تبليغاتX
مدوسا
پنجشنبه هجدهم مهر 1387
بتول 2

اولین باری که احساسی تو صورت بتول رو دیدیم یک ماه بعد از اومدنش به مدرسه ما بود. یه روز صبح با صورتی خندان اومد به طرف جمع ما تو حیاط. توی دستش یه دوربین کوچولوی آبی رنگ بود...از اون دوربین قدیمی ها که مثل "شهر فرنگ" یه سری تصویر نشون میداد...مرقد رضا تو مشهد و کعبه و چه بدونم از همین چیزا. دوربین بین بچه ها دست به دست میشد و من با خودم میجنگیدم که خراب کردن خوشحالی بتول درسته یا نه که"الناز" کارم رو راحت کرد. دوربین رو از صورتش آورد پایین و گفت :به!! این که چیزی نیست...مدوسا اینا یکی از این دوربینا دارن که عکساش عوض میشه...عکسای کینگ کنگ داره...مرد عنکبوتی و دیگه چی مدوسا؟

یه نگاه سریع به بتول انداختم که هنوز داشت میخندید و متوجه نشده بود که  دیگه کسی بجز آرزو به دوربینش توجهی نداره. با آب و تاب شروع کردم به توضیح : آره یه سری عکس کارتونی داره از اسپایندر من(اسپایدر من) و از فیلم بت من و زن گربه ای و کینگ کنگ و...کینگ کنگ دیگه بابا... اون گوریل گندهه...تازه تازه بیان(بچه ها سرشون رو نزدیک من آوردن) تو یکی از عکساش کینگ کنگ یه زن لُ-خت رو کف دستش گرفته و دستش رو داره میبره زیر یه آبشار. صدای هین بچه ها بلند میشه و همزمان هم هین بتول: هیییین....چرا اینجوریش کردی؟

آرزو دوربین رو میگیره طرف بتول : من چیکار کنم...نخیر هم سفت فشار ندادم. اصلا بگیرش بدرد خودت میخوره

فنر دوربین بتول در رفته بود و تمام زنگ بعد،خیره شده بود به دوربین، بدون اینکه تلاشی برای درست کردنش کنه. دلم براش میسوزه. همینجوری که با دندون گوشت کنار ناخن انگشت سومم رو میکنم بهش پیشنهاد میدم : میخوای من ببرم خونه بدم به داداشم برات درست کنه؟

اخم میکنم و با لحن تندی گفت : نه!    بهم برخورد : اصلا به من چه....بی تربیت 

حدود سه ماه که از اومدن بتول گذشت دیگه صبر خانم روشنی تموم شد و یه روز مادر و پدر بتول رو خواستن مدرسه. زنگ آخر خانم روشنی نیومد سر کلاس و وسطهای ساعت از دفتر بتول رو صدا کردن. بتول که داشت با بیتفاوتی بازی اسم فامیل ما رو تماشا میکرد با بییتفاوتی بیشتر بلند شد و از در کلاس بیرون رفت. زنگ خورد و موقع پایین اومدن از پله ها بتول رو میبینیم که دم دفتر وایستاده و های های گریه میکنه. دوره اش میکنم و از هرطرف سوال پیچش میکنیم : چی شده؟...دعوات کردن؟ خب درس نمیخونی دیگه

یهو سرش رو بالا آورد و همه کرد به جمع. بچه ها رو هل میداد عقب و داد میزد : ولم کنید...برید...من تنبلم...شما همه زرنگید...با من حرف نزنین من اخراج شدم ...برین...من اخراج شدم

نمیدونم چه جوری رسیدم تا خونه. روپوشم* رو درآوردم و رفتم تو تخت و سرم رو کردم زیر پتو. خب با توجه به اشتهای دایناسوری من، اینکه ظرف ۵دقیقه سر میز غذا حاضر نشده باشم واسه ماما عجیب بود. اومد تو اتاق و پتو رو کنار زد و بعد از نیم ساعت تلاش بلاخره تونست از لابلای هق هق و گریه من بفهمه ماجرا چیه.

ماما مثل اینکه خیلی دوست داشت من نقش اون پسره، دوستِ محمد رضا نعمت زاده، تو فیلم خانه دوست کجاست  بازی میکردم. چون مجبورم کرد تمام بعد ازظهر تو خیابونا...دنبال آدرس بتول، از خونه این دوست،برم خونه دوست اون دوست(که کلاس سومی بود) و بعدش خونه دوستِ دوستِ اون دوست(که کلاس پنجمی بود). تا ساعت ۸ شب که بارون گرفت و مامان فقط با شنیدن اسم شب حاضر شد دکمه آیفون رو بزنه : ماما...شماره یکی از بچه ها ی برج بتول اینا رو پیدا کردم.

