تبليغاتX
مدوسا
شنبه بیست و ششم بهمن 1387
Beautiful People.7

روز آخر ماه

خانم دکتر اخم کرده و مشغول گشتن توی کیفشه : حالا امتحان رو خوب دادین که میخواین برین بازی؟ ...جدی؟ آسون بود؟ورقه هاتون و صحیح کنم ببینیم چه کردین...ایناهاش،بیا

دسته کلید رو میگیره طرف "علی" که جلوتر از همه ما وایستاده. ولی قبل اینکه علی کلیدها و برداره دکتر دستش رو مشت میکنه : یه شرط داره...باید مریضا رو هم بازی بدین. کلید بزرگه مال در حیاطه

آرش توپ رو بلند میکنه برای الهام . ضربه الهام که وسط زمین فرود میاد علی بلند داد میزنه 5-2 . مریضها تک و توک اومدن تو حیاط و کنار ما تو قسمت سایه دور زمین وایستادن. تشویقشون میکنیم برن تو زمین. 3تا از بچه ها بیرون میان و جاشون رو میدن به "کوجی"، آقای "ص" و سرهنگ. خیلی دلم میخواد منم بازی کنم...نمیدونم چند ساله از ترس اسپاسم و درد و لرزش بازی نکرده م. به محض اینکه حامد میخواد جاش رو عوض کنه ساعتم رو پرت میکنم روی چمن ها و جاش رو –تو نیمه سایه زمین- میگیرم.

آقای "ص"  -۴۰ساله، لاغر، سیبیلو-خیلی زود نتیجه رو برمیگردونه "5-7. آرش پشت روپوش سفیدش رو به زور تو شلوارش جا میده : قبول نیست...آقای ص خیلی قویه

سرهنگ – 51ساله، چاق و سیبیلو- داد میزنه : بدین من سرویس بزنم...نخیر نوبت ماست

کسی بحثی نمیکنه و توپ رو میدیم به سرهنگ. سرویس سرهنگ از روی تور رد میشه، از بالای سر بچه های زمین مقابل میگذره و 10 متر بعد از خط پایان زمین فرود میاد. سارا غرغرکنان میره و توپ رو میاره. سرهنگ دوباره توپ رو میخواد، بعد از 3بار تکرار این ماجرا "کوجی" کم کم داره عصبانی میشه. آرش پیشنهاد میده: چطوره ضربه تعیین بزنیم. همه سرهنگ رو نگاه میکنیم. چند لحظه مکث میکنه و میگه : تعیین بزنیم. کوجی نگاه تحقیرآمیزی به سرهنگ میکنه و سری به تاسف تکون میده.

8-10 چشمهای کوجی داره برق میزنه. با افتخار برمیگرده طرف تماشاچیها که تشویقش میکنن. صدای فریادی بلند میشه: کوجی...بیا بیرون. برمیگردیم طرف صدا. کامران روی نیمکت کنار در نشسته. سرش رو تکون میده تا موهاش از جلوی چشمش بره کنار: مگه با تو نیستم...بهت میگم بیا بیرون

بچه ها ازش میخوان که بذاره کوجی تو زمین بمونه ولی کامران اعتنایی نمیکنه. الهام میپرسه : این کیه؟

کامران داد میزنه : به من نگو دیوونه...من استاد دانشگاه بودم خانوم

الهام زیر لب میگه : من که چیزی نگفتم.

برمیگردم طرف کامران. همه مطمئن هستن  مخاطب کامران الهام بوده. ولی من شک ندارم که کامران داره به "من" نگاه میکنه. کوجی مثل یه بچه کتک خورده کنار کامران وایمیسته. دستم درد گرفته و لرزشش داره شروع میشه. جای حامد رو بهش برمیگردونم و روی نیمکت کنار زمین میشینم.

تا بازی تموم بشه یکبار دیگه هم برمیگردم طرف کامران. هنوز خشمگین داره نگاهم میکنه. خانم دکتر میاد تو حیاط : بچه ها سرویستون اومده ها!

