تبليغاتX
مدوسا
دوشنبه سی ام دی 1387
Beautiful People.5
روز ۱۴ام-بخش زنان- جلوی در اتاق کار درمانی

دستم روی دستگیره  مونده. از توی اتاق صدای یه موسیقی لس انجلسی و دست زدن  میاد. سربرمیگردونم طرف بچه ها که پشت سرم ایستادن : بد نباشه بریم تو؟

شاداب اخم میکنه: نه بابا ...چرا بد؟ بچه های ماه پیش چندبار رفتن تماشا

هانیه مثل بچه ای که دم در پارک وایستاده باشه روی پاهاش بند نیست : بریم دیگه...باز کن مدوس

در رو باز میکنم و سرم رو میبرم داخل. صندلی ها رو دورتادو اتاق -نسبتا بزرگ-چیده ن و وسط رو مثل پیست رقص خالی کردن. یکی از مریضها-مهشید- با تاپ قرمز و شلوار مشکی داره میرقصه. یه لحظه پشیمون میشم و میخوام برگردم که هانیه از پشت هلم میده داخل. خانم "ج" -پرستارـ مثل اینکه میزبان یه  مهمونی باشه با لبخند میاد طرفمون : خوش اومدین...خوش اومدین. بچه ها(برمیگرده طرف مریضها) مهمون داریم.

 چند نفری به ما سلام میکنن. و یکیشون برامون صندلی میاره. میشینیم و همراه بقیه مشغول دست زدن میشیم. خانم "ج" به طرف یکی از مریضها میره و تشویقش میکنه به رقصیدن ولی " کبری" حاضر نیست حتی یک لحظه بره وسط. چند دقیقه بعد موسیقی رو قطع میکنن و صندلی ها رو بصورت دایره بزرگی میچینن. ما سه نفر هم بیرون دایره روی یه مبل میشینیم. بعضی از مریضها فقط دارن به صحبتهای خانم "ج" گوش میدن.ولی اکثرا به یه کار دیگه هم مشغول هستن... یه نفر میل و کاموای بافتنیش رو درمیاره، یکی مشغول بافتن موی بغل دستیش میشه، یکی هم یه پالت و بوم میاره و مشغول کامل کردن تابلوی نقاشیش ـ طرح ناشیانه ای از یه کلبه جنگلی-میشه. خانم "ج" سعی میکنه همه رو تو بحث - لازمه توی خونه جلوی بچه ها و شوهرامون ظاهر مرتبی داشته باشیم؟-داخل کنه. خوب بحث رو اداره میکنه، نه میذاره بحث منحرف بشه، نه اجازه میده کسی از اظهارنظر فرار کنه. "کبری" سرشو انداخته پایین و درمقابل لحن مهربون خانم "ج" که برای سومین بار نظرش رو میپرسه سکوت کرده.  "حوری" با دست میکوبه به سر "کبری" : این اصاااااااااااااااااااااااان حرف نمیزنه...لاله انگار.

خانم "ج" از روی صندلی نیمخیز میشه : اااه! حوری؟؟ قرار نبود به همدیگه توهین کنیم....چی میگی کبری؟ گریه نکن....بلندتر بگو

کبری با یه دستمال مچاله شده بینیش رو پاک میکنه : برای اینکه شوهرم بهم توجه کنه یه روز موهام رو سبز رنگ کردم. ولی از سر کار که اومد نفهمید...(گریه اش شدیدتر میشه) دیگه باید چکار میکردم که نره صیغه کنه؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

روز ۲۱ ام. بخش مردان

به نظر میاد حرفهای استاد تمومی نداره. به لبه پنجره تکیه میدم تا درد پاهام یکم آروم بگیره. یکی از مریضهای بخش ـ بیست و دو سه ساله، لاغر، موهای بلند، چشمهای ریز مشکی،  با یک صندلی تو دستش ـ بچه ها رو کنار میزنه و صندلی رو میذاره تو فاصله بین ما و استاد. همه با تعجب نگاهش میکنن. با دست به استاد رخصت میده تا حرفهاش رو ادامه بده. روی صندلی میشینه، پا روی پا میندازه، دستهاش رو تو هم قفل میکنه و با متکبرانه ترین حالتی که تا بحال دیدم مشغول گوش کردن به حرفهای استاد میشه. استاد با یکی دو جمله دیگه حرفش رو تموم میکنه و رو میکنه به عضو تازه وارد : خب...خب...خودتون رو معرفی میکنین واسه ما؟

- کوجی زادوری هستم

-ببخشید متوجه نشدم

- کوجی...چطور اسمم رو نشنیدی؟ من ویدیوی آهنگهای خواننده ها رو میسازم

- بله بله...متوجه شدم

-باور نمیکنید؟ الان بهت به نشونه میدم...من اینجام دیگه...اینجا هم که ماهواره نیست...الان اندی داره یه کنسرت میده ...بری ماهواره رو روشن کنی میبینی. کی میتونه خبر داشته باشه از این چیزا؟

استاد: خب...خدا

کوجی: پوففففففففففف ( قهقهه ی بلندی میزنه ) خدا ؟؟؟ اون که حتی سواد نداشت. من بهش خوندن نوشتن یاد دادم 

 

