بهش میکنم و مقنعه ام رو از سحر میگیرم و برمیگردم طرف آیینه. از لابلای جیغهاش تنها چیزی که میتونم بفهمم کلمه:حراست و اخراج و کمیته انضباطیه. میدوئه از دستشویی بیرون. سحر کیفم رو میذاره رو دستم : هیچ گهی نمیتونه بخوره...فقط بیا بریم زود، خب؟

دستشویی ۱۰ متری با دفتر حراست فاصله داره...زنیکه رو محو میبینم که کنار یه مردی وایستاده و صداش رو واضح میشنوم که داره از حمله ای که بهش شده حرف میزنه.

بدنم از داخل داره میلرزه. کمرم رو صاف میکنم. چونه ام داره میلرزه...اگه این ۵سال با زجر درس خوندنم بپره چی.کمرم رو صافتر میگیرم...بمیرم هم نمیذارم زنیکه بفهمه ترسیدم. پا میذارم رو پله اول.داد میزنه : وایستا ببینم.

سحر پشت سرم میگه : برو مدوس...نیوفتی مدوس...برنگرد فقط برو...همینجور یکی یکی...تند نری دوباره بیوفتی.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

این اتفاق چند وقت پیش افتاد. اونروز که به خیر گذشت. بعد از اونم چند باری زنیکه رو تو راهرو دیدم. هر دفعه بعد از رد شدن از کنارم تازه منو شناخته و  یه"هین" کشیده  :) . خب تاحالا که نتونسته کاری بکنه ولی کی زهرش رو بریزه...نمیدونم.

یک نفر زحمت میکشه منو پینگ کنه.مرسی

نوشته شده توسط مدوسا در 8 PM | | لینک به این مطلب