دو سه تا از پسرها با آقای ص و سرهنگ دست میدن و دنبال بقیه میرن به طرف در. مثل همیشه من آخرین نفرم. کامران راهم رو سد میکنه. ضربان قلبم _ظرف 5ثانیه- میرسه به 180!  یه خودکار از جیب لباسش درمیاره : خانم با شما بودم ها...فکر نکن بیشتر از من درس خوندی...گفتم بهت...من استاد دانشگاه بودم

دهنم خشک شده : من که چیزی نگفتم

یکم از جلوی در میکشه کنار : چرا خود شما بودی

نمیفمم چه جوری از اون فاصله کوتاه خودم میکشم تو ساختمون. نمیفهمم چطوری پله ها رو بالا میام، از راهرو رد میشم و  سوار مینی بوس میشم.  سرویس که نزدیک تهران  میرسه تازه یاد ساعتم میافتم که روی چمن ها جامونده. تمام مدتی که طول میکشه تا شماره بیمارستان رو از اطلاعات بگیرم، با یه بهیار صحبت کنم و ازش بخوام که ساعت رو به یه پیک بده تا برام بیاره-حدود 1ربع ساعت- دارم کامران رو تصور میکنم که ساعت من رو دستش گرفته و دور حیاط چرخ میزنه و کوجی هم پشت سرش راه میره.

 

 

نوشته شده توسط مدوسا در 7 PM | | لینک به این مطلب
یکشنبه سیزدهم بهمن 1387
Beautiful People.6

 روز ۲۵ام -کلاس درس

"شاداب" سقلمه ای میزنه به من و با چونه اش اشاره میکنه به جلوی کلاس : اونا رو !!

"محمد" و "حسن" نشستن ردیف اول کلاس. واضحاً سعی میکنن سرشون رو بالا نیارن. حسن با موبایلش ور میره و محمد کاملا معذب داره روی یه کاغذ خط خطی میکنه. خنده ام میگیره : تا آخر کلاس میخوان چیکار کنن؟؟

خانم دکتر یه ضربه میزنه رو تخته : خب...ساکت دیگه بچه ها...میخوایم ببینیم "سایه" چی میخواد برامون بگه. روسربتو نمیخوای سر کنی سایه؟

سایه یه رشته بلند از موهای مش شده اش رو دور انگشتش میپیچه : نه...راحتم.

دکتر لبخندش رو جمع میکنه : باشه...اونایی که به من گفتی رو به بچه ها هم میگی؟ صندلیت رو بچرخون که کاملا رو به کلاس باشی.حالا بگو

-چی رو؟ اینکه من دختر شا-ه و فر-ح هستم رو؟(ناخن بلند و لاک خورده اش رو آروم  رو گردنش بالا و پایین میبره و دنبال عکس العمل ماست )موقعی که خواستن از ایران برن منو جا گذاشتن

- کی بهت گفته دختر اونایی؟

-خودم فهمیدم...از کجا؟خب معلومه از شباهتم بهشون، از اینکه با خانواده ام فرق دارم و از ۱۰۰۰تا چیز دیگه.

حسن یه لحظه کوتاه سرش رو میاره بالا و یه نگاه سریع میندازه و دوباره با موبایلش مشغول میشه.

دکتر: خب اگه بچه اونایی چرا هیچ جا اسمی ازت نبردن؟ عکسی با اونا نداری؟

- به همین سادگی که نیست خانومم...ولی-عهد همیشه درمعرض خطر بوده(تکیه میده به دسته صندلی سمت چپ) قرار بود هویت من فاش نشه تا اگه اتفاقی برای اون افتاد (گردنش رو بالا میگیره و پشت چشم نازک میکنه) من وارث تاج و تخت بشم.

شاداب سرش رو میاره دم گوشم :نگا کن...دماغش شبیه دماغ شا-ه نیست؟

آروم میخندم : پووف...خفه شو   با خودم فکر میکنم: راستی راستی دماغش شبیه دماغ شا-هه!

دکتر : سایه ازدواج کردی؟

- آره...چهار سال پیش به زور دادنم به یه خاک بر سری (دوباره رشته مو رو دور انگشتش میپیچونه)

محمد نفس عمیقی میکشه و درحالیکه سعی میکنه خیلی عادی رفتار کنه سرش رو میاره بالا.