با هزار مصیبت ماما موفق شد تلفنی مامان اون دختره رو راضی کنه که فرزند لوسش رو با آسانسور ۱۱ طبقه بفرسته پایین، دم خونه سرایدار و آدرس خونه ما رو بده به بابای بتول که فردا صبح (مدرسه ما بعدازظهری بود) بچه رو بیاره پیش ما تا با من درس بخونه. ولی مثل اینکه بابای بتول خوب تفهیم نشده بود و فکر کرده بود منظور ما تمام بچه هاشه چون بتول فردا صبح درحالیکه دست برادر ۳ساله دماغوش رو گرفته بود اومد خونه ما. من تمام شب،جملاتی رو آماده کرده بودم که برای هم دردی به بتول بگم، ولی...از ناراحتی دیروز هیچ اثری تو صورت بتول نبود...حتی مثل همیشه بیتفاوت هم نبود...داشت میخندید...چی میگی تو؟هی آخی آخی میکنی؟؟ نخیر...خانم از اینکه اومده بود با من درس بخونه خوشحال نبود...از اخراج شدنش خوشحال بود و به صراحت میگفت که احساس خوشحالی میکنه از اینکه لازم نیست جای من باشه و ظهر بره مدرسه! 

قیافه مامای نیکوکار من دیدن داشت. بیچاره بهتش زده بود. پسر بچه رو نشوند پشت میز و یه کاغذ سفید و یه بغل ماژیک ریخت جلوش ولی پسرک(سعید) به شکوندن نمکدون و جاشکری روی میز علاقه بیشتری نشون داد. من و بتول رو هم نشوند کنار هم که درسای اونروز رو بخونیم و خودشم بعد از اینکه خرده شیشه ها رو از رو زمین جمع کرد  مشغول هم زدن فرنی شد. باز هم همون روند همیشگی بود...من سعی میکردم قسمتی از درس رو به بتول حالی کنم و اون سعی میکرد از وسط گیره سرش (همون که شکل عینک بود) گنج پیدا کنه. دفعه ششمی که سعی کردم برای بتول توضیح بدم سه جزء لازم برای روشن کردن یه آتیش اکسیژن، گرما و ماده سوختنیه دیگه خسته شدم و خواستم سر و تهش رو هم بیارم : فهمیدی بتول ؟ سوالی نداری؟  سرش رو تکون میده و میپرسه : شما ویدیوووو دارین، نه؟

یادته اونروزا ویدیو داشتن معادل چیا بود دیگه ؟ تند برگشتم طرف ماما که هنوز پشتش به ما بود. کمرش سیخ شده بود و قاشق رو بی حرکت بالای سر قابلمه فرنی نگه داشته بود.*  یهو صدای  بیتفاوت بتول بلند شد که :  سعیدباز جیش کردی؟  

خلاصه بقیه ماجرا اینکه...اخراج بتول موقتی و سه روزه بود و بعدشم هم برگشت مدرسه و به زور ماما و من که هر روز صبح باهاش سر و کله میزدیم بلاخره تونست اونسال رو قبول بشه(آخرین سال تحصیلش بود). هنوزم  گاهی یاد این دختر بیچاره میافتم فکر میکنم از اول باید این بچه رو میفرستادن مدرسه استثنایی. نمیدونم...واقعا کسی نبود به ماما باباش حالی کنه؟ این بچه گناه داشت...واقعا مشکل داشت...عدم تمرکز شدید و آی کیو فوق العاده پایین. گناه داشت

* همون کیسه خواب سورمه ای رنگ که دوازده سال تحصیلمون بهش میگفتیم روپوش

** چون اخلاق تندم خیلی به ماما شبیه شده میفهمم بیچاره تو اون صحنه واقها خودشو کنترل کرد که قابلمه رو پرت نکرد طرف بتول.

---------------------------------------------------------------------------------

آلبالو خانم...گل من...ندیدنت یکی از حسرتهای بزرگ زندگی من خواهد بود...باز هم ترسم باعث تاسفم شد...بهترین آرزو برای تو: خوش باد روزگارت

 

نوشته شده توسط مدوسا در 12 PM | | لینک به این مطلب
شنبه ششم مهر 1387
بتول 1

برای شاگردای کلاس چهارم که تازه امتحانای ثلث اول رو دادن و تا جشنهای مسخره فجر قرار نیست اتفاق جدیدی تو مدرسوش بیفته خبر اومدن یه شاگرد جدید خیلی هیجان انگیزه.هیچکدوم مستقیم اینو به هم نمیگفتیم ولی از ذوقی که تو صداهای لرزانمون بود میشد فهیمید که همه میخوایم دوست این "شاگرد جدید" باشیم.

