-سلام
سربرمیگردونم به سمت چهره نا آشنای دختری که پا به پای من داره راه میاد : سلام؟!
- سخت بود نه؟
- چی؟
- وا!! امتحان دیگه
یادم میاد که صبح دم مرکز فنی حرفه ای -روبروی بیمارستان- شلوغ بوده.
-آها...امتحان بوده اونجا؟ من فنی حرفه ای نیستم
نوار دور یه بسته ادامس رو باز میکنه : پس از کجا میای؟ (بسته آدامس رو میگیره طرفم) بخور
- (ساک ورزشی رو روی دوشم جابجا میکنم) نه مرسی. از بیمارستان
- بهیاری؟
-نه
-پرستاری؟
-نه، دانشجوی پزشکی ام
- پزشک زنان؟
ساک رو میذارم بالای دیوار کوتاه که حصار دور پارک و پام رو از زانو خم و راست میکنم تا اسپاسمش بیشتر نشه. تازه الان میتونم خوب ببینمش : حداقل ۵سال از من کوچکتره.
-نه پزشکی عمومی
-خسته شدی همین دوقدم راهو؟ (چونه مقنعه قهوه ای رنگش رو صاف میکنه) چرا ماشین نمیخری؟
- نمیتونم رانندگی کنم( بند ساک رو که به نرده ها گیر کرده آزاد میکنم)
-چرا؟(بدون اینکه منتظر جوابی از من باشه ادامه میده) اگه امتحانو قبول شم بابام واسه من ماشین میخره(منتظر سوال من میمونه)
-پس امیدوارم قبول شی(دست میکنم تو ساک دنبال بطری آب معدنی)
-پی کی میخره
-به سلامتی(بطری رو میبرم طرف دهنم ) ببخشید تعارف نمیکنم، قبلا خورده م ازش
- تشنه م نیست. ساندیس دادن اونجا.(با چشم اشاره میکنه) گوشه زیپش باز موند...میخوای کمکت کنم؟
ساک رو بلند میکنم و راه میافتم: نه...سنگین نیست
- چیه توش؟
- لباس و جاغذایی و خرت و پرت
-وااا! واسه صبح تا حالا؟
- نه برای دیشب
- آها. شیفت بودی؟
- آره
-سخته؟
-چی؟
-دکتری دیگه؟
بیحوصله جواب میدم :نمیدونم
-بابات مجبورت کرد؟
میخندم: چرا؟؟
-همینجوری....چه جوری میشه بهیار شد؟
-چه بدونم...ببین میشه بیای سمت راست من وایستی هی این ساک نخوره به تو؟... مرسی
چند لحظه به سکوت میگذره
- نذر داری؟
-چی؟
- نذر داری میگم؟( اشاره به روبان دور مچ دست راستم میکنه)
-آها...نه. حمایت از میرحسین(ساک رو بلند میکنم تا بین موانع جلوی پل هوایی گیر نکنه) موسویه
پله ها رو تند میره بالا : کی؟
از چهارتا پله پایینتر نگاهش میکنم : موسوی
- آها... صبح ماست خوردی؟ تند بیا دیگه
کنار میکشم تا زنی که پشت سرم وایستاده بره بالا : من گفتم منتظر من وایسی؟
بالا میره و رو پاگرد منتظرم وایمیسته : چرا اینقدر خودتو میگیری؟
-نمیگیرم، خسته م
- شوهر کردی؟
-نه
-خوبه باز ( ۴تا پله میره بالا) لازم نیس رفتی خونه غذا درس کنی. چه هن و هنی میکنی. بیا زیاد نمونده
بالای پله ها که میرسم ساک رو میدم دستش: یه لحظه اینو بگیر
- اَه! سنگین نیس که
چشهام رو میبندم و گردنم رو از پشت خم میکنم : گفتم نیست که...مرسی، نه نمیخواد مرسی میارم خودم
- آدم از این بالا بیُفته میمیره؟
- نه
تا نزدیک انتهای پل ساکت میمونه. آدامسش رو از دهنش درمیاره و بین انگشت شصت و اشاره اش میکشه و فکری میگه : ولی امتحانه سخت بوداااا، تو چند تا درست زدی؟
چند قدم میره جلو و متوجه میشه من کنارش نیستم . بر میگرده طرف من که ایستاده م و نگاهش میکنم. میزنم زیر خنده و دولا میشم رو زانوهام. خیلی وقته اینجور از ته دل و رها نخندیدم و دلم نمیخواد به این زودی تموم بشه. یکی از بندها از دستم درمیاد و ساک کشیده میشه رو زمین. با هر فشار خنده ای که بالا میاد احساس سبکی میکنم
با خنده نامطمئنی میاد طرفم :چیه؟؟؟؟
-وای مُردم...(دست میذارم رو شونه اش) مرسی عزیزم...روز منو ساختی
-چیه؟ بگو دیگه...به چی خندیدی؟ مسیج خنده دار اومد برات
دوباره منفجر میشم : نه عزیزم...هیچی...(یادم میاد بعد از سوتی های فراوانی که خودم دادم چه احساس بدی داشتم و خنده ام رو جمع میکنم) یه موضوع خنده دار یهو یادم اومد.
----------------------------------------------------------------------------------------------
چند تا پسته همش شده کشیک و پُست کشیک. هنوز نتونستم خودمو جمع کنم و عملاً زندگیم همینه و هیچ اتفاقی برام نمیوفته.