دکتر: بچه ام داری؟ چند سالشه؟ ۲ ؟ به ما میگی که چی شد آوردنت اینجا؟

سایه عصبانی میشه و رشته مو رو ول میکنه : کسی من رو نیاورد، خودم اومدم

-خب...چی شد که خودت اومدی؟ 

- میترسیدم

- از چی؟

- میترسیدم یه روز که شوهرم میره سرکار بچه ام رو بذارم تو ماشین لباسشویی

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

روز ۲۸ ام- بخش مردان

من : آقای حسینی...تاحالا شده صدای کسی رو بشنوی تو سرت که بهت دستور میده؟

سر تکون میده: صدای پسرم...همش بهم دستور میده

-نه منظورم صدائیه که دیگران نشنون، فقط با تو حرف بزنه....آقای حسینی به من توجه کن، اونجا خبری نیست، باز کوجی ه داره شلوغ میکنه...کجا داری میری؟؟

"کوجی" صندلی پلاستیکیش رو پشت سرش رو زمین میکشه و از کنار هر اتاقی که رد میشه داد میزنه : مردم من...جمع بشین

صندلی رو وسط راهرو میذاره و بالاش می ایسته و با تفاخر به طرف  مریضهایی که دورش  جمع شدن لبخند میزنه : مردم من...تا بحال نوشته ای رو که دم در زدن رو خوندین؟ هه هه هه...یادم نبود...شماها که سواد ندارین.

"عباس" لیوان پلاستیکش رو تو هوا تکون میده : من سواد دارم...من سواد دارم. ب با اُ چی میشه؟ بُ بُ بُ میشه

کوجی بدون توجه به عباس ادامه میده: میدونین روش چی نوشته؟(چندتا مریض از اتاقشون سرک میکشن و چند تایی هم به طرف جمع میان، شاداب و هانیه هم دنبال مریضهاشون میان بیرون از اتاق)نوشته ملاقات کنندگان عزیز...لطفا از آوردن اجسام تیز و شیشه ای به بخش خودداری کنید....این حرف بیمعنیه...ما شیشه میخوایم

عباس به طرف  پنجره  میره و با کف دست میکوبه روی شیشه نشکن : ایناها...ایناها...این شیشه اس

من و شاداب و هاینه میریم طرف در فلزی. آرش هم پرونده به از ته راهرو به طرف ما میاد : بیاین اینور در ، اگه چیزی شد بتونیم فرار کنیم.

کوجی صداش رو بالاتر میبره : ما لیوان شیشه ای میخوایم...ما لیوان شیشه ای میخوایم

یه بهیار قوی هیکل میره طرف کوجی: بیا پایین ببینم

عباس نگاهی به لیوان آبیرنگش میکنه و با حرص پرتش میکنه و فریاد میکشه :من لیوان شیشه ای میخوام

بهیارکوجی رو ول میکنه و میره طرف عباس تا آرومش کنه. ۲-۳تایی از مریضها با صدای آروم تکرار میکنن :ما لیوان شیشه ای میخوایم...ما لیوان شیشه ای میخوایم

آرش یکی از پله ها رو پایین میره : خطری بچه ها...بریم

فریاد "خفه شوی" بلندی تو راهرو میپیچه. همه مریضها-حتی عباس- ساکت میشن. صدا مال مرد جوانیه که تابحال دست به سینه مشغول تماشا بوده. رو میکنم طرف آرش : این کیه؟

- کامران...دیروز آوردنش

کامران-سی و یکی دوساله، قد بلند، با صورتی جدی و جذاب- میره طرف کوجی که ماتش برده و لگدی به صندلی میزنه : بیا پایین ببینم

حالت چهره کوجی شبیه بچه ای میشه که منتظر تنبیه مادرشه. کامران انگشت اشاره اش رو میگیره جلوی صورت کوجی. کوجی دستش رو حایل صورتش میکنه. کامران: یه بار دیگه...یه بار دیگه ببینم از این غلطا میکن، میری بالای صندلی، شعار میدی تو میدونی با من." پشتش رو میکنه به کوجی. یقه لباسش رو صاف میکنه و میاد طرف ما.

عباس که دوباره یادش اومده شروع به فریاد کشیدن میکنه :من لیوان شیشه ای میخوام

بهیار که دستهای عباس رو ار پشت پیچونده و هنوز با بهت داره به کامران نگاه میکنه با صدای فریاد دوباره عباس به خودش میاد : هیس...داد بزنی بهت شوک میدم ها

کامران میاد طرف ما.از سر راهش میکشیم کنار.حتی نگاهمون هم نمیکنه و از پله ها پایین میره. 

هانیه آروم میگه : چه خوشگلم هست

نگاهش میکنم تا از پاگرد هم رد بشه : نه خوشگل نیست...جذابه...قدرتش جذاب تره یا صورتش رو نمیدونم...فقط بیشرف بدجور جذابه

 

 

نوشته شده توسط مدوسا در 9 PM | | لینک به این مطلب