همزمان با معلم وارد شد و یک نظر دیدنش کافی بود تا  شوق و ذوق همه بپره. پچ پچ های : "اینه؟...اینه؟" تو کلاس پیچید.

قد کوتاه بود.کاملا محجبه. با یه عینک ته استکانی و چشمهایی مات.و مقنعه ای که مثل مال ما سفید نبود...سیاه، کهنه و خیلی بلند.

معلم که دست گذاشت روی شونه اش و اسمشو بلند گفت دیگه تیر خلاص زد به تمام پیش فرضهای ما : بچه ها...این همکلاسی جدیدتونه...بتول غ هست.حالا کجا بشینه؟ الناز تو برو ردیف آخر تا بتول بشینه پیش مدوسا.

همون لحظه تصمیم گرفتم ازش متنفر باشم. هر دفعه ام که با بغض سرم رو بر میگردوندم عقب و  الناز گریان رو میدیدم تصمیمم محکمتر میشد. زنگ تفربح منو و الناز دست انداختیم گردن هم و گریه کردیم. بچه ها هم دور این دو نورچشمی معلم جمع شده بودن و بلند بلند، جوری که بتول بشنوه نظر میدادن : خانوووم روشنی نباید اینکارو میکرد...خب دیر اومده حقشه دوست پیدا نکنه...خب اون بره تنها بشینه و ...

زنگ که خورد یکی از بچه ها خودشو به جمع ما رسوند تا خبر بده که : بچه ها بچه ها...آیدا که کلاس پنجمیه گفت بابای این بتوله سرایدار برج اوناست!

قبول داری تو وجود هر بچه ای یه جونور بیرحم خوابیده که منتظره تا یه غریب یا ضعیف پیدا کنه تا بیدار بشه؟ همه جمع به هیییییین بلند کشدن و یه واااااای بلندتر پشتش.جونور منم بیدار شده بود. زنگ بعد وسایلش رو هل دادم ته میز و نذاشتم سر میز بشینه.موقع مشق نوشتن یه شوی کامل براش راه انداختم. دکمه های جامدادی صورتیم رو فشار میدادم و خودکارای رنگ و وارنگم رو به بهونه های مختلف درمیآوردم و میچیدم رو میز، بتول فقط ته خودکار آبیش رو میجوید.آیینه جامدادیم رو میزدم بیرون و خودمو توش تماشا میکردم ، باز ته خودکارشو میجوید.خط کش نارنجیم رو محکم میزدم روی مچم و وقتی مثل یه دستبند جمع میشد روی دستم زیر چشمی عکس العملشو میپاییدم ولی اون فقط خوکارشو میجوید. همکلاسیهای دیگه هم سیاهی لشکرای این تحقیر کردن بودن.هر کدوم به بهونه ای میومدن سر میز ما: مدوساااا جوووووووووون جواب این سوال رو بلدی؟ مدوسا جون...امروز عصر میای خونه ما؟ مدوسااا جون...مداد رنگی ۲۴رنگه منو دیدی؟   بتول فقط محکمتر ته خودکار لاستیکیش رو میجوید.

یهو یاد ته مدادی عروسکیم افتادم. به محض اینکه گذاشتمش روی میز ته خودکار بتول پاره شد و دهنش پر جوهر شد.

خانوم روشنی...از کی داشتی نگاه میکردی؟؟؟     بتول رو فرستاد دهنشو بشوره و منو صدا کرد دم میزش. ظاهرا همه بچه ها داشتن مشقشونو مینوشتن ولی همه حواسشون به پچ پچ های اون با من بود و به به بهونه تراشیدن مداد می اومدن کنار سطل آشغال تا صدا رو بهتر بشنون. تو فکر میکنی چی گفت بهم؟ حدس زدنش نبوغ خاصی نمیخواد .تزریق یه سری عذاب وجدان که : از تو انتظار نداشتم و اونو نشوندم کنار تو که تو درسا کمکش کنی و مسخره کردن آدمها کار خوبی نیست و اگه تو بجاش بودی چی و ... .

