تبليغاتX
مدوسا
چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387
Beautiful People.1

روز اول :

 نگهبان در میله ای رو باز کرده و  مشغول ور رفتن با قفل در دومه. "آرش" به بالا نگاه میکنه و آروم میگه : ببینید از پشت پنجره دارن ما رو نگاه میکنن. 
"نسترن" انگار که یخ کرده باشه میلرزه : چه ترسناک...شما پسرا ما رو تو بخش تنها نذارین توروخداااا.
نگهبان قوی هیکل در رو باز میکنه : رختکن دانشجوهای خانم طبقه 3، آقا زیرزمین.
پسرها تند میرن طرف پله های زیرزمین و جمع دخترها تکون نمیخوره. "نسترن " عصبانی به طرف پسرها میگه :نامردا...

رو میکنه بطرف نگهبان :آقا یعنی بابد از توی بخشا رد بشیم ؟
نگهبان زنجیر پشت در شیشه ای رو میندازه : بله...همین پله ها رو برین بالا
مریم دست سارا رو میگیره و میگه : نرو...وایستین همه با هم بریم

خنده ام میگیره : چی شده؟ میخوای بریگارد آهنین درست کنی؟
- نه ببین...خطرناکه تنهایی از بین دیوونه ها بریم بالا...وایستین همینجا تا همه با هم بریم
بیحوصله دستم رو تکون میدم : دیونه نه...مریض.ول کن مریم جان.(راه مبافتم طرف پله ها) خب حالا تا من چند تا پله رو برم شما رسیدین
 بچه ها تک و توک مراعات منو میکنن و آروم تر از پله ها بالا میرن. به طبقه دوم که میرسیم یکی از مریضهای مرد میاد جلو. یه تسبیح بلند انداخته گردنش و به سمت بچه ها کمی خم میشه و میگه : سلام خدمت خانم دکترهای عزیز...سلام بر تک تکتون...سلام عرض کردم
تسبیح تو گردنش و لباس بیمارستان رو که نادیده بگیری اصلا نمیتونی حدس بزنی مریض بخش روانه. صورتش کاملا اصلاح شده و موهاش مرتب شونه شده.من و یکی دوتا از بچه ها برمیگردیم طرفش: سلام...خوبی؟
یهو شروع میکنه به دست زدن و فریاد کشیدن : خوشگلا باید برقصن...خوشگلا باید برقصن
همه تند میکنن و من عقب میافتم. به طبقه 3 که میرسم میبینم همشون از هل، پله های پشت بام رو اشتباه بالا رفتن و الان دارن برمیگردن. یکی از پرستارا درحال رد شدن پوزخندی میزنه و با دست اشاره میکنه : رختکن اونجاست.روز اولتونه؟
تو رختکن همه صداها هیجان زده است...مریم پشت سر هم تکرار میکنه که هیچکس تنها نره پایین. در رختکن باز میشه و یکی از مریضای زن میاد تو. پشت لبش و زیر چونه ش پر موهای سیاه بلنده. یه روسری سیاه رو با سنجاق قفلی زبر گلوش بسته و خیلی مضطرب یه دستمال کاغذی رو تو دستش فشار میده. همه دستها درحال بستن تکمه و رژ زدن و قفل زدن به در کمد متوقف میمونه. زنه میره طرف" سارا" که از همه به در نزدیکتره : خانم پرستار....(فین فین) من مشکل تنفسی دارم...قلبم گرفته...اینا به من دارو نمیدن(فین فین) من دارم  میمیرم
سارا مستاصل نگاه میکنه به جمع.
 زن:چرا اونجوری به اینا نگاه کردی؟(میزنه زیر گریه) من دارم سکته میکنم،آره؟؟؟ ( با روسریش دماغشو پاک میکنه)
"شاداب "میره طرفش: نه...سکته چیه؟ چرا اینجوری میکنی...اومدی اینجا خوب بشی نه؟ دیگه از خودت ضعف نشون نده.
صدای گریه زنه که بلندتر میشه دوست دارم دودستی بکوبم تو سر "شاداب". میرم طرف زنه و دستم رو میذارم رو شونه اش : نترس( یه لحظه گریه اش قطع میشه )...اینجا هوا دم کرده، نفست گرفته...برو کنار پنجره وابستا خوب میشی
دستمال کاغذی رو میکنه تو دهنش و صدای گریه اش دوباره بلند میشه : من میگم دارم میمیرم بهم میگین کنار پنجره وایستا؟
حالا دوست دارم یکی تو سر خودم بکوبه. یه پرستار میاد تو : صفورا؟ تو اینجایی؟بیا بیرون ببینم...باشه بیا بهت قرص بدم خوب شی.

ادامه دارد

عنوان رو عوض کردم! اوکی؟


 

نوشته شده توسط مدوسا در 8 PM | | لینک به این مطلب