نوشته شده توسط مدوسا در 10 PM | | لینک به این مطلب
سه شنبه سوم دی 1387
Beautiful People.4

روز ۱۰ ام

از لابلای صدای بچه ها صدای آهنگ بدون کلامی رو که داره پخش میشه تشخیص میدم و شروع میکنم زیر لب زمزمه کردن :Oh, Juliet Is Crying All The Night   
She Does'nt Know What's Wrong And What Is Right

دستمو میذارم زیر چونه ام

oh, Juliet Is Crying - She's Crying All Those Night's

- با خودت حرف میزنی؟

بیحوصله سرمو برمیگردونم طرف "آرش" : حالا ۲واحد روانپزشکی پاس کردی همه رو case اعصاب-روان میبینی؟

میخنده : جدا از شوخی خیلی با خودتون حرف میرنین نه؟

-آره...که چی؟

"هیچی" ای که میگه بین صدای جابجا کردن صندلی ها و سلام دادن به استاد گم میشه.

استاد میشینه و فندک رو میگیره رو پیپش : چه خبر؟ خوب کنار میاین با مریضا؟؟ هوم؟.....خوبه. یه مریض "پارانوئید" دارین تخت ۲۳ است فکر کنم...هوم؟

ناله "الهام" که کنار من نشسته بلند میشه.

-مریض کی هست؟

الهام دستشو میبره بالا : استاد مریض من هستن...نه نگرفتم...استاد آخه به من شرح حال نمیده...آخه اصلا حرف نمیزنه...نه با مریضای دیگه یکم حرف میزنه، به من میگه تو بی حجابی باهات حرف نمیزنم

کلاس از خنده منفجر میشه. استاد رو میکنه به یکی از پسرا که ردیف اول نشسته : دکتر بدو برو بیارش پایین...صدای موسیقی رو هم بگو قطع کنن.

چند دقیقه بعد آقای "ز" نشسته جلوی کلاس. صندلیش رو جوری چرخونده که رو به استاد باشه و ما فقط نیمرخش رو میبینیم.  دستهاش رو روی سینه قلاب کرده و با پنجه پاش جلوی دمپاییش رو خم و راست میکنه.

با اینکه ردیف دوم نشستم شک میکنم که درست دارم میبینم. سرمو میبرم دم گوش "الهام" : اون چیه تو گوشش؟

- پنبه

استاد : خوب...آقای "ز" خوبی؟ چند روزه اینجایی؟...۲۰ روز که دیگه نیست آقای "ز"، همش یه هفته اس مهمون مایی، هوم؟ میدونی امروز چند شنبه اس؟هوم؟.... آفرین...خب برای چی آوردنت اینجا؟... با کی دعوا کردی؟

- با پسرخاله م تو کارگاه.  چون همشون کارای بد میکردن....ببخشیدا پاهاشونو میذاشتن رو میز کارای بد میکردن که خدا دوس نداشت... پشت سر من حرف میزدن...عصبانیم میکردن...آواز بدبد میخوندن. میخواستن زن منو ببرن. همشونو زدم، منو آوردن اینجا بی پدرا. میخواستن کارمو ازم بگیرن.

فقط واسه این نبوده که؟هوم؟ یه کار دیگه هم کردی نه؟ هوم؟ نمیگی به ما؟ (رو میکنه به ما) ظاهرا ایشون جای آب-صابون که تو کارگاه تراشکاری واسه خنک کردن ابزار استفاده میشه بنزین ریختن تو ظرفا.( رو میکنه طرف آقای ز) درسته؟ هوم؟..اوندفعه گفتیبه نفر تو سرت بهت میگه اینکارو کنی ؟هوم؟

"ز" عصبانی شده. مشتشو گره کرده و ضربه های آرومی به دسته صندلی میزنه. سرشو انداخته پایین و زیر لب یه چیزایی زمزمه میکنه.

- خب آقای "ز" اینجا چطوره؟ هوم؟ راحتی؟

ساکت میشه، یه لحظه مکث میکنه و یه مشت محکم میکوبه رو میز : نه اینجا بده...اینجا خانوما حجاب ندارن، همش آهنگ میذارن(پنبه ها رو از گوشش بیرون میکشه و به استاد نشون میده) مجبورم اینا رو بکنم تو گوشم. ببین تا درمیارم صدای آهنگ میاد، اینا رو که میذارم هیچی نمیشنوم. هم اتاقیام بدن...صبحا نمیذارن من بخوابم، پشت سرم حرف میزنن. زنم که میاد ملاقات بهش نگا میکنن

- آقای "ز" کاردرمانی میری؟ چرا ؟ برو باهاشون والیبال بازی کن بهتر شی...هوم؟

"ز" پنبه ها را میذاره : نه نمیرم...( برای محکم کاری انگشتشو فشار میده رو پنبه ها) برم اینا همه وسایلمو میدزدن (از رو صندلی بلند میشه) برم اتاقم الان؟

- برو ..(ز رسیده دم در) آقای "ز" وایستا به دقیقه...الان آهنگ رو نمیشنوی؟ خوبه...ولی صدای منو میشنوی...هوم؟ باشه.برو اتاقت. مرسی اومدی.

 

 

 




 

نوشته شده توسط مدوسا در 6 PM | | لینک به این مطلب