تبليغاتX
مدوسا
پنجشنبه بیستم تیر 1387
حق نداری

میدونی چیه؟ یه چند وقتیه متوجه یه چیزی شدم : من همیشه نیاز دارم از کسی متنفر باشم. تو هر جمعی که وارد میشم ذهنم تند تند آنالیز میکنه که کی شایسته کسب مقام اوله! کی خنده اش زشتتره...کی بی ملاحظه تره...کی خنگتره و از این موضوعات بی اهمیت.تازه بعدش تک تک حرکات و حرفهای طرف میره رو اعصابم!

چه بدونم...فکر میکنم اینا همش بخاطر  اینکه من (حداقل ناخودآگاه) خیلی خودم رو مُحق میدونم : من درد میکشم، پس از تو بیشتر میفهمم. یا از تو بهترم!!

یکبار درمورد آدمهایی که مثل من مشکل جسمی دارن (بخصوص اونهای که مشکلشون تو ظاهر مشخصه) به "میم" حرفی زدم. خیلی از این ادبیات من ناراحت شد و دعوامم کرد! عین جملات رو نمیگم ولی ببین من مشکل دارم با این حالت خدایی ...با این حالت تقدسی که برای خودشون قائلند...چه بدونم با این لبخند که یعنی: اوه ...تو به این مسئله مسخره میگی مشکلِ؟ جای من بودی چه میکردی؟

من اینو عین بلاهت میدونم و متاسفانه میبینم خودم هم درجاتی از این حالت رو دارم. خیلی وقتها توی استادهامون که دقت میکنم میبینم اکثرا یاد گرفتن که : پزشک نباید قضاوت کنه. خب من که حالا دارم اینجور مشکلات اطرافیانم رو میذارم یه کفه و درد خودم رو اون کفه  فردا چی؟  برنمیگردم به مریض بگم : پاشو جمعش کن.  ؟؟؟

خب سعی خودم رو میکنم ولی فکر کنم ترکش طول بکشه. باید هی به خودم بگم که :...حق نداری.

اینجوری دیگه...تابستون خوش میگذره بهت؟ برای من که گرما بدترین دشمنه...اه دیدی؟؟ دیدی نتونستم قضاوت نکنم؟؟ دیدی چی گفتم؟ تا از تو پرسیدم سریع مشکل خودم هم اومد تو ذهنم!!!

پووووووووووووووووووووف

بیخیال....خوش بگذره بهت

 

نوشته شده توسط مدوسا در 10 PM | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دوازدهم تیر 1387
حسادت میکنم

 مریض من یه ۶سالی ازم کوچیکتره. دیدن این مامان کوچولو با دو تا نی نی که ۳ ساعتی هست کنارش خوابیدن خیلی باحاله.  یکی از نی نی ها داره با ولع شیر میخوره و مامان کوچولو داره به سوالای من جواب میده. یکم گیج میزنه و هر چند لحظه یادش میاد که جواب یه سوالم رو ناقص داده و مثل بچه دبیرستانیا میگه : بعد ببخشید...اونی که پرسیدین...من...من...اونموقع یادم رفت بگم که.. .

قبل از زایمانش دست گذاشتم روی شکمشو * و به ماما کوچولو حسادت کردم. صدای قلب جنینها رو شنیدم و بهش حسادت کردم.درد کشیدنشو دیدم و بهش حسادت کردم. حرکات جنینها رو شماردم و بهش حسادت کردم.تا روی تخت زایمان رفت برق قطع شد، مامان کوچولو از ترس افتادن اتفاقی برای نی نیهاش گریه کرد...بازم بهش حسادت کردم.

انگشتشو روی پیشونی پشمالوی نی نی میکشه.صدای زنگ موبایلش بلند میشه، یه آهنگ تین ایجریه از خواننده ای که نمیشناسم.گوشی رو از کنار تخت میدم دستش.خم میشم رو نی نیا : سلاااام نی نی...تولدت مبارک...خوش اومدی نی نی. نی نیا بیشتر شبیه دوتا بچه مبمون سیاه و زشت میمونن. دوست دارم یکیشونو بردارم و فرار کنم. دوست دارم یک ساعت هم که شده فکر کنم این نی نی مال منه.

* دست گذاشتن روی شکم زن حامله یکی از عجیبترین احساساتی که تا حالا تجربه کردم رو بهم داد.(اونیکی دستم رو یه لحظه بردم طرف شکم خودم !)

 

 

نوشته شده توسط مدوسا در 9 PM | | لینک به این مطلب
شنبه یکم تیر 1387
حوصله غرغر شنیدن داری؟
 

تا حالا بیشتر بلاهایی که سرم اومده مال نیمه چپ بدنم بوده.پای چپم خیلی ضغیفه و اتکای وزنم موقع وایستادن و راه رفتن و ... رو پای راستم بوده. ولی الان زانوی راستم هم بدجور درد میکنه...راه رفتنم مختل شده بدجور...میترسم بدجوری...بدجور . از ویلچر میترسم بدجور

نوشته شده توسط مدوسا در 9 PM | | لینک به این مطلب