تبليغاتX
مدوسا - پُست کشیک
جمعه یکم خرداد 1388
پُست کشیک

 

-سلام

سربرمیگردونم به سمت چهره نا آشنای دختری که پا به پای من داره راه میاد : سلام؟!

- سخت بود نه؟

- چی؟

- وا!! امتحان دیگه

یادم میاد که صبح دم مرکز فنی حرفه ای -روبروی بیمارستان- شلوغ بوده.

-آها...امتحان بوده اونجا؟ من فنی حرفه ای نیستم

نوار دور یه بسته ادامس رو باز میکنه : پس از کجا میای؟ (بسته آدامس رو میگیره طرفم) بخور

-  (ساک ورزشی رو روی دوشم جابجا میکنم) نه مرسی. از بیمارستان

- بهیاری؟

-نه

-پرستاری؟

-نه، دانشجوی پزشکی ام

- پزشک زنان؟

ساک رو میذارم بالای دیوار کوتاه که حصار دور پارک و پام رو از زانو خم و راست میکنم تا اسپاسمش بیشتر نشه. تازه الان میتونم خوب ببینمش : حداقل ۵سال از من کوچکتره.

-نه پزشکی عمومی

-خسته شدی همین دوقدم راهو؟ (چونه مقنعه قهوه ای رنگش رو صاف میکنه) چرا ماشین نمیخری؟

- نمیتونم رانندگی کنم( بند ساک رو که به نرده ها گیر کرده آزاد میکنم)

-چرا؟(بدون اینکه منتظر جوابی از من باشه ادامه میده) اگه امتحانو قبول شم بابام واسه من ماشین میخره(منتظر سوال من میمونه)

-پس امیدوارم قبول شی(دست میکنم تو ساک دنبال بطری آب معدنی)

-پی کی میخره

-به سلامتی(بطری رو میبرم طرف دهنم ) ببخشید تعارف نمیکنم، قبلا خورده م ازش

- تشنه م نیست. ساندیس دادن اونجا.(با چشم اشاره میکنه) گوشه زیپش باز موند...میخوای کمکت کنم؟

ساک رو بلند میکنم و راه میافتم: نه...سنگین نیست

- چیه توش؟

- لباس و جاغذایی و خرت و پرت

-وااا! واسه صبح تا حالا؟

- نه برای دیشب

- آها. شیفت بودی؟

- آره

-سخته؟

-چی؟

-دکتری دیگه؟

بیحوصله جواب میدم :نمیدونم

-بابات مجبورت کرد؟

میخندم: چرا؟؟

-همینجوری....چه جوری میشه بهیار شد؟

-چه بدونم...ببین میشه بیای سمت راست من وایستی هی این ساک نخوره به تو؟... مرسی

چند لحظه به سکوت میگذره

- نذر داری؟

-چی؟

- نذر داری میگم؟( اشاره به روبان دور مچ دست راستم میکنه)

-آها...نه. حمایت از میرحسین(ساک رو بلند میکنم تا بین موانع جلوی پل هوایی گیر نکنه) موسویه

پله ها رو تند میره بالا : کی؟

از چهارتا پله پایینتر نگاهش میکنم : موسوی

- آها... صبح ماست خوردی؟ تند بیا دیگه

 کنار میکشم تا زنی که پشت سرم وایستاده بره بالا : من گفتم منتظر من وایسی؟

بالا میره و رو پاگرد منتظرم وایمیسته : چرا اینقدر خودتو میگیری؟

-نمیگیرم، خسته م

- شوهر کردی؟

-نه

-خوبه باز ( ۴تا پله میره بالا) لازم نیس رفتی خونه غذا درس کنی. چه هن و هنی میکنی. بیا زیاد نمونده

بالای پله ها که میرسم ساک رو میدم دستش: یه لحظه اینو بگیر

- اَه! سنگین نیس که

چشهام رو میبندم و گردنم رو از پشت خم میکنم : گفتم نیست که...مرسی، نه نمیخواد مرسی میارم خودم

- آدم از این بالا بیُفته میمیره؟

- نه

تا نزدیک انتهای پل ساکت میمونه. آدامسش رو از دهنش درمیاره و بین انگشت شصت و اشاره اش میکشه و فکری میگه : ولی امتحانه سخت بوداااا، تو چند تا درست زدی؟

چند قدم میره جلو و متوجه میشه من کنارش نیستم . بر میگرده طرف من که ایستاده م و نگاهش میکنم. میزنم زیر خنده و دولا میشم رو زانوهام. خیلی وقته اینجور از ته دل و رها نخندیدم و دلم نمیخواد به این زودی تموم بشه. یکی از بندها از دستم درمیاد و ساک کشیده میشه رو زمین. با هر فشار خنده ای که بالا میاد احساس سبکی میکنم

با خنده نامطمئنی میاد طرفم :چیه؟؟؟؟

-وای مُردم...(دست میذارم رو شونه اش) مرسی عزیزم...روز منو ساختی

-چیه؟ بگو دیگه...به چی خندیدی؟ مسیج خنده دار اومد برات

دوباره منفجر میشم : نه عزیزم...هیچی...(یادم میاد بعد از سوتی های فراوانی که خودم دادم چه احساس بدی داشتم و خنده ام رو جمع میکنم)  یه موضوع خنده دار یهو یادم اومد.

----------------------------------------------------------------------------------------------

چند تا پسته همش شده کشیک و پُست کشیک. هنوز نتونستم خودمو جمع کنم و عملاً زندگیم همینه و هیچ اتفاقی برام نمیوفته.

نوشته شده توسط مدوسا در 10 PM | | لینک به این مطلب