روز پنجم :
دکتر "ع" یه دستمال از جیبش درمیاره و مشغول پاک کردن عینکش میشه: خب...بخون شرح حالتو آقای دکتر
"حامد" پوشه فلزی پرونده رو باز میکنه : بیمار آقای "ج" ، ۲۳ ساله، اهل افغانستان، ساکن تهران با Chief complain اینکه فکر میکنن ا-مام زمان هستن
"َع" عینکشو میزنه به چشمش :آقای دکتر...(به مکث طولانی) من روز اول درباره چیف کامپلین چی گفتم بهتون؟
- فرمودین هرچی خود بیمار گفت رو بنویسیم
-خب حالا درستش کن
- بله. با چیف کامپلین : من ا-مام زمان هستم.
- خب...مریضت بالاست الان؟ دم در کلاسه؟ برو بیارش همینجا یه شرح حال بگیر ببینم چکار میکنی؟
حامد در رو باز میکنه و مریضشو راهنمایی میکنه به یه صندلی روبروی کلاس. خودشم یه صندلی میکشه کنارش. آقای "ج" از وقتی اومده داره مات بچه های ردیفای اول - که همشون دخترهستند- رو نگاه میکنه.
حامد : خوبی آقای ج؟....آقای ج...؟ نگاه کن منو، خب...خوبی؟ چی شد آوردنت اینجا؟ چی....؟ بلندتر بگو
ج : من زن میخواستم...منو آوردن اینجا
دکتر ع میخنده : ظاهرا چیدمان دو ردیف اول کلاس شکایت مریض رو عوض کرده!
جامد( رو به ج) :آقای ج...مشکلت چی بود...مگه نمیگفتی ا-مام زمانی؟
ج آروم سری تکون میده : آره هستم
حامد : از کجا فهمیدی؟
ج : با عموم رفتم جمکران...یه نوری اومد تو چشمم...بعد منو بردن پیش ا-مام زمان...یه قرصی به من داد گفت بخور...خوردم گفت تو ا-مام زمانی...منم گفتم من ا-مام زمانم.(سرش رو میچرخونه طرف کلاس) من میخوام زن بگیرم....
حامد : گفته بودی زن داری که ( توجه ج جلب میشه و برمیگرده طرف حامد) تو افغانستان گفتی زن داری. نگفتی دیروز به من؟
ج : آره(دست میکشه لای موهای خرمایی رنگش) نامزدمه تو بانیان....۱۶ سالشه
روز دوم :
بچه ها تو گروههای ۲-۳ نفری برای شرح حال گیری میرن. تو هر اتاق ۶ تا تخت هست. تختی که تو بخش زنان به من افتاده ۳ و ۱۲ است.توی اتاق ۱ فقط دوتا از مریضا هستن : روی تخت ۱(آرزو) خوابیده و مریض تخت ۲ (مرجان) بالا سرش وایستاده و داره نوازشش میکنه. اینطور که منشی بخش میگه بقیه مریضها رفتن برای کاردرمانی.
اتاق ۲ بیشتر حال و هوای صبح روز تعطیل تو یه خوابگاه دخترونه رو داره. ۳تا دختر خوشگل و جوون لبه تخت نشستن و خوشحال و خندان مشغول صحبتن. میرم طرفشون : سلام...تخت ۱۲ کدومتونه؟
بهاره بلند میشه و با ناز و ادا میپرسه: میخوای شرح حال بگیری؟
نگاه صورت تازه آرایش شده اش میکنم : آره...اگه میشه بیا بریم ته راهرو رو نیمکت بشینیم
جلوی من راه میافته ...از پشت نمیتونم چشم بردارم از هیکل قشنگش. وقت حرف زدن بینهایت لونده...کاملا متوجه بیماربش هست : من بای پولارم...الان تو فاز مانیک بودم...خانم دکتر گفت برای محافظت خودمم بهتره ۲هفته بستری باشم.
وسطهای شرح حال میپرسم : هنوزم فکر میکنی همه مردا دوست دارن نگات کنن؟
چشمک میزنه : فکر میکنی دوس ندارن؟؟ یه چیز بگم(لبش رو گاز میگیره) دیشب خوابم نمیبرد که(دستش رو آروم از لای یقه اش میکنه تو لباسش) همش دوست داشتم برم طبقه پایین(بخش مردان) همشونو دیوووووونه کنم.
--------------------------------------
مریض من تو بخش مردان یه پیرمرد چشم آبی اردبیلیه. فارسی خیلی کم بلده. تو خلاصه پرونده اش نوشته از وقتی پسر و عروسش تو تصادف کشته شدن اضطراب شدید داره و مدام دنبال اعضای خانواده راه میافته. لبه تخت نشسته و با اضطراب دستهاش رو روی پاش میکشه .چشماش...چشماش ترسیده ترین چشمهاییه که تا حالا دیدم. مثل چشم حیوونای کارتونی انگار توش پر اشک باشه. اونجوری که وحشتزده نگام میکنه انگار یه نفر چنگ میزنه تو دلم. دلشو ندارم ازش چیزی بپرسم. از روی پرونده اش یه چیز سر هم میکنم و مینویسم. زینب میاد کنارم و دفترش روجلوم میگیره : ببین مدوسا جواب این سوال همینه؟ روی برگه سفید نوشته : فاطمه میگه اینا یهو وحشی نشن به ما حمله کنن؟ حس میکنن گوشام داغ شده. دوست دارم رو برگه بنویسم آخه عوضی تو چرا اومدی پزشکی؟ و صد البته دوست دارم چیزای تندی راجع به چادر و سهمیه هم بنویسم. یادم میاد مدت طولانیه مطابق قولی که به خودم دادم کنترلم رو از دست نداده م. دفتر رو برمیگردونم بهش و میگم : نه عزیزم این چه حرفیه.
------------------------------------
شاداب ته راهرو رویروی مریضش نشسته. کنارش میشینم و یه نگاه به نت هاش میندازم. "مرجان" ۳۵ ساله ااست. بعد از طلاق از همسر اولش رحمش رو درآورده. شوهر دومش تهدید میکرده که به خاطر بچه دار نشدنش میره یه زن دیگه میگیره. مرجان توهم داره که حامله اس. "شاداب" ازش میپرسه : چند وقته فکر میکنی حامله ای؟
مرجان( با صدایی که به زحمت شنیده میشه) : حامله ام
- نه ببین از کی فکر میکنی حامله ای؟
-حامله ام...ویار دارم خب
خودم رو میندازم وسط : ویارِ چی داری؟
بدون اینکه سرش رو بچرخونه چشماش رو برمیگردونه طرف من و چیز نامفهومی زمزمه میکنه:
مدوسا :چی؟ انار؟ ویار انار داری؟ چند ماهته الان؟
سرش رو خم میکنه رو شونه اش و همونطور خیره به من میگه : ۵ ماه
شاداب : تو خونه با کسی دعوا هم میکردی؟
مرجان برنمیگرده طرف صدا، هنوز گردنش خمه و زل زده به من سر تکون میده که "آره"
شاداب : با کی؟
هنوز خیره به منه : پسرم
معذب شده م...دستم رو بردم پشت بازوی شاداب و دارم فشار میدم .... نمیدونم چکار کنم... جواب نگاش رو بدم؟ بهش لبخند بزنم؟سقف رو نگاه کنم؟ پاشم برم ؟ گزینه آخر رو انتخاب میکنم. چند قدم که دور میشم برمیگردم و نگاه میکنم...هنوز گردنش رو کج گرفته...به فضای خالی خیره شده و درجواب سوالات شاداب سر تکون میده.