بتول که برگشت سرجاش جامدادی من تو کیفم بود و مدام تو سرم تکرار میشد که : اگه من بجاش بودم چی؟؟

یه خودکار آبی گرفتم طرفش : بیا مشقات رو بنویس. تعجب کردم از اینکه تشکر نکرد و بیتفاوت خوکار رو گرفت و بی تفاوت تر فقط خیره شد به کتابش.

پنج شش روز که گذشت حتی صبر خانم روشنی هم تموم شده بود. بتول حاضر نبود بیشتر از ۶خط مشق بنویسه. نمرهای دیکته اش حتی به همون ۶ هم نمیرسید. موقع درس جواب دادن با چونه مقنعه اش ور میرفت و نه صدای مهربون و نه فریادهای معلم باعث نمیشد نقاب بیتفاوتی که رو صورتش چسبیده بود تکون بخوره.

امان از زنگ تفریحی که بعدش قرار بود درس پرسیده بشه. مینشستم کنارش و سعی میکردم جواب حداقل ۲تا سوال رو تو کله اش فرو کنم . با مداد رو کتابم مینوشتم و سعی میکردم ادای بابا رو دربیارم : ببین عزبزم...برنج گیاهیه که برای رشدش آب خیلی زیادی میخواد...خب حالا این کجا رشد میکنه؟ معلومه دیگه تو شمال که رطوبت زیاده...تا حالا دریا رفتیدیدی موهای ادم وز میشه؟؟

سرم رو که بالا میاوردم همیشه داشت با گیره سرش که شبیه عینک بود بازی میکرد. باور کن ایده  اینکه میشه کسی رو با فرو کردن عینک تو چشمش کشت فقط به ذهن فرانسیس کاپولا نرسیده بود، ولی از اونجایی که من بچه ترسویی بودم فقط لیوان آب راه راه قرمزمو از جامیزی برمیداشتم و به حالت قهر میرفتم تو حیاط.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

از پستهای بلند بدم میاد درنتیجه  : ادامه دارد

 

نوشته شده توسط مدوسا در 8 PM | | لینک به این مطلب
دوشنبه یکم مهر 1387
Start again

 به جایی رسیدم که واقعا احساس میکنم از لحاظ روانی به " کمک " احتیاج دارم. خیلی سعی میکنم خودم رو کنترل کنم...شادتر باشم...تو جمع بیام...با بقیه جیغ جیغ کنم و اینچیزا ،ولی موقتیه.خیلی بخوام پاهام رو رو این زمین نگه دارم سه هفته اس. نصف شب بیدار میشم و گوشه پتو رو میکنم تو دهنم تا فقط داد نکشم. شب کنار دریا حس میکنم حتی یک ثانیه دیگه هم تحمل این جمع رو ندارم و فقط باید فرار کنم به تاریکترین نقطه ساحل . تو ماشین ناخنم رو فرو میکنم کف دستم تا یادم بمونه "میم" تقصیری نداره و حق ندارم سرش داد بکشم. تو رستوران غذا رو میزنم کنار و یه لحظه سرم رو میذارم رو میز که بجای توجه به حرفهای بچه ها حواسم ندوئه دنبال آهنگ شوپن که صداش محو به گوشم میرسه و با قدرت تو ذهنم تکرار میشه. "میم" رو هل میدم که بره طرف بچه ها و با قدمهای پیرزنی من عقب نمونه از جمع پرانرژیشون. سعی میکنم عصبانی نشم وقتی که کسی اتفاقی مساله منو فهمید. سعی میکنم مچور باشم بالغ باشم بفهمم که این "منم" با تمام محدودیتهام. سعی میکنم بفهمم اگه کسی رعایت حالم رو میکنه خودش خواسته...لطف نیست. تمرین میکنم بس کنم این پنهانکاری رو و ساده به دیگران بگم مشکل چیه. ولی چرا اینقدر ترسو و نابالغم؟

بُریدم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

اینا رو که نوشتم حالم بهتر شد. تصمبمم اینه که با اینتروالهای کمتری بنوسیم. این همه وقفه دیگه مسخره بازیه، ننوشتنش بهتره خب! حقیقت این که تمرکزم کمتر شده و وقتی به موضوع به ذهنم میاد نمیتونم خوب پرداختش کنم. یکم واسم آرزوی موفقیت کن و انرژی بفرست که خیلی بهش احتیاج دارم. اینبار دیگه میخوام موفق باشم. میخوام اونی باشم که دوست دارم. بالغ...بالغ...بالغ

نوشته شده توسط مدوسا در 12 PM | | لینک به این مطلب